بایدها و نبایدهای پژوهش ادبیات کودک و نوجوان بخش دوم

28 مهر 1405 - خواندن 6 دقیقه - 34 بازدید

بایدها و نبایدهای پژوهش ادبیات کودک و نوجوان

از میراث ادبی تا میراث فهم؛ بازخوانی جایگاه بوستان، گلستان و کلیله و دمنه در جهان کودک و نوجوان معاصر

نویسنده: مهدی صفی آبادی

بخش دوم از سه بخش

از بازخوانی میراث ادبی تا ضرورت رمزگشایی و بازآفرینی روایت برای نسل امروز

۴. مسئله زمان؛ چند سال باید برای آشنایی با این میراث فرصت گذاشت؟

آموزش ادبیات کلاسیک نباید به یک فصل کتاب درسی یا چند جلسه حفظ شعر محدود شود.

بهتر است مواجهه با این آثار در قالب یک مسیر تدریجی و بازگشتی اتفاق بیفتد.

برای مثال، یک حکایت از کلیله و دمنه می تواند در هفت سالگی به شکل قصه تصویری، در یازده سالگی به صورت نمایش گروهی و در شانزده سالگی به عنوان موضوع تحلیل اجتماعی مطرح شود.

در هر مرحله، همان داستان معنای تازه ای پیدا می کند.

این شیوه را می توان بازخوانی رشدی ادبیات نامید.

در بازخوانی رشدی، قرار نیست کودک یک بار داستانی را بخواند و پرونده آن بسته شود.

بلکه روایت متناسب با رشد تجربه، زبان و قدرت تحلیل مخاطب، دوباره در برابر او قرار می گیرد.

در چنین الگویی، آموزش از حدود پیش دبستانی می تواند آغاز شود و تا پایان دوره متوسطه ادامه پیدا کند؛ البته نه به شکل آموزش مداوم و اجباری یک متن، بلکه در قالب مواجهه های کوتاه، متنوع و متناسب با سن.

۵. چرا ادبیات معاصر نتوانسته است پلی پایدار میان کودک امروز و میراث کلاسیک بسازد؟

پیش از پاسخ باید یک فرض را اصلاح کنیم.

ادبیات معاصر ایران کاملا از بازنویسی و بازآفرینی متون کلاسیک غافل نبوده است.

آثار متعددی با الهام از گلستان، بوستان، شاهنامه، مثنوی و کلیله و دمنه برای کودکان و نوجوانان تولید شده اند.

بنابراین، مسئله فقدان مطلق تلاش نیست.

مسئله این است که چه تعداد از این بازآفرینی ها توانسته اند ارتباطی عمیق، ماندگار و متناسب با جهان ذهنی کودک معاصر ایجاد کنند؟

برای پاسخ قطعی به این پرسش، به پژوهش های مخاطب محور و ارزیابی آثار موجود نیاز داریم.

بااین حال، چند آسیب احتمالی را می توان بررسی کرد.

نخست: ساده سازی زبان به جای بازآفرینی تجربه

بسیاری از بازنویسی ها بر تبدیل واژگان دشوار به واژگان ساده تمرکز می کنند.

اما ساده سازی زبان، به تنهایی مسئله فاصله تاریخی و فرهنگی را حل نمی کند.

کودک ممکن است معنای تمام واژه های یک حکایت را بفهمد، اما همچنان نداند چرا شخصیت ها چنین تصمیم هایی گرفته اند.

دوم: غلبه نتیجه اخلاقی بر تجربه داستانی

گاهی نویسنده پیش از آنکه اجازه دهد مخاطب داستان را تجربه کند، نتیجه اخلاقی آن را اعلام می کند.

در این حالت، روایت به وسیله ای برای اثبات یک پیام از پیش تعیین شده تبدیل می شود.

درحالی که یکی از ظرفیت های ارزشمند ادبیات، فراهم کردن فرصت قضاوت مستقل است.

سوم: نادیده گرفتن زبان فرهنگی نسل جدید

کودک امروز در محیطی زندگی می کند که بازی های دیجیتال، پویانمایی، شبکه های ارتباطی، روایت های تعاملی و تجربه های چندرسانه ای بخشی از جهان او هستند.

این وضعیت به معنای ناتوانی او در فهم ادبیات کلاسیک نیست.

بلکه نشان می دهد مسیرهای ارتباطی متنوع تری در اختیار ما قرار گرفته است.

چرا نباید حکایتی از کلیله و دمنه به یک بازی تصمیم محور تبدیل شود که مخاطب در آن پیامد اعتماد یا بی اعتمادی به شخصیت ها را بررسی کند؟

چرا نباید یک حکایت گلستان به نمایشی تعاملی تبدیل شود که نوجوانان بتوانند رفتار شخصیت های آن را نقد کنند؟

و چرا نباید مفاهیم بوستان در قالب موقعیت های اجتماعی واقعی، از مدرسه و خانواده تا فضای مجازی، بازآفرینی شوند؟

چهارم: فقدان ارزیابی ماندگاری اثر

انتشار یک کتاب بازنویسی شده، به معنای موفقیت آن در انتقال میراث ادبی نیست.

باید بررسی کرد که آیا مخاطب پس از مطالعه، توانسته است روایت را به تجربه های زندگی خود پیوند دهد؟

آیا درباره شخصیت ها پرسش کرده است؟

آیا تمایل دارد به متن اصلی نزدیک شود؟

آیا پس از گذشت چند ماه، چیزی فراتر از نتیجه اخلاقی داستان را به خاطر دارد؟

بدون چنین ارزیابی هایی، شمارگان انتشار نمی تواند معیار کافی برای موفقیت تربیتی باشد.

۶. کدگذاری و رمزگشایی؛ حلقه گمشده میان متن کلاسیک و مخاطب امروز

یکی از مسیرهای پیشنهادی برای بازآفرینی ادبیات کلاسیک، استفاده از مفهوم رمزگذاری و رمزگشایی در ارتباطات است.

نویسنده کلاسیک در بستری تاریخی و فرهنگی، مفاهیم خود را در قالب شخصیت ها، موقعیت ها، کنایه ها، نمادها و ساختارهای روایی بیان کرده است.

اما مخاطب امروز الزاما به تمامی قراردادهای فرهنگی آن دوران دسترسی ندارد.

برای مثال، در یک حکایت، حضور شیر ممکن است صرفا نشانه قدرت جسمانی نباشد، بلکه به جایگاه فرمانروایی اشاره کند.

روباه ممکن است در یک روایت نماینده زیرکی باشد و در روایتی دیگر فریبکاری را تداعی کند.

اگر این نشانه ها بدون توضیح منتقل شوند، ممکن است بخشی از معنای داستان از دست برود.

اما راه حل، صرفا توضیح دادن نمادها نیست.

باید میان ساختار معنایی روایت و تجربه های آشنای مخاطب ارتباط برقرار کرد.

می توان این فرایند را در پنج مرحله تصور کرد:

۱. رمزگشایی تاریخی: شناسایی معنای شخصیت ها، نمادها و روابط در متن اصلی.

۲. تحلیل مفهومی: استخراج مسئله محوری روایت، مانند اعتماد، عدالت یا قدرت.

۳. سنجش رشدی: بررسی اینکه مخاطب در سن موردنظر تا چه اندازه آمادگی مواجهه با آن مسئله را دارد.

۴. بازرمزگذاری معاصر: تبدیل مسئله به موقعیتی قابل درک در زندگی امروز، بدون تحریف بی دلیل هسته معنایی اثر.

۵. بازگشت به میراث: ایجاد انگیزه برای آشنایی تدریجی با روایت و زبان اصلی.

نکته اساسی این است که بازآفرینی نباید جای متن اصلی را برای همیشه بگیرد.

بازآفرینی موفق، پلی است که مخاطب را به میراث نزدیک می کند؛ نه دیواری که متن اصلی را پشت خود پنهان سازد.

پایان بخش دوم از سه بخش

ادامه در بخش سوم:اجبار یا اختیار در آموزش ادبیات کلاسیک، تناسب محتوایی با رشد کودک، بازی وارسازی فهم و ضرورت تدوین الگوی ملی بازآفرینی میراث ادبی.