وقتی موفقیت فرزندمان تبدیل به آرزوی شخصی ما می شود

17 شهریور 1405 - خواندن 4 دقیقه - 23 بازدید





 

گاهی آرزوهای ما برای فرزندمان، آن قدر با عشق و نگرانی درهم می آمیزد که دیگر تشخیص دادن مرز میان «آنچه برای او می خواهیم» و «آنچه برای خودمان می خواهیم» آسان نیست. می گوییم می خواهیم موفق شود، آینده خوبی داشته باشد، بهترین دانشگاه را برود، زبان بداند، شغل خوبی پیدا کند و از زندگی عقب نماند. همه اینها طبیعی است؛ اما یک سوال مهم وجود دارد: اگر این انتخاب ها واقعا انتخاب فرزند ما نباشند، موفقیت او برای چه کسی اتفاق افتاده است؟

گاهی کودک آرزوی ما را زندگی می کند، نه آرزوی خودش را. پدر یا مادری که خودش فرصت پزشک شدن نداشته، ناخودآگاه پزشک شدن فرزندش را موفقیت می داند. کسی که در کودکی امکانات کافی نداشته، می خواهد فرزندش همه چیز داشته باشد. کسی که خودش احساس کرده در زندگی دیده نشده، ممکن است موفقیت فرزندش را راهی برای احساس ارزشمندی خودش کند. در این حالت، شکست کودک دیگر فقط شکست کودک نیست؛ انگار بخشی از هویت والد هم شکست خورده است.

از همین جا فشار شروع می شود. کودک کم کم احساس می کند نمره اش فقط نمره خودش نیست، انتخاب رشته اش فقط تصمیم خودش نیست و حتی موفقیت یا شکستش می تواند حال پدر و مادر را تغییر دهد. شاید به همین دلیل بعضی کودکان از شکست بیشتر از خود شکست می ترسند؛ نه به خاطر نتیجه، بلکه به خاطر نگاه والدین بعد از آن.

مشکل این نیست که از فرزندمان انتظار داشته باشیم تلاش کند. مشکل زمانی است که ارزش او را به نتیجه تلاشش گره بزنیم. وقتی کودک می فهمد بعد از یک نمره عالی بیشتر دوست داشته می شود و بعد از یک شکست ناامیدمان می کند، طبیعی است که به جای کشف استعداد و علاقه خودش، بیشتر به راضی کردن ما فکر کند.

برای اینکه بفهمیم در این مسیر کجا ایستاده ایم، یک آزمایش ساده می تواند کمک کننده باشد: از خودمان بپرسیم «اگر فرزندم چیزی را انتخاب کند که من هرگز برایش انتخاب نمی کردم، اما واقعا دوستش داشته باشد و در آن احساس رضایت کند، آیا می توانم از انتخابش خوشحال باشم؟» پاسخ این سوال خیلی چیزها را روشن می کند.

والد بودن به معنای کنار گذاشتن آرزوهایمان نیست. طبیعی است که آینده خوبی برای فرزندمان بخواهیم. اما شاید نقش ما این نباشد که آینده او را طراحی کنیم؛ بلکه این باشد که آن قدر امنیت و فرصت در اختیارش بگذاریم که بتواند آینده خودش را پیدا کند.

به جای اینکه مدام بپرسیم «چه کاره می خواهی بشوی؟»، گاهی بپرسیم «از انجام چه کاری لذت می بری؟» به جای اینکه فقط نتیجه را ببینیم، تلاشش را ببینیم. به جای مقایسه کردن او با بچه های دیگر، پیشرفت خودش را با گذشته خودش مقایسه کنیم. و مهم تر از همه، کاری کنیم که بداند اگر روزی تصمیمی گرفت که ما دوستش نداشتیم، قرار نیست رابطه مان را از دست بدهد.

فرزند ما قرار نیست زندگی ناتمام ما را کامل کند. او قرار نیست ثابت کند ما والد موفقی بوده ایم. قرار نیست آرزوهایی را که خودمان به آنها نرسیده ایم، به مقصد برساند.

او یک زندگی مستقل دارد؛ با استعدادها، ترس ها، علاقه ها و انتخاب های خودش.

شاید یکی از دشوارترین شکل های عشق به فرزند این باشد که اجازه بدهیم موفقیتش دقیقا شبیه تصویری نباشد که ما در ذهنمان ساخته ایم.

چون در نهایت، سوال مهم این نیست که «آیا فرزند من آن قدر موفق شد که من می خواستم؟»

سوال مهم تر این است که «آیا توانست آن قدر خودش باشد که زندگی ای را که واقعا می خواست، بسازد؟»



دکتر محمدمهدی سیدناصری

حقوقدان، پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال