بدتر از نافهمی فلسفه، کج فهمی های آن است!

29 شهریور 1405 - خواندن 4 دقیقه - 22 بازدید

بدتر از نافهمی فلسفه، کج فهمی های آن است!

فلسفه را تا جای که من درک کرده ام زیستن اجباری در یخ و کوه های بلند است (نیچه)

امروزه مشتاقان و مقلدان فلسفه، بسیار زیاد به چشم می خورد. هرکس که در یک بخشی از علوم سر و کله زده باشد، خواه ناخواه با یکی از سپاهیان این نهضت، سردچار می شود. قدرت تاثیر غول های فلسفه بر آدم عاقل آن قدر زیاد است، که به سختی می توان بدون اثر از کنار آن ها رد شود. این اثر می تواند منفی همچون درد، و مثبت همچون درمان عمل کند. من به صراحت می گویم: «هر انسان عاقلی، اگر به فلسفه چنگ بزند ولی از آن متاثرنشود باید به نقصان خرد اعتراف کند.» با وجود این تاثیر، بایست قدم های حساب شده ای در این وادی برداریم.
با اینکه فیلسوفان انسان تر از ما انسان ها هستند، و همیشه حرفی های را گفته اند که ما می خواهیم، ولی نمی دانیم؛ اما همه ی آن ها نمی تواند بی قید و شرط درست و حسابی از آب دربیایید. فلاسفه هم انسان اند، و انسان بودن مستلزم خطا پذیری در همه ابعاد زندگی است. چنانی که این گفته ی روسو همچون دستی طبل ادعای ما را به صدا در می آورد: «هرچند من از بعضی جهات مرد به دنیا آمده ام، لیک از بیشتر جهات کودکی بوده ام و هستم.» و یا هم هایدگر که می گوید: «کسانی که بهتر از همه فکر می کنند، بدتر از همه هم خطا می کنند.»

هر کدام از فیلسوفان در شرایط خاصی زندگی کردند و درس گفتارهای متناسب با اوضاع و احوال زمان خویش را، منتشر کردند. شرایط و جو حاکم در زیست بوم فلاسفه، آن ها را مجبور می کرد تا با تاثیر از پیرامون خود، لب به گفتار های فلسفی بگشایند. بحث و مناظره های طولانی افلاطون با محوریت «قانون و عدالت» بی تاثیر از فضای آتنی نیست که استادش سقراط در آنجا به اعدام محکوم شد. «انسان گرگ انسان» هابز یا «سیاست فاقد اخلاق» ماکیاولی، قطعا بی پیوند از فضای نیست که آن ها در جنگ های خونین فلسفه یشان را خلق کردند. «جهان به مثابه تبعیدگاه» شوپنهاور و «انسان اشتباه خداوند» نیچه چیزهای نیستند که بی ریشه از مشکلات و دردهای زندگی آن ها، به طور اتفاقی پدید آمده باشند.
از این رو سخت اشتباه نمی کنیم که با خواندن آثار فلاسفه، سرگذشت زندگی خصوصی آن ها را نیز از نظر بگذارنیم تا بدانیم دقیقا چه عوامل به روی منش فیلسوفانه ی آن هااثربخش بوده؛ و تطبیق آن با شرایط زمانی و مکانی ما چگونه است.
باید بپذیریم بدتر از نافهمی، کج فهمی است. این غلط است که فلسفه بخوانیم و باید مانند فلاسفه زن ستیز و یا هم لذت گریز شویم. آن ها به زبان خویش اقرار می کنند که (روسو): «محیط بد باعث می شود که ما بد کردار شویم.».
زمانی که مردی با عمر بیست سال بزرگتر از زنی ازدواج می کند، و ثمره این ازدواج شوپنهاوری می شود که مادرش هرگز او را به طور طبیعی گونه دوست نداشت، باید این مرد رویکرد فلسفی اش را طوری طرح کند، که در آن «زن» صرف ابزار برای ارضاء جنسی تلقی شود. ناکامی های پیاپی مردی که می خواست واقعا «عشق» را به معنای دقیق آن (حتی ازدواج بدون رابطه جنسی) تجربه کند، ولی شکست خورد؛ باید نیچه ای را به بار میاورد که هرگاه به دیدن زنی می خواست برود «تازیانه ای را فراموش نکند.»