اقتصاد به مثابه مکتب: چارچوب تحلیلی پیوند صناعت، تعاون و اقتصادنا در عصر پلتفرم و دانش
آیا می توان اقتصادی تصور کرد که هم مولد و رقابت پذیر باشد، هم اشتغال پایدار بسازد، هم در برابر تحریم و شوک های بیرونی تاب بیاورد، هم ثمره تولیدش، به جای تمرکز در دست چند بنگاه بزرگ، به خود تولیدکنندگان و جامعه بازگردد و هم در عصر پلتفرم و دانش، از قافله فناوری عقب نماند؟ پاسخ به این پرسش، پیش از آنکه صرفا فنی و محاسباتی باشد، ارزشی و مکتبی است؛ زیرا انتخاب اینکه چه چیزی «کارا» شمرده شود، کدام نیاز «اساسی» تلقی شود، چه کسی «بهره ور» دانسته شود و ثمره تولید به چه کسی برسد، پیش از هر محاسبه فنی، یک انتخاب ارزشی است. برخلاف ادعای رایج، اقتصاد یک علم ارزش بی طرف و تهی از جهت گیری نیست؛ بلکه خود یک مکتب است و حامل ارزش، مفروضات و غایت شناسی. این سخن به معنای نفی تحلیل تجربی و استدلال علمی نیست، بلکه به این معناست که مسئله گزینی، معیار سنجش، مفروضات رفتاری و غایت توزیعی، همگی در بستری ارزشی و نهادی شکل می گیرند. از این رو، پرسش اصلی این نوشتار را باید در چهار لایه به هم پیوسته جست وجو کرد: لایه تولید و سیاست گذاری، لایه سازمان دهی مردمی و توزیع، لایه ارزشی و غایت شناختی، و لایه فناورانه و پلتفرمی. این چهار لایه خود در دو بستر تحلیلی گسترده تر، یعنی جامعه شناسی اقتصادی و اقتصاد سیاسی، جای می گیرند؛ زیرا هیچ سیاست تولیدی، هیچ نهاد تعاونی، هیچ چارچوب ارزشی و هیچ پلتفرم فناورانه ای در خلا اجتماعی و بدون مناسبات قدرت عمل نمی کند.
در این نوشتار، مقصود از اقتصاد صناعی صرفا رشته دانشگاهی اقتصاد صنعتی نیست، بلکه اقتصاد تولیدی و مولد مبتنی بر سیاست صنعتی فعال است؛ یعنی چارچوبی که تولید کالا و خدمات با ارزش افزوده بالا، ارتقای بهره وری، اشتغال پایدار و کاهش وابستگی ساختاری را در مرکز سیاست اقتصادی قرار می دهد و در برابر اقتصاد مالی، سوداگرانه، واردات محور و رانت محور می ایستد. این معنا هم ریشه نظری دارد و هم پشتوانه تجربی. در سنت سازمان صنعتی و اقتصاد صنعتی، تحلیل ساختار بازار، رفتار بنگاه ها و عملکرد صنعتی نشان می دهد که سیاست گذاری بدون شناخت پیوندهای میان این سه ممکن نیست؛ اما همین سنت نیز خود بر مفروضاتی ارزشی درباره کارایی، رقابت و نقش دولت استوار است. در سنت سیاست صنعتی، ادبیات معتبر قرن بیست ویکم بر این نکته تاکید دارد که دولت نه فقط تنظیم کننده، بلکه کنشگر مکمل سرمایه گذاری در فناوری، زیرساخت و ظرفیت سازی است. شواهد تجربی موفق در این زمینه کم نیست، اما همه آنها مشروط و زمینه مندند: کره جنوبی با هدایت اعتبار، حمایت مشروط و انضباط صادراتی توانست از صنایع سنگین و کشتی سازی به الکترونیک و خودروسازی ارتقا یابد؛ تایوان با نهادهای پژوهشی عمومی و حمایت هدفمند، صنعت نیمه هادی و فناوری اطلاعات را ساخت؛ ژاپن پس از جنگ با هماهنگی دولت و بنگاه ها و با تکیه بر یادگیری فناورانه، بهره وری صنعتی را به سرعت بالا برد؛ و در تجربه های متاخرتر، برخی اقتصادهای در حال توسعه با سیاست صنعتی منضبط در بخش هایی مانند کشاورزی صادراتی، انرژی های تجدیدپذیر و خدمات فناوری، زنجیره های ارزش جدید ایجاد کردند. در برابر این سنت، نقد نئولیبرالیسم و صنعتی زدایی بر این واقعیت انگشت می گذارد که آزادسازی بی قید سرمایه، مالی سازی و انتقال کارخانه ها به جنوب جهانی، سرمایه را از تولید به سوداگری سوق داد و آسیب پذیری اقتصادهای صنعتی شده را افزایش داد؛ این نقد نیز خود نشان می دهد که «بی طرفی» اقتصاد رایج، پوششی بر یک مکتب ارزشی مشخص است. با این حال، شواهد تجربی موفق نشان می دهد که سیاست صنعتی فقط زمانی به تغییر ساختاری و رشد بهره وری می انجامد که با نظارت شفاف، ارزیابی مستقل، فشار رقابتی، انضباط صادراتی و سازوکار خروج از حمایت های ناکارآمد همراه باشد؛ در غیر این صورت، به رانت، انحصار و انتخاب برنده های سیاسی می انجامد.
اقتصاد تعاون محور در همین نقطه مکمل وارد می شود، اما نه به عنوان نسخه مطلق و نه صرفا کسب وکار خرد. تعاونی ها بر پایه مالکیت مشترک اعضا، کنترل دموکراتیک و توزیع مازاد بر اساس مشارکت سازمان می یابند و سرمایه را در خدمت عضو و جامعه قرار می دهند، نه عضو را در خدمت سرمایه؛ و همین انتخاب، خود بیان یک موضع ارزشی درباره نسبت انسان و سرمایه است. شواهد تجربی موفق نیز نشان می دهد که این الگو، وقتی با مقیاس، آموزش، دسترسی به مالی و شبکه سازی همراه شود، می تواند کارآمد باشد: موندراگون در اسپانیا نمونه ای از تعاونی های صناعی و شبکه ای است که با بانک تعاونی، آموزش و هماهنگی میان تعاونی ها اشتغال پایدار و تاب آوری نسبی در بحران ها ایجاد کرد؛ نواحی تعاونی امیلیا-رومانیا در ایتالیا نشان داد که تعاونی های تولیدی و خدماتی می توانند در زنجیره های صنعتی کوچک و متوسط، نوآوری و همبستگی اجتماعی را ترکیب کنند؛ تعاونی های لبنی دانمارک و هلند و تعاونی آمول در هند نشان دادند که تجمیع سرمایه های خرد، بازاریابی مشترک و کنترل دموکراتیک می تواند بهره وری کشاورزی و توان صادراتی را بالا ببرد؛ و تعاونی های اعتباری و بانک های تعاونی در چند اقتصاد اروپایی و آمریکای شمالی، در بحران های مالی نسبت به برخی بانک های سوداگرانه پایدارتر عمل کردند. ادبیات سازمان بین المللی کار نیز نشان می دهد که تعاونی ها در بحران ها اشتغال را پایدارتر نگه می دارند و سرمایه های خرد را تجمیع می کنند، هرچند به محدودیت ها نیز اذعان دارد: تعاونی ها در تامین سرمایه، مقیاس پذیری، آموزش مدیریت و حفظ دموکراسی داخلی با چالش اند و اگر به کسب وکارهای خرد و کم بهره ور محدود بمانند، نمی توانند به تنهایی موتور رشد و بهره وری شوند. از این رو، دفاع واقع بینانه از تعاونی، دفاع از تعاونی های شبکه ای، صناعی و زنجیره ای و چارچوب حقوقی و مالی روشن است، نه تعاونی سازی صوری.
پرسش دشوارتر اما این است: آیا اقتصاد پلتفرمی و اقتصاد دانش بنیان نیز می توانند بر پایه تعاونی ها و صناعت سازمان یابند؟ پاسخ این نوشتار مثبت است، اما نه به صورت خودبه خود و نه به عنوان جایگزین کامل و جهان شمول؛ بلکه به عنوان یک اکوسیستم ترکیبی، مشروط و بخشی که در آن پلتفرم، دانش و صناعت در خدمت اعضا و جامعه قرار می گیرند، نه در خدمت حداکثرسازی سود سهامداران. در اقتصاد پلتفرمی، این امکان از مسیر «پلتفرم تعاونی» می گذرد؛ یعنی پلتفرم هایی که مالکیت و کنترل آنها در دست کارگران، تولیدکنندگان، کاربران یا ترکیبی از آنهاست و داده، زیرساخت و الگوریتم در خدمت اعضا قرار می گیرد. نمونه های جهانی موفق این ادعا را تقویت می کنند: Stocksy United در کانادا به عنوان پلتفرم تعاونی عکاسان و هنرمندان، مالکیت و تصمیم گیری را به تولیدکنندگان محتوا بازگردانده است؛ Fairbnb.coop در ایتالیا مدلی از گردشگری اشتراکی تعاونی با بازگرداندن بخشی از درآمد به پروژه های اجتماعی محلی ساخته است؛ Up & Go در ایالات متحده پلتفرمی تعاونی در خدمات نظافت است که کارگران را به مالک تبدیل می کند؛ The Drivers Cooperative در نیویورک پلتفرم تعاونی رانندگان است که در برابر مدل های سرمایه داری حمل ونقل، مالکیت را به رانندگان می دهد؛ و تجربه های اروپایی مانند CoopCycle (فدراسیون تعاونی های پیک)، Smart (تعاونی چندذی نفعی اروپایی برای کار مستقل) و پلتفرم های تعاونی در بلژیک و فرانسه نشان می دهند که این مدل در برخی بخش ها عملی و پایدار است. با این حال، پلتفرم ها به طور طبیعی گرایش به انحصار، اثر شبکه ای و «برنده همه را می برد» دارند؛ از این رو پلتفرم تعاونی تنها با تدابیری مانند قابلیت انتقال داده، هم کنش پذیری، استانداردهای باز، زیرساخت دیجیتال عمومی، مقررات ضد انحصار و شبکه سازی میان پلتفرم ها می تواند در مقیاس دوام بیاورد. بدون این شرایط، پلتفرم تعاونی به جزیره های کوچک و کم اثر محدود می شود.
در اقتصاد دانش بنیان نیز امکان پذیری وجود دارد، اما دشوارتر است؛ زیرا دانش بنیان بودن به سرمایه گذاری پرخطر، پژوهش بلندمدت، نیروی انسانی متخصص، مالکیت فکری و دسترسی به بازار نیاز دارد. تعاونی های دانش بنیان می توانند در قالب کنسرسیوم های پژوهشی، تعاونی های فناوری، تعاونی های داده، شرکت های تعاونی چندذی نفعی و همکاری با دانشگاه ها و پژوهشگاه های عمومی سازمان یابند. تجربه موندراگون با دانشگاه، بانک تعاونی و مراکز پژوهش و توسعه، نواحی صنعتی امیلیا-رومانیا با شبکه های تعاونی و بنگاه های کوچک و متوسط دانش محور، و تعاونی هایی مانند آمول که فناوری و مقیاس را با مالکیت اعضا ترکیب کردند، نشان می دهد که ترکیب دانش، صناعت و تعاون ناممکن نیست. در حوزه فناوری دیجیتال، تعاونی های نرم افزار و زیرساخت مانند Webarchitects در بریتانیا و تعاونی های فناوری اطلاعات در اروپا، مدل هایی از مالکیت اعضا در تولید دانش و خدمات فنی ارائه کرده اند؛ اکوسیستم نرم افزار آزاد و دانش مشترک نیز نشان می دهد که تولید دانش می تواند بر همکاری، شفافیت و مالکیت اشتراکی استوار شود، هرچند این اکوسیستم ها دقیقا «تعاونی» به معنای حقوقی نیستند. نکته کلیدی این است که اقتصاد پلتفرمی و دانش بنیان بدون «صناعت» مولد، به راحتی به اقتصاد رانتی و سوداگرانه بدل می شود؛ صناعت هم بازار و آزمونگاه فناوری فراهم می کند، هم زنجیره ارزش و اشتغال می سازد و هم تقاضا برای دانش و پلتفرم تولید می کند. بنابراین الگوی امکان پذیر، «پلتفرم تعاونی + دانش بنیان تعاونی + صناعت مولد» است: تعاونی های صناعی و زنجیره ای می توانند در قالب پلتفرم های تجارت بنگاه به بنگاه، تعاونی های داده، تعاونی های فناوری و کنسرسیوم های نوآوری سازمان یابند و سیاست صنعتی نیز با خرید عمومی، مشوق مالیاتی و اعتبار مشروط از آنها حمایت کند.
جامعه شناسی اقتصادی در همین جا وارد می شود و نشان می دهد که بازار، سیاست صنعتی، پلتفرم و تعاونی، نهادهایی صرفا اقتصادی نیستند، بلکه در شبکه های اجتماعی، روابط اعتماد، هنجارهای مشترک و ساختارهای نهادی «جاسازی» شده اند. از منظر این سنت، موفقیت سیاست صنعتی نه فقط محصول طراحی مشوق های مالی، بلکه نتیجه کیفیت روابط دولت و بنگاه، وجود اعتماد نهادی، قابلیت سازمان های دولتی، شبکه های دانشی و قواعد غیررسمی همکاری است. تجربه شرق آسیا را نمی توان تنها با مدل های قیمتی توضیح داد؛ آنچه کره، تایوان و ژاپن را متمایز کرد، ترکیبی از «استقلال متصل» دولت، شبکه های منظم دولت و بخش خصوصی، انضباط نهادی و یادگیری جمعی بود. در نقطه مقابل، همان شبکه های غیررسمی اگر شفاف و قاعده مند نشوند، به کانال رانت، فساد و تسخیر نهادی تبدیل می شوند. جامعه شناسی اقتصادی همچنین توضیح می دهد که تعاونی ها و پلتفرم های تعاونی صرفا یک قالب حقوقی نیستند؛ آنها به سرمایه اجتماعی، اعتماد متقابل، هنجارهای همکاری و قواعد مشارکتی نیاز دارند. موفقیت موندراگون، نواحی تعاونی امیلیا-رومانیا، تعاونی های لبنی دانمارک و هلند و آمول هند، تنها با تحلیل اقتصادی و مالی قابل فهم نیست؛ این تجربه ها بر آموزش، شبکه سازی، بانک تعاونی، بازاریابی مشترک، کنترل دموکراتیک و انباشت سرمایه اجتماعی استوار بودند. همین منطق در پلتفرم های تعاونی نیز برقرار است: بدون اعتماد میان اعضا، آموزش دیجیتال، شفافیت الگوریتمی و قواعد مشارکتی، پلتفرم تعاونی به بنگاهی شکننده و کم مقیاس بدل می شود. در همان حال، جامعه شناسی اقتصادی هشدار می دهد که سرمایه اجتماعی می تواند انحصاری و طردگرا نیز باشد؛ بنابراین تعاونی ها و پلتفرم های تعاونی بدون قواعد شفاف، نظارت دموکراتیک و دسترسی برابر به بازار و مالی، به شبکه های بسته و کم بهره ور بدل می شوند.
اقتصاد سیاسی این تصویر را کامل می کند؛ زیرا سیاست صنعتی، تعاونی و پلتفرم، پیش از آنکه مسئله ای فنی باشد، مسئله ای درباره قدرت، ائتلاف ها، منافع توزیعی و ظرفیت دولت است. هر سیاست صنعتی، گروه هایی را برنده و گروه هایی را بازنده می کند؛ از این رو موفقیت آن به وجود ائتلاف سیاسی حامی تولید، توان دولت در مقاومت در برابر رانت خواهی، سازوکارهای پاسخ گویی و قواعد خروج از حمایت وابسته است. تجربه های موفق شرق آسیا نشان می دهد که «استقلال متصل» دولت، یعنی فاصله نسبی از منافع خاص همراه با ارتباط نهادی با بنگاه ها و کارگران، شرط مهمی برای کارآمدی سیاست صنعتی بوده است. در مقابل، دولت رانتیر، اقتصاد واردات محور و شبکه های غیرشفاف، سیاست صنعتی را به ابزار توزیع رانت و تحکیم انحصار بدل می کنند. اقتصاد سیاسی همچنین روشن می کند که تعاونی ها و پلتفرم های تعاونی تنها زمانی به قدرت متعادل کننده در برابر بنگاه های بزرگ و سرمایه مالی تبدیل می شوند که از پشتوانه حقوقی، دسترسی به اعتبار، سازمان های فدراتیو و نمایندگی سیاسی برخوردار باشند؛ در غیر این صورت، تعاونی سازی صوری به تضعیف سرمایه اجتماعی و بی اثر شدن الگو می انجامد. در اقتصاد پلتفرمی، این منازعه قدرت آشکارتر است: پلتفرم های بزرگ با اثر شبکه ای، داده و قدرت بازار، موانع ورود ایجاد می کنند؛ از این رو بدون مقررات ضد انحصار، حق انتقال داده، هم کنش پذیری و زیرساخت دیجیتال عمومی، پلتفرم تعاونی توان رقابت ندارد. برای ایران تحت تحریم، این پیوند اهمیتی مضاعف دارد: سیاست صنعتی فعال، تکمیل کننده اقتصاد مقاومتی و پیش شرط حرکت به سمت اقتصاد دانش بنیان و کاهش آسیب پذیری خارجی است، اما تنها در صورتی که با شفافیت، ارزیابی مستقل، ضد انحصارگرایی، مهار رانت و بازسازی روابط دولت و بخش تولید همراه شود؛ و تعاونی ها و پلتفرم های تعاونی نیز تنها در صورتی می توانند به تاب آوری و عدالت کمک کنند که از تعاونی سازی صوری فاصله بگیرند و به تعاونی های شبکه ای، صناعی و زنجیره ای با آموزش، مالی و بازار روشن بدل شوند.
افزودن اقتصادنا شهید محمدباقر صدر، این لایه ها را از سطح کارایی و سیاست گذاری به سطح مشروعیت، غایت شناسی و عدالت ارتقا می دهد و در همان حال، ادعای «علمی بودن ارزش بی طرف» را نیز افشا می کند. صدر میان علم اقتصاد و مذهب اقتصادی تمایز می گذارد و مذهب اقتصادی را مجموعه ای از اصول ارزشی و راهبردی می داند که جامعه را به سوی اهداف خود هدایت می کند؛ اما تاکید می کند که آنچه به عنوان «علم اقتصاد» عرضه می شود، خود در بستری از مفروضات مکتبی شکل گرفته است. او هم سرمایه داری را به سبب اصالت فرد، آزادی بی قید مالکیت و استثمار نقد می کند و هم مارکسیسم را به سبب جبرگرایی تاریخی، نفی مالکیت خصوصی مشروع و انکار نقش اراده و ارزش. در مقابل، اصولی مانند توحید در مالکیت، مالکیت چندگانه، کار به عنوان پایه اصلی مالکیت و ارزش، عدالت توزیعی و توازن اجتماعی، و نفی ربا و سوداگری را طرح می کند. بر این اساس، مالک حقیقی خداست و انسان خلیفه و امانت دار است؛ مالکیت خصوصی در چارچوب کار، نیاز و مصلحت اجتماعی مشروع است، نه ابزار سلطه؛ و اسلام نه مالکیت خصوصی مطلق را می پذیرد و نه مالکیت جمعی مطلق را، بلکه ترکیبی از مالکیت خصوصی مشروط، مالکیت عمومی و مالکیت دولتی در منابع و بخش های راهبردی را در نظر دارد. از منظر اقتصادنا، صنعتی سازی فقط برای رشد تولید ناخالص داخلی مشروع نیست، بلکه باید در خدمت نیازهای اساسی، اشتغال و عدالت باشد؛ سیاست صنعتی باید ضد انحصار باشد؛ و منابع راهبردی می توانند در چارچوب مالکیت عمومی یا دولتی سازمان یابند، اما با نظارت و مشارکت مردمی. تعاونی ها و پلتفرم های تعاونی نیز از آن رو با اقتصادنا سازگارند که مالکیت را به کار و عضو بازمی گردانند، از تمرکز ثروت می کاهند و تکافل اجتماعی را تقویت می کنند، اما اقتصادنا اقتصاد تعاونی محض نیست؛ تعاونی یکی از صورت های سازمان دهی سازگار با عدالت است، نه کل نظام. پیوند این چارچوب با اقتصاد سیاسی در آن است که مالکیت چندگانه و نفی ربا و سوداگری، خود یک برنامه سیاسی درباره محدودسازی قدرت سرمایه مالی و تقویت تولید است؛ و پیوند آن با جامعه شناسی اقتصادی در آن است که مشروعیت نهادی، اعتماد عمومی و هنجارهای عدالت محور، پیش شرط دوام هر الگوی تولیدی و تعاونی است. در حوزه پلتفرم و دانش نیز اقتصادنا با پرسش های تازه ای روبه رو می شود: مالکیت داده، الگوریتم و مالکیت فکری چگونه با مالکیت چندگانه و عدالت توزیعی سازگار می شود؟ این پرسش ها نیازمند اجتهاد مستمر و نوآوری نهادی اند و نمی توان با نقل قالب های آماده به آنها پاسخ داد.
ترکیب این لایه ها، الگویی از تولید مولد، مردمی، دانش محور و عدالت محور می سازد: اقتصاد صناعی به معنای اقتصاد تولیدی و سیاست صنعتی فعال می آموزد چگونه تولید کنیم و بهره وری و تاب آوری را بالا ببریم؛ اقتصاد تعاونی می آموزد چه کسانی تولید کنند و ثمره آن به چه کسی برسد؛ پلتفرم و دانش بنیان تعاونی می آموزند چگونه در عصر فناوری، مالکیت و کنترل را به اعضا و جامعه بازگردانیم؛ و اقتصادنا تعیین می کند برای چه هدفی و در چه محدوده ای تولید شود. اما جامعه شناسی اقتصادی و اقتصاد سیاسی نشان می دهند که این ترکیب تنها بر روی کاغذ ممکن نیست؛ بلکه به نهادهای شفاف، ائتلاف های سیاسی حامی تولید، ظرفیت دولت، شبکه های اعتماد، زیرساخت دیجیتال عمومی، مقررات ضد انحصار و قواعد مشارکتی نیاز دارد. این ترکیب نه آرمان گرایی صرف، بلکه ضرورتی راهبردی برای اقتصادهایی است که می خواهند از دام نئولیبرالیسم، وابستگی ساختاری و آسیب پذیری خارج شوند، به شرط آنکه از دو آفت پرهیز شود: نخست، سیاست صنعتی بدون نظارت که به رانت و انحصار می انجامد؛ دوم، تعاونی سازی صوری و بدون آموزش، سرمایه و بازار. تجربه های موفق کره، تایوان، ژاپن، موندراگون، امیلیا-رومانیا، تعاونی های لبنی دانمارک و هلند، آمول هند، Stocksy، Fairbnb، Up & Go، Drivers Cooperative، CoopCycle و Smart، همگی نشان می دهند که موفقیت نه محصول یک نسخه جهان شمول، بلکه نتیجه ترکیب متناسب سیاست، نهاد، آموزش، مالی، بازار، فناوری و نظارت است؛ و همین تنوع تجربه ها، خود گواه آن است که هیچ اقتصاد «علمی» و ارزش بی طرفی وجود ندارد و هر الگوی موفق، تجسم یک انتخاب مکتبی درباره نسبت تولید، عدالت و انسان است. با این قید مهم که اقتصادنا چارچوبی اجتهادی و ارزشی است، نه نسخه اجرایی آماده؛ و شواهد تجربی سیاست صنعتی، تعاونی، پلتفرم تعاونی و دانش بنیان تعاونی نیز وابسته به زمینه نهادی، کیفیت دولت و طراحی مشوق هاست، نه قابل تعمیم مکانیکی.