سفر به سرزمین بلوط و تفنگ؛ خاطرات ویلسن از دیشموک

19 شهریور 1405 - خواندن 10 دقیقه - 177 بازدید

مقدمه

پس از توقف چند روزه در اهواز، ویلسن تصمیم می گیرد برای نقشه برداری و مطالعات میدانی به نواحی داخلی خوزستان و کهگیلویه سفر کند. او از «جارو»، محل تقاطع راه های مسجد سلیمان، بهبهان، اهواز و اصفهان، راهی منطقه دیشموک می شود. دیشموک در میان خاک کهگیلویه و در مسیر بهبهان و اصفهان واقع شده و از نظر استراتژیک دارای اهمیت فراوان است. نکته قابل توجه اینکه پیش از ویلسن، هیچ اروپایی دیگری به این منطقه قدم نگذاشته بود و اثری از آن در نقشه های مامورین دولت دیده نمی شد.

آماده سازی و دغدغه های سفر

ویلسن برای این مسافرت خطرناک، تجهیزات ویژه ای آماده کرده بود: مقدار قابل توجهی دارو از قبیل گنه، فناسیتین، کافئین، قرص مسهل و کپسول مسکن برای درمان بیماران احتمالی. همچنین چند عدد ساعت و دوربین به همراه داشت تا در مواقع لزوم به پسران هدیه دهد و برای جلب توجه بهتر، اسبهای خود را نیز سوار شده بود. او همواره در مسافرتها لباس محلی می پوشید تا در ایلات و عشایر زیاد غریب و بیگانه جلوه نکند، با این وجود مردم و مستخدمین محلی را مورد اهانت قرار می دادند و از اینکه به خدمت یک نفر اجنبی درآمده اند، به آنها توهین و تحقیر می کردند. خود ویلسن نیز از این اهانتها بی نصیب نبود و گاهی در حین عبور می شنید که چند نفر با هم می گفتند: «فرنگی را تماشا کن! این کافر است! نجس است! اینجا آمده چه کند؟»

ورود به دیشموک و برخورد اولیه

پس از دو روز مسافرت از ماماتین به دیشموک، ویلسن در دامنه رشته کوههای آهکی مرتفعی که از بهبهان تا مالامیر امتداد دارد، چادر زد. روزهای اول، اهالی محل از ترس با او تماس نمی گرفتند؛ زیرا از یکطرف به حسن نیت او اطمینان نداشتند و از طرف دیگر می ترسیدند که اگر با او تماس بگیرند، ممکن است مورد تعرض و بازخواست سران ایل واقع شوند. اما پس از دو سه روز، دو سه نفر با بیم و امید مراجعه کرده و حاضر شدند نیازمندیهای او را در مقابل دریافت قیمت تهیه کنند.

ویلسن در اینجا به نکته مهمی اشاره می کند: مردم مشرق زمین به راستی مستحق نکوهش و ملامت نیستند که از آمیزیش با اروپاییان اجتناب می کنند، زیرا بطور کلی برخی از اقوام اروپایی وقتی در کشورهای خاورزمین رخنه کردند، سکون و آرامش آن نقاط را محتمل ساخته و مردم را دچار زحمت می کنند. به همین دلیل است که تا چشم اهالی مشرق به یک نفر اروپایی بیفتد، همه نوع توهم برایشان ایجاد می شود.

دیدار با علیمرادخان

روزی که ویلسن تصمیم گرفت به مرکز دیشموک رفته و با علیمرادخان ملاقات کند، یک نفر بلدچی همراه برداشت. اما پس از طی چند هزار قدم، بلدچی توقف کرد و گفت حاضر نیست جلوتر برود زیرا بیم آن دارد که سوارهای خان متعرض شده و او را هدف گلوله قرار دهند. حتی مستخدمین خود ویلسن نیز که وضع را دیدند، از عاقبت کار اندیشیده و کوشش داشتند او را از ملاقات خان منصرف کنند.

ویلسن آنها را برگرداند و تنها با یک اسب کوه پیکر و یک قیضه تفنگ و مقداری هدایا به راه افتاد. پس از یک ساعت به نقطه هولناکی رسید که ناگاه از اطراف صدای گلوله تفنگ بلند شد. او خونسردی خود را حفظ کرد و وقتی متوجه شد تیراندازان قصد کشتن ندارند و فقط تهدید می کنند، با وسایل مختلف از قبیل تکان دادن دست و کلاه و جملات دوستانه ثابت کرد که سوءقصدی در کار نیست و به عزم ملاقات خان به آن حدود رفته است. پس از چند دقیقه، صدای گلوله قطع گردید و مردی غول پیکر از پشت تپه برخاست. او با چهار نفر مسلح مراجعه کرد و همراه ویلسن به طرف منزل خان حرکت کردند.

در قلعه خان

پس از یک ساعت به قلعه خان رسیدند. پسر جوان خان که حدود بیست سال داشت، با استقبال آمد. خود خان که حدود پنجاه سال داشت، از اینکه ویلسن تنها و بدون اسکورت به ملاقاتش رفته بود، اظهار مسرت کرد و گفت: «البته ما ایلات و عشایر به وطیفه خود آشنا هستیم و به خوبی می دانیم که از مهمانان و واردین محترم چگونه پذیرایی کنیم». پس از صرف چای و قهوه، سفره شام گسترده شد و چون ویلسن به زعم آنها کافر و نجس بود، برایش ظرفی جداگانه چلوخورش و کباب و گوشت سرخ کرده کشیدند تا ظروف آنها آلوده نشود. ویلسن نیز به همان رسم ایران با دست شام خورد و سپس با آفتابه و لگن دست و دهان خود را شستشو داد.

شب را با پنج شش نفر دیگر، از جمله دو پسر خان که هنوز زن نگرفته بودند، در اطاقی گذراند. بین الطلوعین از خواب برخاست و در همان هنگامه که خان و اتباعش به نماز ایستادند، ویلسن کتاب دعای خود را درآورد و چند آیه از تورات و یک سوره از انجیل خواند و سپس کتاب دعا را به همان اسلوب که مسلمانان قرآن را می بوسند، بوسید و در جلو خود قرار داد. خان که ناظر این جریان بود، صدای خود را با حسن و آفرین بلند کرد و ویلسن را مردی مذین و با تقوا خواند.

شکار و سرگرمی ها

صبح روز بعد، خان تصمیم گرفت تیراندازی ویلسن را بسنجد. در طول مسیر، دو راس بزکوهی پیدا شد. ویلسن بلافاصله کمین کرد و یکی از آنها را از پای درآورد. پسر خان بقدری از این پیش آمد اظهار مسرت کرد که حدی بر آن نیست و چندین بار گفت: «این تصادف را من فال نیک گرفتم و از این پس بخت و طالع ما را همراهی خواهد کرد و ستاره اقبال ما در اوج درخشیدن خواهد بود».

در یکی از شبها، علیمرادخان برای تنوع بخشیدن به پذیرایی، یک درویش را احضار کرد تا سخنرانی کند. حرکت و سکنات درویش و تبرزین او، حضار را به خنده می آورد و عموم چنان قهقهه سر می دادند که برای ویلسن بی سابقه بود. ویلسن متاسفانه به لهجه درویش آشنایی نداشت و از سخنان او درست پی نمی برد.

نکات جالب توجه

ویلسن در مدت اقامت خود متوجه شد که خان نسبت به وضع محصول بلوط که تنها غذای عده ای از مردم این سرزمین است، علاقه فراوان دارد. بلوط بقدری تقبل دارد که حتی چهارپایان اگر عادت نداشته باشند، در اثر خوردن آن تقبل کرده و دلدرد می گیرند. اما این غذا برای ویلسن سنگین بود و خوشبختانه او را به بستر بیماری نینداخت.

همچنین ویلسن به حضور پیرمردی که تازه از اصفهان آمده و از هر دو چشم نابینا بود، اشاره می کند. این مرد درک عمیقی از اوضاع گذشته داشت و گاهی ابیاتی از حافظ، سعدی و فردوسی را می خواند و گاهی از داستانهای خوانین پیشین می گفت. یک شب که داستان رستم و سهراب را با آهنگ مخصوص نقل می کرد، چنان در ویلسن موثر واقع شد که بی اختیار به گریه افتاد.

پایان اقامت و تجارب کسب شده

پس از چند روز، ویلسن تصمیم به مراجعت گرفت. او تفنگ و دوربین خود را به خانزاده ها هدیه کرد و مبلغی نیز برای انعام به درویش پرداخت نمود. علیمرادخان تا آخرین دقیقه با او دوستی کرد و چند نفر را به عنوان اسکورت همراه ویلسن فرستاد و سفارش کرد او را تا طرف منگشت که مقر دودستان بختیاری است برسانند و پس از دریافت رضایت نامه به دیشموک مراجعت کنند.

ویلسن این مسافرت را از هر حیث رضایت بخش می دانست، زیرا با یکی از خوانینی که با اعضای کنسولگری انگلیس و مقامات ایرانی هیچگونه رابطه ای نداشت، طرح دوستی ریخت. او معتقد بود این ارتباط می تواند در آینده، در صورت پیدا شدن نفت در آن منطقه، از دستبرد خان و اتباع او مصون باشد. ضمن اینکه افراد ایل بهمئی نیز از نزدیک با وضع یک اروپایی آشنا شوند و برای عین ببینند که فرنگی مخلوق خارق العاده ای نیست که با فشنگ و گلوله از او پذیرایی کنند.

نتیجه گیری

سفر ویلسن به دیشموک، نمونه ای بارز از رویارویی یک اروپایی با فرهنگ و فضای اجتماعی جنوب غرب ایران در اوایل قرن بیستم است. او با زیرکی و هوشمندی، با پذیرش آداب و رسوم محلی، تظاهر به دینداری و استفاده از دارو و هدایا، توانست اعتماد خان را جلب کند و به یکی از اهداف اصلی خود یعنی نقشه برداری از منطقه دست یابد. وی از این سفر تجارب گرانبهایی آموخت که برخی از آنها را به دلیل بیم از بازخواست دولت هندوستان، در یادداشتهای رسمی خود درج نکرد.

مسافرت به دیشموک ضمن اینکه نشانگر شجاعت و جسارت یک مامور انگلیسی در ورود به مناطق ناشناخته و خطرناک است، تصویر روشنی از روابط پیچیده میان اروپاییان و ایلات و عشایر ایران در آن دوره ارائه می دهد. مردمانی که از یکسو با بیگانه با دیده تردید و گاه خصومت می نگرند و از سوی دیگر، در صورت اثبات حسن نیت و هم رنگی با فرهنگ آنها، می توانند مهمان نوازی و احترام عمیقی از خود نشان دهند. همچنین اشاره ویلسن به فقر معیشتی مردم منطقه که بلوط تنها غذای آنهاست، و همچنین عقب ماندگی و نبود حاکمیت موثر دولت مرکزی در این مناطق، از واقعیت های تلخ اجتماعی ایران در آن دوران حکایت دارد که با اهداف استعماری کشورهای غربی نیز گره خورده بود.

منبع: سفرنامه ویلسن، ترجمه حسین سعادت نوری، چ 2، 1363، تهران: انتشارات وحید.