جهان را چه کسی طبقه بندی می کند؟

16 آبان 1405 - خواندن 4 دقیقه - 7 بازدید


جهان را چه کسی طبقه بندی می کند؟

در دانشنامه خیالی خورخه لوئیس بورخس، حیوانات به گروه هایی تقسیم شده اند که عقل متعارف را به حیرت می اندازند: حیوانات متعلق به امپراتور، مومیایی شده ها، افسانه ای ها، آن هایی که با قلم موی ظریف شتر کشیده شده اند و حتی حیواناتی که از دور شبیه مگس به نظر می رسند! این طبقه بندی مضحک است؛ اما چرا؟ چه کسی تعیین کرده است که حیوانات باید بر اساس گونه، زیستگاه یا ویژگی های طبیعی دسته بندی شوند؟ چرا معیارهای آشنای ما منطقی اند و معیارهای دیگر خنده دار به نظر می رسند؟

میشل فوکو در کتاب «نظم اشیاء» (۱۹۶۶) با همین شوخی ظاهرا ساده، یکی از جدی ترین پرسش های فلسفی را پیش می کشد: نظمی که جهان را با آن می شناسیم، از کجا آمده است؟ ما هر روز اشیا، انسان ها، رفتارها و پدیده ها را طبقه بندی می کنیم، بی آنکه معمولا به خود معیارهای طبقه بندی بیندیشیم. بیمار و سالم، عاقل و دیوانه، مجرم و شهروند، طبیعی و غیرطبیعی؛ این تقسیم بندی ها چنان در زندگی ما جا افتاده اند که گویی از ابتدا در طبیعت وجود داشته اند. فوکو درست در همین نقطه مکث می کند: چه سازوکار تاریخی و فکری باعث شده است جهان را این گونه ببینیم، نه به شکلی دیگر؟

پاسخ او این است که هر دوره تاریخی، قواعد خاصی برای شناخت و سامان دادن به واقعیت دارد. آنچه در یک عصر حقیقت علمی و بدیهی تلقی می شود، ممکن است در عصری دیگر نامفهوم یا حتی ناممکن باشد. این قواعد صرفا مجموعه ای از نظریه های علمی نیستند؛ در زبان، نهادها، شیوه های مشاهده، ارزش ها و مناسبات اجتماعی حضور دارند. فوکو برای بررسی این شرایط تاریخی امکان شناخت، مفهوم «اپیستمه» را به کار می گیرد. اپیستمه را می توان نظامی از روابط و قواعد دانست که تعیین می کند در یک دوره چه چیزی می تواند موضوع دانش قرار گیرد و چه نوع دانشی معتبر شمرده شود.

برای نشان دادن این نظم پنهان، فوکو به سراغ تابلوی مشهور «لاس منیناس» اثر دیه گو ولاسکز می رود. در نگاه نخست، با صحنه ای از زندگی دربار اسپانیا روبه رو هستیم؛ اما ترکیب بندی نقاشی به تدریج پرسش های پیچیده تری ایجاد می کند. نقاش درون تابلو ایستاده و به سوی بیرون نگاه می کند؛ شخصیت ها در جهت های مختلف چشم دوخته اند؛ آینه ای در پس زمینه تصویر پادشاه و ملکه را بازمی تاباند و بومی بزرگ بخشی از صحنه را از دید ما پنهان می کند. چه کسی موضوع اصلی نقاشی است؟ نقاش، شاه و ملکه، شخصیت های حاضر در اتاق یا بیننده ای که بیرون تابلو ایستاده است؟

هیچ یک از این عناصر به تنهایی پاسخ را نمی دهند. معنا از رابطه میان نگاه ها، فاصله ها، غیبت ها و جایگاه ها شکل می گیرد. نقاشی به جای آنکه صرفا چیزی را بازنمایی کند، سازوکار بازنمایی را پیش چشم ما می گذارد. به تعبیر فوکو، آنچه اهمیت دارد فقط نظم موجود نیست، بلکه امکان شکل گیری نظم است.

اهمیت این بحث از موزه و فلسفه فراتر می رود. هر جامعه ای با دسته بندی کردن، واقعیت را قابل فهم می کند؛ اما همین دسته بندی ها ممکن است برخی انسان ها و تجربه ها را به حاشیه برانند. گاهی مسئله این نیست که چه کسی در یک طبقه قرار گرفته، بلکه این است که چه کسی حق داشته طبقات را تعریف کند.

فوکو ما را به تماشای دوباره جهان دعوت می کند؛ نه برای یافتن نظمی ابدی در پس اشیا، بلکه برای پرسیدن از نظمی که ساخته ایم و آن قدر به آن عادت کرده ایم که دیگر ساخته شدنش را نمی بینیم. شاید نخستین گام رهایی از پیش داوری ها، تردید در همان دسته بندی هایی باشد که بدیهی ترین حقایق زندگی می پنداریم.