امیرحسین سلطانی
15 یادداشت منتشر شده«ترس»، ذخیره راهبردی ندارد!

شش نفتکش غول پیکر در دهانه ی خلیج فارس لنگر انداختند. موتورهایشان خاموش بود. عرشه ها خالی از هیاهو. پرچم هایشان بی باد، آویخته بر دکل هایی که دیگر به هیچ مقصدی اشاره نمی کردند. شش کشتی. شش سکوت آهنین. آبی که باید رگ حیات جهان باشد، به گورستانی موقت از فولاد بدل شد؛ بی آنکه هیچ کدام از آن شناورها زخمی برداشته باشند. نه ترکشی بر بدنه شان نشسته بود، نه دودی از دودکشی برخاسته؛ و با این همه، هیچ کدام جرئت حرکت نداشت. گویی دریا خود تصمیم گرفته بود نفس نکشد.
این تصویر، صادق ترین گزارش از نبردی است که در جنگ تحمیلی سوم درگرفت؛ جنگی که در آسمان با آتش آغاز شد، اما بر آب، با داوری جغرافیا به سرانجام رسید. در حافظه ی ایرانی، آتش همیشه فقط ابزار ویرانی نبوده است؛ میدان آزمون نیز بوده است. در شاهنامه، گذر سیاوش از میان شعله ها لحظه ی آشکارشدن حقیقت است، نه نمایش قدرت آتش. جنگ چهل روزه نیز آزمونی از همین جنس برپا کرد، با این تفاوت که حکم نهایی را آب صادر کرد. خلیج فارس از صحنه ی پشتیبان نبرد به متن اصلی آن بدل شد و نشان داد یک گلوگاه دریایی می تواند از ناوگان ها و انبارهای مهمات سنگین تر باشد. آتش ظرفیت ها را می فرساید، اما آب مسیرها را در اختیار می گیرد؛ و در جهانی که بر جریان بنا شده، اختیار مسیر گاه از توان تخریب تعیین کننده تر است.
فهم این وارونگی، بازگشت به زمینی را می طلبد که سال ها پیش از نخستین شلیک آماده شده بود. دو دهه دیپلماسی هسته ای ناتمام، تحریم های لایه لایه، ترورها، عملیات پنهان و پاسخ های متقابل، محیطی ساختند که در آن هر اقدام دفاعی یک طرف، در چشم طرف مقابل نشانه ی آماده شدن برای تهاجم بود. توسعه ی توان موشکی در تهران سپر خوانده می شد و در واشنگتن شمشیر؛ گسترش حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس در واشنگتن تضمین ثبات بود و در تهران حلقه ی محاصره. این همان معضل امنیتی است: چرخه ای که در آن جست وجوی امنیت، ناامنی تولید می کند و هر بازیگر، واکنش خود را دفاع و رفتار رقیب را مقدمه ی حمله می بیند.
معماری امنیتی موجود نیز به جای مهار این چرخه، بخشی از آن شده بود. نظم خلیج فارس دهه ها بر سه ستون ایستاده بود: چتر نظامی قدرت های فرامنطقه ای، انباشت تسلیحات و موازنه ی شکننده میان همسایگان بدگمان. این بنا برای بازداشتن ارتش ها از اشغال سرزمین طراحی شده بود، نه برای جهانی که در آن اختلال در یک مسیر دریایی می تواند کار چند لشکر را انجام دهد. در محاسبات این معماری، خلیج فارس پس زمینه ای امن فرض می شد؛ پهنه ای که ناوگان ها از آن تغذیه می کنند و جنگ از فراز آن می گذرد. جنگ چهل روزه همین فرض را شکست. آبراهی که مسیر تدارکات مهاجمان بود، هم زمان مجرای تنفس اقتصاد جهانی نیز بود؛ و کسی که بر مجرای تنفس نشسته باشد، برای تغییر نتیجه ی نبرد الزاما به چیرگی بر آسمان نیاز ندارد.
منطق آغازین حمله، آتش محور بود: تسلط بر آسمان، انهدام مراکز فرماندهی و این تصور که ویرانی مادی به طور خودکار اراده ی سیاسی را می شکند. ایران توان رقابت هم تراز با برتری فنی و لجستیکی مهاجمان را نداشت؛ ازاین رو، ثقل نبرد را به لایه ای منتقل کرد که برتری هوایی در آن تعیین کننده نبود: جریان کالا، انرژی، سرمایه و اطمینان. خلیج فارس با این جابه جایی از حاشیه ی عملیات به مرکز راهبرد آمد. ایران جنگ را در مقیاس منطقه ای گستراند تا صورت حساب آن در مقیاس جهانی صادر شود. میدان تاکتیکی نابرابر باقی ماند، اما میدان راهبردی نامتقارن شد.
همین انتقال، دستور زبان بازدارندگی را دگرگون کرد. در منطق قدیم، هر بازیگری که توان تخریب بیشتری داشت، بازدارنده تر شمرده می شد؛ در منطق تازه، قدرت با میزان اختیار بر جریان ها سنجیده شد. بازیگری که بتواند عبور کشتی ها را کند، محاسبه ی بازار را مردد و زنجیره ی تامین را نامطمئن کند، حتی زیر شدیدترین حملات نیز از معادله بیرون نمی رود. سکوی موشکی را می توان منهدم کرد، اما تردید مالک کشتی، نگرانی بیمه گر و ترس خریدار محموله را نمی توان بمباران کرد. جغرافیا در این معنا سلاحی است که هدف قرار نمی گیرد؛ ممکن است تاسیسات ساحلی آسیب ببینند، اما خود موقعیت جغرافیایی همچنان باقی می ماند و قدرت تولید می کند.
ظرافت این اهرم در آن بود که انسداد هرمز پیش از مین و موشک، در دفاتر بیمه گران رخ داد. وقتی هزینه ی پوشش خطر جنگی برای یک نفتکش به نسبتی نامعقول از ارزش شناور رسید، عبور پیش از آنکه از نظر نظامی ناممکن شود، از نظر اقتصادی بی معنا شد. بازار بیمه دیواری از عدد ساخت که عبور از آن برای بسیاری از شرکت ها پرهزینه تر از انتظار در لنگرگاه بود. تلاش قدرت های غربی برای ایفای نقش پشتوانه ی نهایی و ارائه ی تضمین های مالی، تنها بخشی از زیان را پوشش می داد؛ زیرا مسئله کمبود پول نبود، فروپاشی پیش بینی پذیری بود. دولت ها می توانند خسارت را جبران کنند، اما ترس را نمی توانند بازخرید کنند؛ ترس، برخلاف نفت، ذخیره راهبردی ندارد.
اختلال در همان نقطه متوقف نماند. زنجیره های تامین جهانی، که سال ها برای کاهش هزینه باریک و کشیده شده بودند، بحران را با شتابی خیره کننده منتقل کردند. نفتی که عبور نکرد، هزینه ی حمل ونقل را بالا برد؛ گازی که به مقصد نرسید، خوراک تولید آمونیاک و اوره را گران کرد؛ کود شیمیایی گران تر، هزینه ی کشت را در قاره های دور افزایش داد؛ و کاهش مصرف کود، سایه ی افت محصول را بر مزارع گندم، برنج و ذرت انداخت. جنگ از بشکه به کیسه ی کود و از کیسه ی کود به قرص نان رسید. خانواری که شاید جای هرمز را روی نقشه نمی دانست، خراج آن را در سفره ی خود پرداخت.
این سرایت، مفهوم محدود «امنیت انرژی» را در خود حل کرد و مفهوم فراخ تری را به جای آن نشاند: «امنیت اقتصاد جهانی». تنگه هرمز دیگر فقط دغدغه ی تولیدکنندگان نفت و واردکنندگان گاز نبود؛ گرهی بود که صنعت، حمل ونقل، کشاورزی، تورم و امنیت غذایی را به یکدیگر متصل می کرد. برای چین، اخلال در تنگه به معنای اختلال در سوخت موتور تولید بود؛ برای اروپا، بازگشت نااطمینانی انرژی؛ و برای واشنگتن، آزمونی دشوار برای سنجش اینکه آیا برتری نظامی بدون اختیار بر جریان، می تواند امنیت اقتصادی ایجاد کند. همین هم پوشانی منافع، جنگی منطقه ای را به بحرانی سیستمی تبدیل کرد و فشار برای پایان دادن به آن را از مرزهای خلیج فارس فراتر برد.
تهران با درک همین شکاف هندسی در معماری تجارت دریایی، بازاری موازی و مستقل برای تضمین عبور بنا نهاد. سپردن مدیریت این ساختار امنیتی-اقتصادی به بازوهای نظامی، پیامی روشن برای نظم پساجنگ داشت: این یک تدبیر اضطراری نیست؛ تثبیت سازوکاری از عوارض دائمی بر شاهرگ اقتصاد جهان است. تجربه تاریخ نشان می دهد که نرخ بیمه و ادراک خطر، با سرعت آسانسور بالا می رود اما با پله پایین می آید. سایه ترس، سال ها پس از خاموشی آخرین گلوله ها، روی آب ها باقی خواهد ماند و این اهرم نامرئی، به ابزار بازدارندگی یک ساختار سیاسی بدل می شود. به چنین واکنشی «اثر چسبندگی» می گویند. آتش بسی که دیپلمات ها سرانجام در پاکستان امضا کردند، لزوما به معنای بازگشت فوری کشتی ها نبود؛ صلح روی کاغذ همیشه زودتر از صلح روی آب امضا می شود.
این لرزش بر ترازوی جهان، آینه ای بی رحم برابر پایتخت های عربی گرفت. آن ها پیش از آنکه نخستین موشک برخیزد، بوی باروت را شنیده بودند و بارها کوشیدند خود را از منطق درگیری دور نگه دارند. امارات رسما اعلام کرد خاک و آسمانش سکوی حمله نخواهد بود و عمان تا واپسین ساعات بر مدار میانجی گری چرخید. آوار جنگ اما، تمام این حساب وکتاب ها را در خود بلعید. در جغرافیایی به فشردگی خلیج فارس، بی طرفی فضیلتی ناممکن است؛ درست شبیه کسی که در میانه زمین مسابقه ایستاده و اصرار دارد تنها یک تماشاگر است. تهران با مهارتی استراتژیک، جنگ را «منطقه ای» کرد تا هزینه آن برای نظم بین المللی «جهانی» شود. پخش کردن هزینه درگیری در سراسر سواحل همسایه، هدفی فراتر از تخریب فیزیکی داشت؛ آشکارسازی محدودیت های بنیادین چتر امنیتی موجود و وادار کردن تماشاگران به ورود به متنی که از آن می گریختند، دستاورد اصلی این راهبرد بود.
از دل این تجربه، گذار پایتخت های عربی از «مصرف کننده ی منفعل امنیت» به «معمار فعال تاب آوری» آغاز شد. اتکا به چتر قدرت های خارجی دیگر نه بی ابهام می نمود و نه بی هزینه. مسیرهای جایگزین صادرات، ذخایر راهبردی، صنایع دفاعی بومی، حفاظت از بنادر و گسترش شرکای سیاسی، از حاشیه ی برنامه ریزی به مرکز آن آمدند. امنیت نیز پوست انداخت: دیگر تنها به معنای رهگیری پرتابه در آسمان نبود؛ امنیت یعنی آب شیرین کن ها کار کنند، پالایشگاه ها در مدار بمانند، شبکه های برق فرونریزند و کابل های داده در بستر دریا قطع نشوند. کشوری که تنها از یک مجرا نفس می کشد، پیش از آغاز جنگ بخشی از توان خود را واگذار کرده است.
این تحول، معنای «همگرایی» را نیز تغییر داد. همگرایی امنیتی با عکس یادگاری نشست ها و تکرار عبارت های مشترک ساخته نمی شود؛ باید در تار و پود خطوط لوله، شبکه های انتقال برق، ذخایر اضطراری، مسیرهای زمینی و سازوکارهای ارتباط بحران تنیده شود. معماری آینده ی خلیج فارس، اگر بخواهد از سرنوشت معماری پیشین بگریزد، ناگزیر است میان بازدارندگی و تاب آوری پیوند برقرار کند. امنیت پایدار از لحظه ای آغاز می شود که دولت بتواند پس از اصابت نیز خدمات، فرماندهی و جریان اقتصادی خود را حفظ کند.
معیار پیروزی در همین نقطه جابه جا شد. ساختاری که فروپاشی یا تسلیمش در محاسبه ی مهاجمان جای داشت، زیر فشار بی سابقه ای از هم نگسست؛ فرماندهی خود را بازآراست و مرکز ثقل بازدارندگی اش را غیرمتمرکز کرد. در نظام معنایی ایرانی، بقا در برابر هجوم خارجی تنها باقی ماندن فیزیکی نیست؛ اثبات تداوم تاریخی و شکست اراده ی تحمیل کننده نیز هست. سرزمینی که در حافظه ی خود بارها فروپاشی سپاه ها و ماندگاری ایران را کنار هم دیده است، ایستادن را بخشی از پیروزی می فهمد. حکومتی که انتظار می رفت با از دست دادن ظرفیت های پیشین خود به زانو درآید، اهرم های ژئوپلیتیک خود را دست نخورده نگه داشت. در نقطه مقابل، ماشه این تقابل در دستان قدرتی بود که در سه راهی خودساخته گرفتار آمد. ماشین جنگی ایالات متحده، گرفتار میان گزینه های تلخ، مسیری را پیمود که پیش تر در جنگ های فرسایشی دهه های گذشته آزموده بود. توافقی که در پایان این چهل روز روی میز قرار گرفت، بیش از آنکه نماد تحمیل اراده باشد، سند عقب نشینی از اهداف اولیه و پذیرش ضمنی بن بست بود. حواله دادن پرسش های اساسی همچون آینده ی ظرفیت های هسته ای و نفوذ منطقه ای به مذاکرات مبهم آینده، نشان از ناتوانی در تبدیل برتری تاکتیکی به پیروزی استراتژیک داشت.
عامل محوری این زنجیره، هم نشینی موقعیت گلوگاهی تنگه هرمز با وابستگی عمیق اقتصاد جهانی به جریان های عبوری از آن بود. این ترکیب به ایران امکان داد زیر شدیدترین حملات، وزن نقشه را جایگزین وزن زرادخانه کند و هزینه ی جنگ را از سطح دوجانبه و منطقه ای به سطح جهانی ببرد. معلول نهایی نیز فروپاشی اعتبار معماری امنیتی سنتی خلیج فارس بود؛ معماری ای که امنیت را از بیرون وارد می کرد، قدرت را با حجم تسلیحات می سنجید و برای مدیریت سوءبرداشت، اختلال اقتصادی و شکنندگی زیرساختی سازوکاری نداشت. نظمی که از خاکستر آن سر برمی آورد، ناگزیر باید بر تاب آوری، ارتباطات بومی مدیریت بحران، تنوع مسیرها و پذیرش وزن همه ی بازیگران ساحلی استوار باشد.
آن شش نفتکش سرانجام لنگر خواهند کشید، اما دیگر در همان آب های پیشین حرکت نخواهند کرد. خلیج فارس از گذرگاهی برای عبور ثروت به کارگاه ساخت نظم آینده تبدیل شده است؛ جایی که هر تصمیم نظامی، پیش از رسیدن به هدف، در نرخ بیمه، بهای کود و قیمت نان جهان ترجمه می شود. آتش را می توان خاموش کرد، اما حافظه ی آب به آسانی پاک نمی شود. جنگ چهل روزه میان معماری ای که فروریخت و جغرافیایی که پابرجا ماند داوری کرد؛ و رای نهایی اش روشن بود: در این پهنه، آخرین کلام را نه زرادخانه ها، که جغرافیا می گوید.