کودک به والد نیاز دارد یا مدیر؟

کودک به والد نیاز دارد یا مدیر؟
این روزها گاهی والد بودن شبیه مدیریت یک پروژه پیچیده شده است. باید برنامه خواب کودک تنظیم باشد، تکالیفش انجام شود، کلاس هایش هماهنگ باشد، تغذیه اش کنترل شود، زمان استفاده از گوشی اش مشخص باشد، دوستانش را بشناسیم و برای آینده اش از سال ها قبل برنامه داشته باشیم. حتی ممکن است برای بازی کردنش هم برنامه داشته باشیم. آن قدر درگیر اینکه «چه چیزی برای کودک بهتر است» می شویم که گاهی فراموش می کنیم کودک بیش از هر چیز به یک والد نیاز دارد؛ نه کسی که زندگی او را مدیریت کند.
مدیر معمولا با نتیجه کار دارد. می پرسد چه کاری انجام شد، چه کاری عقب افتاد و چطور می توان عملکرد را بهتر کرد. اما رابطه والد و کودک قرار نیست بر اساس عملکرد اداره شود. کودک گاهی خسته است، گاهی بی حوصله است، گاهی اشتباه می کند و گاهی اصلا نمی خواهد کاری را که ما درست می دانیم انجام دهد. در چنین لحظه هایی، وظیفه ما همیشه این نیست که او را دوباره به مسیر برگردانیم. گاهی لازم است فقط بفهمیم چه اتفاقی برایش افتاده است.
وقتی کودک از مدرسه برمی گردد، ممکن است اولین سوال ما این باشد که «تکالیفت را انجام دادی؟» وقتی نمره ای می گیرد، درباره نتیجه می پرسیم. وقتی گوشی دستش است، زمانش را حساب می کنیم. وقتی با دوستی مشکل پیدا می کند، دنبال راه حل می گردیم. این سوال ها و پیگیری ها در جای خود لازم اند، اما اگر تقریبا تمام گفت وگوی ما با کودک حول وظایف، عملکرد و اصلاح رفتار او باشد، ممکن است رابطه مان آرام آرام شبیه رابطه مدیر و کارمند شود؛ رابطه ای که در آن کودک همیشه باید پاسخ گو باشد.
کودک به کسی نیاز دارد که وقتی ناراحت است، قبل از ارائه راه حل بتواند ناراحتی اش را ببیند. کسی که وقتی شکست می خورد، قبل از پرسیدن «چرا نتوانستی؟» بتواند بگوید «می دانم سخت بود.» کسی که گاهی با او بخندد، بازی کند، حرف های بی اهمیت بزند و حتی بدون اینکه بخواهد چیزی از او یاد بگیرد یا چیزی در او اصلاح کند، کنارش باشد.
این به معنای بی قانونی و بی توجهی نیست. کودک به مرز نیاز دارد و والد باید گاهی قاطعانه «نه» بگوید. اما تفاوت بزرگی وجود دارد میان هدایت کردن کودک و اداره کردن او. در اولی، ما مسیر و مرز را مشخص می کنیم و به کودک فرصت می دهیم درون آن مسیر رشد کند؛ در دومی، تقریبا همه تصمیم ها را به جای او می گیریم.
یک راه ساده برای فهمیدن اینکه بیش از حد نقش مدیر را گرفته ایم این است که به گفت وگوهای روزانه مان گوش کنیم. اگر بیشتر جمله های ما با «باید»، «نباید»، «چرا»، «زود باش»، «یادت نره»، «مواظب باش» و «این کار رو بکن» شروع می شود، شاید لازم باشد کمی مکث کنیم. نه برای اینکه مسئولیت تربیت را کنار بگذاریم، بلکه برای اینکه دوباره جایی برای رابطه باز کنیم.
گاهی به جای اینکه بگوییم «برو درست را بخوان»، می توانیم بپرسیم «امروز مدرسه چطور بود؟» به جای اینکه فورا برای دعوای او با دوستش راه حل پیدا کنیم، بپرسیم «خودت فکر می کنی چه کار می تونی بکنی؟» و به جای اینکه هر بار اشتباهش را اصلاح کنیم، اجازه بدهیم پیامد یک انتخاب کوچک را تجربه کند.
شاید مهم ترین کاری که والد می تواند انجام دهد این باشد که کودک را برای استقلال آماده کند، نه برای وابستگی دائمی به مدیریت خودش. اگر قرار است یک روز بدون حضور ما تصمیم بگیرد، باید از همین امروز فرصت تصمیم گیری داشته باشد. اگر قرار است مسئولیت پذیر شود، باید مسئولیتی واقعی داشته باشد. اگر قرار است مشکلاتش را حل کند، باید گاهی اجازه بدهیم با یک مشکل کوچک تنها بماند و فکر کند.
و شاید سخت ترین بخش والد بودن همین باشد: پذیرفتن اینکه همیشه لازم نیست کاری انجام دهیم.
گاهی باید گوش بدهیم، نه اینکه راه حل بدهیم. گاهی باید صبر کنیم، نه اینکه دخالت کنیم. گاهی باید اجازه بدهیم کودک خودش انتخاب کند، حتی اگر انتخابش دقیقا همان چیزی نباشد که ما انتخاب می کردیم.
کودک قرار نیست بهترین نسخه ای باشد که ما طراحی کرده ایم. قرار است انسانی مستقل شود که بتواند نسخه خودش را پیدا کند.
پس شاید هر شب بد نباشد از خودمان بپرسیم: امروز چند بار تلاش کردم فرزندم را مدیریت کنم و چند بار واقعا کنارش بودم؟
چون کودک احتمالا سال ها بعد بسیاری از تذکرهای ما را به یاد نخواهد آورد؛ اما ممکن است به یاد بیاورد که وقتی دنیا برایش سخت شده بود، آیا خانه جایی بود که در آن می توانست خودش باشد یا جایی که همیشه باید عملکردش را بهتر می کرد.
کودک به والد نیاز دارد؛ کسی که راه را نشان بدهد، مرز بگذارد و مراقب باشد، اما در نهایت آن قدر به او اعتماد کند که اجازه بدهد زندگی خودش را زندگی کند.
دکتر محمدمهدی سیدناصری
حقوقدان، پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال