دروغگویی؛ روا یا نا روا؟!

20 شهریور 1405 - خواندن 4 دقیقه - 13 بازدید

دروغگویی!

از این ناراحت نیستم که به من دروغ گفتی؛ بلکه از این نا راحتم که دیگر به تو اعتمادی ندارم (نیچه: فراسوی نیک و بد).

اگر قرار باشد شخصی به خاطر گفتن یک دروغ جانش را از دست ندهد، و ما با بهای دروغی، وی را از خطر مرگ و نابودی نجات دهیم، آیا چنین کار اخلاقی و واجب است؟!

پاسخ به این ساده گی ها نیست. نظریات پیرامون این گزاره را می توان در دو نگاه کلی برشمرد. یکم مکتب نتیجه گرایان؛ و دوم مکتب وظیفه گرایان. مکتب اول دروغ را مشروع نمی داند، مگر این که نتیجه اش به نفع انسان و جامعه تمام شود. مطابق این دیدگاه، انسان به عنوان یک کنشگر منطقی، باید نتیجه را دقت کند؛ اگر مصلحت جامعه و منافع در آن است، دروغگویی اشکالی ندارد. از این طرفداران می توان به ماکیاولی (دروغ اعلا)، افلاطون (محدودتر از ماکیاولی _ دروغ نجیب_)و اسپینوزا( دروغ منطقی) اشاره کرد.

مشرب دومی، در برابر دروغگویی موضع حساس اتخاذ کرده و فضا را برای آن تنگ تر می کند. این گروه اخلاق به عنوان مهم ترین اصل در انسان را قربانی دروغ توصیف می کند. آن ها استدلال می آورند که با دروغ، اعتماد میان آدم ها از میان می رود، و جامعه ی بدون اعتماد، جای برای زیستن، روابط و تشکیل پیوند ها نیست. مهم ترین چهره ها در این مکتب،ارسطو، آگوستین و ایمانوئل کانت است.

ایمانوئل کانت فیلسوف روشنگرای عصر مدرن و از جمله پیشگامان فلسفه اخلاق، در این مورد می گوید به هیچ عنوان دروغ گفتن حتی برای نجات جان انسان، واجب نیست. او با بحث معروفش: " ما موظف استیم راست گو باشیم، در غیر این صورت باید توبیخ شویم" حتی دروغ گفتن در سیاست را نفی می داند؛ چیزی که پذیرفتن آن غیرممکن می نماید.
وی سپس ادامه می دهد که حتی ما نمی توانیم به خود [و قاضی درونی مان] دروغ بگوییم. با دروغ گفتن به خود، مستعد دروغ گفتن به نزدیکان مان می شویم که به این ترتیب هیچکس هم دیگر را باور نخواهند داشت. این یعنی، اگر جامعه باور متقابل را از دست بدهد، معنای برای زندگی باقی نمی ماند.

شوپنهاور در همراهی با کانت بر این اعتقاد است که دروغ گفتن بدتر از خشونت است؛ زیرا پیوند صادقانه افراد را از بین می برد.
جان استوارت میل، دروغ را بی غیرتی و بزدلانگی دروغ گو با فرار از رویاروی با حقیقت توصیف می کند. ارسطو نیز در پیوند به زندگی خوب، تاکید به داشتن دوستانی می کند که کاملا مشروط به وجود اعتماد متقابل [از ارکان راستی] است.

اما اگر از این دنیایی آرمانی بجنبیم و سری به جهان واقع گرایی فرود آوریم، شاید نتیجه متفاوت را بیننده باشیم. یک پاره ی از این دنیا، سیاست است. آیا در سیاست می توان دروغ نگفت؟! اخلاق کانتی و آرمانگرایی وظیفه گرایان چقدر می توانند منافع جمعی یک ملت در نظام جهانی را، با راست گویی تامین کند؟! بدیهی است که هیچ مقدار. دروغ در سیاست نه تنها حق، بلکه ضرورت است.
پس در جهان واقع گرایی این تابلو جلوی چشمان ماست : "دروغ اگرچه اشتباه، ولی لازم است".
ماکیاولی استاد سیاست مدرن، دروغ در حکمرانی را صریحا مجاز شمرده و آن را جز ابزار شیطانی قوی، برای دفع انسان های شریر می داند. وی استدلال می تراشد که ذات انسان شرور و بد است، و مهربانی [و راست گویی] خودویرانگری در برابر این حقیقت است.
هابز نیز، دروغ همراه با ترس (نظام دیکتاتوری) را ضرورت یک حکمرانی خوب توصیف می کند.

با وجود این همه، این مهم را مطرح کنیم، که اگر دروغ مغایر راستی و حقیقت است، پس چرا دروغ های هستند که زندگی ما را به معنای مثبت وارونه می کنند؟! یکی از این دروغ ها رمان ها یا داستان ها هستند. آیا می توانیم این ها را دروغ بگوییم؟! اگر دروغ باشند، ولی با تاثیر مثبت، آیا اینجا دروغ کاری را نکرده است که خیر است؟