آزادی صوری و آزادی واقعی
آزادی صوری و آزادی واقعی
ما سال هاست درباره اشتغال سخن می گوییم؛ از ایجاد شغل، کاهش بیکاری، حمایت از کارآفرینی و پرداخت تسهیلات. اما شاید یک پرسش بنیادی تر را کمتر مطرح کرده ایم: آیا انسان فقط به «شغل» نیاز دارد یا به «امکان کار کردن»؟این دو یکی نیستند. اگر کسی بگوید «هرکس می تواند کار کند، پس اگر بیکار است مشکل خودش است»، در واقع بخش بزرگی از مسئله را ندیده است. کار فقط اراده نیست. کار به ابزار نیاز دارد؛ به دانش، سرمایه، زمین، فناوری، اعتبار، مجوز، زیرساخت، مواد اولیه و دسترسی به بازار.
کسی که هیچ کدام از اینها را در اختیار ندارد، ممکن است از نظر حقوقی آزاد باشد، اما از نظر اقتصادی هنوز امکان چندانی برای تبدیل توانایی خود به عمل ندارد.این همان نقطه ای است که بحث «عدالت به مثابه امکان» اهمیت پیدا می کند: عدالت فقط این نیست که بعد از تولید، درآمدها را چگونه تقسیم کنیم؛ عدالت پیش از آن باید بپرسد چه کسانی اصلا امکان ورود به فرایند تولید را دارند. تصور کنید دو جوان با استعداد و انگیزه یکسان از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند. هر دو می خواهند کسب وکاری راه بیندازند.
یکی به سرمایه خانوادگی، شبکه ارتباطی، اعتبار بانکی، فضای کاری، فناوری و بازار دسترسی دارد؛ دیگری نه سرمایه دارد، نه وثیقه، نه ارتباط، نه امکان تامین ابزار اولیه. قانون ممکن است هر دو را «کارآفرین» بداند و هیچ مانعی رسمی بر سر راهشان نباشد.اما آیا واقعا نقطه شروع آنها یکی است؟اینجاست که باید میان آزادی صوری و آزادی واقعی تفاوت گذاشت. گفتن اینکه «همه آزادند کار کنند» کافی نیست؛ همان گونه که گفتن «همه آزادند ثروتمند شوند» به تنهایی معنای عدالت را محقق نمی کند. آزادی هنگامی به امکان تبدیل می شود که فرد بتواند از آن استفاده کند.
مسئله امروز بسیاری از جوانان دقیقا همین جاست. جوان ممکن است تحصیل کرده باشد، مهارت داشته باشد و حتی ایده خوبی هم داشته باشد؛ اما وقتی سرمایه، اعتبار، فناوری، مجوز یا زیرساخت در دسترس او نیست، مهارتش در حد یک ظرفیت بالقوه باقی می ماند. جامعه از او می خواهد «کارآفرین» باشد، اما ابزار کارآفرینی را در اختیارش نمی گذارد. این تناقض را باید جدی گرفت. کتاب «عدالت به مثابه امکان» از همین زاویه، عدالت را به معماری دسترسی پیوند می زند.
مسئله فقط این نیست که دولت پس از شکل گیری فقر چه مقدار کمک کند؛ مسئله این است که چه ساختاری باعث شده فرد اساسا نتواند از توانایی خود برای تولید و خلق ارزش استفاده کند؟ در این نگاه، حمایت اجتماعی جای خود را دارد، اما حمایت نمی تواند جانشین امکان شود. اگر انسان همیشه دریافت کننده باقی بماند، حتی سخاوتمندانه ترین سیاست های حمایتی نیز الزاما او را از موقعیت وابستگی خارج نمی کند. عدالت زمانی عمیق تر می شود که فرد از «دریافت کننده» به «فاعل اقتصادی» تبدیل شود؛ یعنی بتواند با دانش و مهارت خود، ابزار تولید داشته باشد، کار ایجاد کند ودر خلق ثروت اجتماعی مشارکت کند.
از همین جا اهمیت تعاونی ها و شکل های جمعی مالکیت و تولید نیز آشکار می شود. اگر یک فرد به تنهایی توان خرید ابزار تولید را ندارد، شاید بتوان امکان دسترسی جمعی به آن را طراحی کرد. مسئله، مساوی کردن همه در نتیجه نیست؛ مسئله این است که هیچ کس از همان ابتدا به دلیل نداشتن ابزار، از بازی اقتصادی حذف نشود. عدالت، در این معنا، صدقه نیست؛ طراحی میدان بازی است. جامعه عادلانه الزاما جامعه ای نیست که در آن همه درآمد یکسان دارند؛جامعه ای است که در آن تفاوت درآمد به معنای تفاوت در «حق برخورداری از امکان» نباشد.
اگر عده ای بتوانند دائما ابزار تولید، اعتبار، دانش، فناوری و زیرساخت را در اختیار بگیرند و دیگران فقط نیروی کار خود را بفروشند، شکاف اقتصادی می تواند پیش از آنکه در درآمد دیده شود، در ساختار امکان شکل گرفته باشد. بنابراین پرسش مهم درباره عدالت این نیست که «چقدر به فقرا کمک کرده ایم؟» بلکه این است: چقدر توانسته ایم شرایطی بسازیم که انسان ها بتوانند بدون انتظار دائمی برای کمک، خودشان تولید کنند، بیافرینند و زندگی اقتصادی خویش را بسازند؟ عدالت از جایی آغاز می شود که جامعه به جای توزیع مداوم مسکن، به سراغ معماری امکان برود؛ به جای آنکه فقط بپرسد «چه کسی چه مقدار دارد؟»، بپرسد: چه کسی امکان دارد داشته باشد؟