نکات کلیدی کتاب «تاثیر حوادث یازده سپتامبر بر امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران»
مقدمه
کتاب «تاثیر حوادث یازده سپتامبر بر امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران» نوشته علی (علی جان) مرادی بهمئی (مرادی جو) و حسن امینی(چ3، 1388)، با مقدمه دکتر ابراهیم متقی، پژوهشی ژرف درباره پیامدهای امنیتی یکی از مهم ترین رویدادهای قرن بیست و یکم است. حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی، پنتاگون و وزارت خارجه آمریکا، نقطه عطفی در سیاست بین الملل و به ویژه سیاست خارجی آمریکا محسوب می شود. این کتاب نشان می دهد چگونه آمریکا با بهره گیری از مفهوم «تروریسم» به مثابه هنجاری بین المللی، سیاست خارجی خود را از رویکردی نسبتا محافظه کارانه به راهبردی تهاجمی و یک جانبه گرا تبدیل کرد و در این مسیر، منطقه خاورمیانه و به طور مشخص جمهوری اسلامی ایران را هدف اصلی سیاست های مهار و تضعیف خود قرار داد. در ادامه، ده نکته کلیدی این کتاب به اختصار ارائه می شود.
محور اول: حادثه ۱۱ سپتامبر به عنوان نقطه عطف تاریخی
حادثه ۱۱ سپتامبر را باید نقطه عطفی در تحولات سیاسی عصر کنونی دانست. این حملات که با ربودن هواپیماهای مسافربری و کوبیدن آنها به مراکز حساس تصمیم گیری آمریکا در نیویورک و واشنگتن انجام شد، حدود سه هزار کشته و مفقود برجای گذاشت و خونین ترین اقدام تروریستی تاریخ معاصر محسوب می شود. این حادثه همچنین شدیدترین حمله به خاک آمریکا از زمان پیدایش این کشور بود و توانایی نیروهای اطلاعاتی آمریکا در شناسایی و مقابله با تروریست ها را به چالش کشید. از فردای حادثه، رسانه های آمریکایی با جهت گیری خاصی، آن را به گروه های اسلامی به ویژه القاعده و بن لادن نسبت دادند و دولت آمریکا از این فرصت برای گسترش سیطره امپریالیستی خود استفاده کرد. این حادثه در مطالعات روابط بین الملل به طور عام و خاورمیانه به طور خاص به عنوان نقطه عطف شناخته می شود و منطقه خاورمیانه را به یکی از محوری ترین مناطق از حیث تاثیرگذاری و تاثیرپذیری تبدیل کرد.
محور دوم: تهاجمی شدن سیاست خارجی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر
یکی از مهم ترین پیامدهای حادثه ۱۱ سپتامبر، تغییر بنیادین در خط مشی سیاست خارجی آمریکا بود. دولت جرج دبلیو بوش با شعار معروف «هر که با ما نیست، علیه ماست»، جهانیان را به دو دسته «حامی تروریسم» و «مخالف تروریسم» تقسیم کرد. این رویکرد یک جانبه گرایانه، زمینه ساز تهاجمی ترین دوره سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ سرد گردید. آمریکا با نظامی گری و مداخله در امور سایر کشورها، علیرغم مخالفت های جهانی، مبارزه با تروریسم را بهانه اصلی خود قرار داد. نخستین گام این راهبرد تهاجمی، لشکرکشی به افغانستان برای از بین بردن القاعده بود، اما دامنه آن به سرعت فراتر رفت و اشغال عراق را نیز در بر گرفت. در این دوره، رئیس جمهور آمریکا در سخنرانی های خود، اتهام «تروریسم» را به کشورهای اسلامی نسبت داد و منطقه خاورمیانه را به طور اختصاصی «محور و مرکزیت حرکت تروریستی» معرفی نمود. وزیر دفاع، مشاور امنیت ملی و بسیاری از سناتورها و اعضای کنگره فعالانه تلاش کردند تا فضای ائتلاف برای جنگ را زنده نگه دارند و جهت گیری آن را به سمت خاورمیانه به عنوان «منطقه جنگی» هدایت کنند.
محور سوم: تروریسم به مثابه هنجار بین المللی
کتاب به خوبی نشان می دهد که چگونه آمریکا از مفهوم «تروریسم» به عنوان یک هنجار بین المللی ساخته شده برای مشروعیت بخشی به اقدامات خود استفاده کرد. با توجه به اینکه پس از فروپاشی بلوک شرق، نظام بین الملل با خلا هویتی و تهدیدی مشخص مواجه بود، حادثه ۱۱ سپتامبر این فرصت را در اختیار آمریکا قرار داد تا «تروریسم» را به عنوان تهدید اصلی و دشمن مشترک بشریت معرفی کند. این هنجارسازی به آمریکا اجازه می داد تا هر کشوری را که با سیاست هایش همراهی نمی کرد، در زمره «حامیان تروریسم» طبقه بندی کرده و علیه آن اقدام نظامی یا اقتصادی را توجیه نماید. در این فضا، منطقه خاورمیانه و کشورهای اسلامی به طور کلی در کانون اتهامات تروریستی قرار گرفتند. این استراتژی نه تنها جنبه نظامی داشت، بلکه ابعاد رسانه ای و تبلیغاتی گسترده ای را نیز شامل می شد. رسانه های آمریکایی و صهیونیستی با هماهنگی کامل، تصویری از خاورمیانه به عنوان «منطقه مولد تروریسم» ترسیم کردند تا افکار عمومی جهان را برای پذیرش مداخلات نظامی آمریکا آماده سازند.
محور چهارم: لشکرکشی به افغانستان و اشغال عراق
دو اقدام نظامی عمده آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر، یعنی حمله به افغانستان (۲۰۰۱) و اشغال عراق (۲۰۰۳)، از مصادیق بارز راهبرد تهاجمی و هژمونیک این کشور هستند. کتاب تشریح می کند که چگونه آمریکا با ادعای مبارزه با تروریسم و از بین بردن القاعده و طالبان، به افغانستان لشکرکشی کرد و سپس با طرح اتهامات واهی درباره سلاح های کشتار جمعی، عراق را اشغال نمود. این دو اقدام، ضمن ایجاد تغییرات بنیادین در ژئوپلیتیک منطقه، به طور مستقیم امنیت ملی ایران را تحت تاثیر قرار دادند. حضور نظامی آمریکا در افغانستان در شرق ایران و در عراق در غرب ایران، نوعی محاصره نظامی ایجاد کرد که پیش از این بی سابقه بود. علاوه بر آن، تسلط آمریکا بر این دو کشور، امکان فشار بر ایران را از دو جبهه افزایش داد. کتاب همچنین اشاره می کند که آمریکا از این طریق به دنبال بازسازی ساختار قدرت در منطقه با کارکرد هژمونیک و همچنین تسلط بر منابع استراتژیک انرژی در خلیج فارس و دریای خزر بود.
محور پنجم: پروژه «خاورمیانه جدید» و کمربند امنیتی مدیترانه تا خزر
یکی از مفاهیم کلیدی کتاب، طرح «خاورمیانه جدید» است. نویسندگان توضیح می دهند که آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر، نقشه راهی برای بازآرایی ژئوپلیتیک منطقه طراحی کرد. این پروژه شامل ایجاد «کمربند امنیتی مدیترانه تا خزر» است که کشورهای اسرائیل، اردن، عراق، ترکیه و آذربایجان را در بر می گیرد. هدف از این کمربند، ایجاد زنجیره ای از کشورهای همسو با آمریکا و اسرائیل است تا ضمن مهار ایران، امنیت رژیم صهیونیستی را تامین کرده و دسترسی آمریکا به منابع انرژی منطقه را تسهیل نماید. این کمربند از دریای مدیترانه شروع شده و تا دریای خزر ادامه می یابد و عملا حلقه ای از متحدان آمریکا را در پیرامون ایران تشکیل می دهد. کتاب تاکید می کند که تنها «حلقه مفقوده» این کمربند، جمهوری اسلامی ایران است. همین امر باعث می شود که ایران در استراتژی جدید آمریکا به عنوان مانع اصلی تکمیل این کمربند شناخته شود و در نتیجه در معرض شدیدترین فشارها و تهدیدات امنیتی قرار گیرد.
محور ششم: ایران به عنوان حلقه مفقوده کمربند امنیتی
کتاب با صراحت بیان می دارد که ایران تنها کشوری در منطقه خاورمیانه است که در پروژه «کمربند امنیتی مدیترانه تا خزر» جای نگرفته و همین امر، موقعیت ویژه و حساسی برای ایران ایجاد کرده است. از یک سو، عدم همراهی ایران با پروژه آمریکایی به معنای استقلال و ایستادگی در برابر هژمونی است، اما از سوی دیگر، ایران را به هدف اصلی سیاست های مهار، تحریم و تهدید نظامی تبدیل کرده است. نویسندگان نشان می دهند که تمامی حلقه های این کمربند (اسرائیل، اردن، عراق تحت اشغال، ترکیه و آذربایجان) یا متحد استراتژیک آمریکا هستند یا تحت نفوذ نظامی و سیاسی آن قرار دارند. در این میان، ایران به عنوان کشوری مستقل و مخالف با سیاست های یک جانبه گرایانه، به مثابه مانعی بر سر راه تکمیل این پروژه تلقی می شود. این وضعیت، تبیین کننده بسیاری از فشارها، اتهامات و تهدیدهایی است که پس از ۱۱ سپتامبر متوجه ایران شد؛ از اتهام حمایت از تروریسم گرفته تا بحران هسته ای و تحریم های فلج کننده. در واقع، ایران به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود و عدم تسلیم در برابر هژمونی آمریکا، به هدف استراتژیک تبدیل شده است.
محور هفتم: رویکرد امنیت گرایی ساختاری
کتاب به نظریه «امنیت گرایی ساختاری» کنس والتر اشاره می کند که جایگزین رویکردهای صرفا قدرت محور در سیاست خارجی آمریکا شد. بر اساس این رویکرد، آمریکایی ها به این جمع بندی رسیدند که «قدرت» به تنهایی برای آنها مطلوبیت لازم ایجاد نمی کند، بلکه «امنیت» اصلی ترین نیاز و ضرورت آمریکا در دوران جدید است. این تحول نظری بازتاب خود را به حوزه های منطقه ای منتقل کرد و آمریکا در آسیای جنوب غربی، خلیج فارس و خاورمیانه عربی نقش موثری را عه دار شد. این رویکرد به مفهوم آن است که حوزه امنیت ملی آمریکا در عرصه های منطقه ای از ابعاد و گستره قابل توجهی برخوردار شده است. به عبارت دیگر، آمریکا دیگر صرفا به دنبال افزایش قدرت خود نبود، بلکه امنیت زدایی از تهدیدات (به ویژه تروریسم و کشورهای سرکش) و ایجاد محیطی امن برای خود را در اولویت قرار داد. در این چارچوب، مداخله در افغانستان و عراق نه برای کسب قدرت، بلکه برای تامین امنیت بلندمدت آمریکا توجیه می شد. این رویکرد، مداخلات نظامی را از حالت واکنشی به پیش دستانه تبدیل کرد.
محور هشتم: افزایش آسیب پذیری امنیت ملی ایران
فرضیه اصلی کتاب این است که حادثه ۱۱ سپتامبر سیاست خارجی آمریکا را تهاجمی نمود و در نتیجه فرآیند آسیب پذیری امنیت ملی ایران افزایش یافت. نویسندگان با شواهد متعدد نشان می دهند که حضور نظامی آمریکا در افغانستان و عراق، ایران را در محاصره نیروهای آمریکایی قرار داد. علاوه بر این، آمریکا با بهره گیری از هنجار مبارزه با تروریسم، فشارهای دیپلماتیک و رسانه ای علیه ایران را تشدید کرد و ایران را به حمایت از گروه های مقاومت متهم ساخت. پرونده هسته ای ایران نیز در همین فضا به شورای امنیت کشیده شد و تحریم های بین المللی گسترده ای علیه ایران اعمال گردید. کتاب همچنین به تهدیدات نوظهوری اشاره می کند که پس از ۱۱ سپتامبر متوجه ایران شد؛ از جمله جنگ نرم، انقلاب های رنگی و تلاش برای تغییر رژیم. در مجموع، آمریکا با افزایش سطح مداخله گری خود در منطقه، فضای امنیتی ایران را به شدت متاثر ساخت و ایران را در وضعیت آسیب پذیری بی سابقه ای قرار داد.
محور نهم: گسست تمدنی و اختلال در محورهای جدید قدرت
کتاب به تاثیر حادثه ۱۱ سپتامبر بر شکل گیری «گسست تمدنی» در منطقه اشاره می کند. آمریکا با برجسته سازی تقابل «غرب متمدن» در برابر «شرق تروریست و عقب مانده»، تلاش کرد تا شکاف هویتی عمیقی در منطقه ایجاد کند. این گسست تمدنی، بهانه ای برای مداخله در کشورهای اسلامی و بازطراحی نقشه سیاسی خاورمیانه فراهم آورد. همچنین، حادثه ۱۱ سپتامبر باعث اختلال در شکل گیری «محور جدید قدرت» در منطقه شد. پیش از این حادثه، نشانه هایی از همگرایی منطقه ای و شکل گیری محورهای مستقل از آمریکا (مانند همکاری ایران، روسیه و هند) مشاهده می شد، اما پس از ۱۱ سپتامبر، آمریکا با حضور نظامی مستقیم در منطقه و ایجاد پایگاه های نظامی متعدد، مانع از بلوغ این محورهای قدرت شد. در واقع، آمریکا با اشغال افغانستان و عراق، حلقه اتصال محورهای شرق به غرب را قطع کرد و خود را به عنوان بازیگر مسلط و هژمون در منطقه تثبیت نمود. این وضعیت، کشورهای منطقه را به دو دسته متحدان آمریکا و هدف های آن تقسیم کرد.
محور دهم: چالش های فراروی آمریکا و فرصت های ایران
کتاب در عین حال که تهدیدات ناشی از ۱۱ سپتامبر برای ایران را به تفصیل بررسی می کند، به چالش های فراروی آمریکا در منطقه نیز اشاره دارد. نویسندگان معتقد هستند گرفتار شدن آمریکا در باتلاق عراق و افغانستان، هزینه های سنگین انسانی و مالی، افول تدریجی قدرت هژمونیک آمریکا و ظهور چالش های نوینی (مانند داعش و تهدیدات سایبری) از جمله عواملی بودند که نتوانستند اهداف بلندمدت آمریکا را به طور کامل محقق سازند. این چالش ها فرصت هایی را برای ایران ایجاد کردند تا ضمن حفظ استقلال خود، نفوذ منطقه ای اش را افزایش دهد. ایران با حمایت از جبهه مقاومت و نیز با بهره گیری از دیپلماسی فعال (مانند مذاکرات هسته ای)، توانست تا حدودی فشارهای آمریکا را خنثی کند. کتاب نتیجه می گیرد که هرچند ۱۱ سپتامبر موقعیت آمریکا را در کوتاه مدت تقویت کرد، اما در بلندمدت به تضعیف هژمونی این کشور انجامید و ایران با درک صحیح از تهدیدات و استفاده هوشمندانه از فرصت ها، توانست از این بحران عبور کند.
نتیجه گیری
کتاب «تاثیر حوادث یازده سپتامبر بر امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران» با بهره گیری از رویکرد امنیت گرایی ساختاری و تحلیل ژئوپلیتیکی، به این نتیجه می رسد که حادثه ۱۱ سپتامبر یک «فرصت استراتژیک» برای آمریکا بود تا سیاست خارجی خود را تهاجمی کرده، هنجار بین المللی مبارزه با تروریسم را به سود خود تعریف کند و با اجرای پروژه «خاورمیانه جدید» و ایجاد «کمربند امنیتی مدیترانه تا خزر»، ایران را در محاصره نظامی و دیپلماتیک قرار دهد. با این حال، کتاب نشان می دهد که این استراتژی با چالش های جدی روبه رو شد و نتوانست به اهداف نهایی خود دست یابد. مهم ترین دستاورد کتاب برای خواننده ایرانی، درک روشن از منطق حاکم بر سیاست خارجی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر و شناسایی دقیق نقاط آسیب پذیری و فرصت های امنیتی ایران در این نظم جدید است. این اثر تاکید می کند که امنیت ملی ایران بدون فهم عمیق تحولات منطقه ای و بین المللی و نیز بدون بازتعریف راهبردی مبتنی بر واقعیت های ژئوپلیتیکی، قابل تضمین نخواهد بود.
