کف دسترسی و سقف تمرکز

3 مهر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 17 بازدید

کف دسترسی و سقف تمرکز

سال هاست درباره عدالت حرف می زنیم؛ درباره فقر، فاصله طبقاتی، یارانه، مالیات، حقوق، مستمری و بسته های حمایتی. هرگاه فاصله میان فقیر و غنی بیشتر می شود، نسخه آشنای سیاست گذاری دوباره روی میز می آید: بخشی از ثروت را بگیرید و بخشی از آن را میان محرومان توزیع کنید. اما شاید مسئله دقیقا از همین جا آغاز می شود؛ چرا باید همیشه منتظر بمانیم فقر ایجاد شود و سپس به فکر جبران آن بیفتیم؟ کتاب «عدالت به مثابه امکان» پرسشی ریشه ای تر پیش روی ما می گذارد: عدالت فقط این نیست که در پایان کار چه چیزی نصیب هرکس می شود؛ عدالت پیش از آن، به این مربوط است که چه کسی اساسا امکان ورود به فرایند تولید، خلق ثروت و ساختن آینده خود را دارد.

این تغییر زاویه نگاه، بسیار مهم است. دو انسان را تصور کنیم که وارد یک مسابقه اقتصادی شده اند؛ یکی با زمین، سرمایه، دانش، اعتبار، فناوری، مجوز، زیرساخت و ابزار تولید؛ دیگری با دست خالی. سپس در پایان مسابقه، درآمدهای آنان را مقایسه کنیم و برای نفر دوم یارانه تعیین کنیم. آیا مسئله عدالت حل شده است؟ کتاب می گوید نه. مسئله از ابتدا در طراحی میدان مسابقه بوده است.

در منطق «عدالت به مثابه امکان»، عدالت باید پیش از توزیع نتیجه وارد شود؛ یعنی جایی که امکان تولید شکل می گیرد. کتاب برای این امکان مجموعه ای از عناصر را برمی شمارد: زمین، آب، سرمایه، داده، دانش، مجوز، زیرساخت، ادوات تولید، اعتبار حقوقی و مواد اولیه. اگر این عناصر در اختیار گروهی محدود متمرکز شوند، سخن گفتن از فرصت برابر، حتی اگر در قانون همه برابر باشند، دشوار خواهد بود. اینجاست که دو مفهوم کلیدی کتاب اهمیت پیدا می کند: کف دسترسی و سقف تمرکز.

«کف دسترسی» یعنی هیچ انسانی نباید به دلیل نداشتن ابزار، سرمایه یا امکان های اولیه، از میدان تولید حذف شود. اما «سقف تمرکز» یعنی هیچ فرد یا گروهی نیز نباید آن قدر ابزارهای تولید را در اختیار بگیرد که امکان دیگران را مسدود کند. عدالت در فاصله میان این دو شکل می گیرد: نه مساوات اجباری، نه آزادی بی مهار؛ بلکه آزادی در میدان دارای امکان.

این نگاه همچنین معنای فقر را تغییر می دهد. فقیر فقط کسی نیست که درآمد کمی دارد؛ ممکن است فقیر کسی باشد که امکان تولید ندارد. ممکن است دانش داشته باشد، اما سرمایه نداشته باشد؛ سرمایه داشته باشد، اما مجوز نداشته باشد؛ زمین داشته باشد، اما آب و زیرساخت نداشته باشد؛ ایده داشته باشد، اما اعتبار و دسترسی به بازار نداشته باشد. پس شاید یکی از خطاهای بزرگ سیاست گذاری این باشد که انسان را پس از سقوط، فقط با کمک های جبرانی از زمین بلند کنیم، اما همچنان نردبان بالا رفتن را در اختیار دیگران نگه داریم.عدالت واقعی آن نیست که همه در پایان مسیر دقیقا به یک اندازه داشته باشند؛ عدالت آن است که هیچ کس از آغاز مسیر، به دلیل ساختارهای ناعادلانه، از دویدن محروم نشده باشد.

اگر قرار است از شکاف طبقاتی کم کنیم، باید فقط درباره تقسیم ثروت موجود سخن نگوییم؛ باید درباره قدرت تولید ثروت سخن بگوییم. مسئله این نیست که مردم را بیشتر دریافت کننده کنیم؛ مسئله این است که آنان را دوباره به فاعل اقتصادی، تولیدکننده، کارآفرین و صاحب امکان تبدیل کنیم. شاید پرسش بزرگ عدالت در روزگار ما دیگر این نباشد که «چه کسی چقدر دارد؟»؛ پرسش مهم تر این است:چه کسی امکان دارد داشته باشد؟ و اگر پاسخ این پرسش همچنان نابرابر باشد، هر مقدار بازتوزیع نیز ممکن است فقط صورت مسئله را برای مدتی تغییر دهد، نه ریشه آن را.