امیرحسین سلطانی
12 یادداشت منتشر شدهدر جستجوی پینوکیو

در میانه قرن بیستم، بریتانیا هنوز روی نقشه جهان لکه های سرخ فراوانی داشت، هنوز عادت کرده بود در لحنش چیزی از فرمان باقی بماند و هنوز بسیاری باور داشتند که اگر لندن اراده کند، می تواند مسیر بحران ها را عوض کند. اما بحران سوئز ناگهان حقیقتی را بیرون کشید که سال ها پشت تشریفات قدرت پنهان مانده بود. کشوری که هنوز زبان امپراتوری را حفظ کرده بود، دیگر استخوان بندی امپراتوری را نداشت. اراده برای مداخله حاضر بود، خاطره عظمت هم حاضر بود، حتی ساز و برگ اولیه نیز فراهم بود؛ آنچه غایب بود توان تحمل پیامدها بود. درست در همین فاصله میان اراده و استطاعت، میان خاطره قدرت و ماده قدرت، افول خود را نشان داد.
سوئز از این جهت مثال مهمی است که چیزی را عریان کرد که در زوال قدرت های بزرگ بارها تکرار شده است. قدرت ها معمولا وقتی سقوط می کنند که خیلی ضعیف شده اند، اما بسیار پیش تر از آن افول می کنند؛ یعنی از همان لحظه ای که هنوز می توانند فرمان بدهند، اما دیگر نمی توانند هزینه فرمان را بپردازند. هنوز می توانند وارد بحران شوند، اما دیگر نمی توانند پایان آن را به میل خود رقم بزنند. هنوز تصویر بزرگی از خود دارند، اما آن تصویر دیگر بر پایه ای هم سنگ با خودش نایستاده است.
از همین جا باید وارد مسئله آمریکا شد. چون آنچه امروز اهمیت دارد، پیش از هر چیز این نیست که آیا آمریکا هنوز نیرومندترین بازیگر جهان هست یا نه. جوزف نای در کتاب «آیا قرن آمریکا به پایان رسیده است؟» به درستی بیان می کند که برای فهم انحطاط قدرت ها باید از درک معنای واژه «افول» آغاز کرد: «باید به این نکته توجه کنیم که واژه افول مبهم است و دو مفهوم کاملا متفاوت را به هم پیوند می زند: کاهش نسبی در قدرت خارجی و وخامت یا فروپاشی اوضاع داخل؛ اولی افول نسبی است و دومی افول مطلق.» این تمایز فقط یک دقت زبانی نیست؛ تفاوت میان دو وضعیت کاملا متفاوت است. افول نسبی یعنی دیگران رشد کرده اند و فاصله کمتر شده. افول مطلق یعنی خود دستگاه درونی نیز کند، فرسوده و کم رمق شده است. تا وقتی بحث فقط بر سر افول نسبی باشد، هنوز با جابه جایی موازنه ها روبه رو هستیم؛ وضعیتی نگران کننده اما نه لزوما مرگبار. خطر واقعی از جایی آغاز می شود که کاهش برتری بیرونی با زوال درونی گره بخورد؛ یعنی همان لحظه ای که کشور هنوز می خواهد نقش سابق را بازی کند، اما دیگر نمی تواند نیروی لازم برای آن نقش را از درون خود بازتولید کند.
در مورد آمریکا، این گره در یک خودفهمی ریشه دار شکل گرفته است: تصوری که کشور را نه فقط یکی از قدرت های بزرگ، بلکه ضامن طبیعی و نگهبان ذاتی نظم جهانی می بیند. نظریه «هژمونی لیبرال» همین جا وارد می شود. در این چارچوب، سیاست خارجی فقط دفاع از منافع حیاتی نیست؛ کوششی است برای بازسازی جهان بر اساس تصویر مطلوب آمریکا. استیون والت این راهبرد را تلاشی برای گسترش ارزش های لیبرال و دگرگون کردن جهان به شکل دلخواه توصیف کرده و همزمان هشدار داده که آمریکا بر سیاست داخلی بیشتر جوامع آن اندازه که می پندارد کنترل ندارد. همین ناتوانی در دیدن حد قدرت، مرز میان امر حیاتی و امر اختیاری را پاک می کند. از آن پس، هر بحران دوردست می تواند به آزمون حیثیت بدل شود و هر عقب نشینی محدود بوی شکست تاریخی بگیرد. در چنین فضایی، مداخله دیگر استثنا نیست؛ به عادت ساختاری تبدیل می شود. و هنگامی که مداخله عادت شود، اندازه تعهدات دیگر تابع ارزیابی عقلانی نیست، بلکه تابع اینرسی سیاسی، فشار بوروکراسی امنیتی و ترس از دست دادن وجهه است.
هنگامی که این عادت جا بیفتد، نظریه «فرط گسترش امپراتوری» به کار می آید. پل کندی سال ها پیش هشدار داده بود که قدرت بزرگ زمانی وارد شیب فرسایش می شود که تعهدات بیرونی آن از پایه اقتصادی و سیاسی اش جلو بزند. خود او بعدها تاکید کرد که مسئله آمریکا در مرحله نخست یک افول نسبی است، اما اگر روندهای نگران کننده ادامه یابد، می تواند به خطر جدی تری تبدیل شود. معنای این هشدار فقط بالا رفتن هزینه ها نیست. مسئله اصلی تر این است که سیاست خارجی پرتعهد، زمان سیاسی و تمرکز دولت را می بلعد. دولت هرچه بیشتر درگیر نگهداری نظم بیرونی شود، کمتر می تواند به کارهای کند اما بنیادی در درون برسد. نوسازی صنعت، ترمیم زیرساخت، بازسازی آموزش و کاهش شکاف های اجتماعی. اینها کارهایی است که نتیجه شان فوری نیست، تیتر روزنامه نمی سازد و رای انتخاباتی نمی آورد، اما بدون آنها پایه ای که قدرت بیرونی بر آن می ایستد سست تر و سست تر می شود. از اینجا اقتصاد سیاسی هژمونی شکل می گیرد. نقش جهانی دیگر محصول سلامت داخلی نیست؛ برعکس، سلامت داخلی را مصرف می کند تا آن نقش ادامه یابد.
فشار بیرونی وقتی مزمن شود، اثرش نه فقط در حجم هزینه ها، بلکه در جنس اقتصاد دیده می شود. اقتصاد به جای آنکه بر ظرفیت تولیدی پایدار، مهارت صنعتی و توان جایگزینی تکیه کند، بیشتر به سمت مالی شدن، سود کوتاه مدت و زنجیره های تامین وابسته می رود. در زمان آرامش، این جابه جایی ممکن است زیر برق بازارها پنهان بماند. اما بحران همیشه از همان جایی پرده کنار می زند که سال ها بی سر و صدا ضعیف شده است. گزارش رسمی نماینده تجاری آمریکا در ۲۰۲۵تصریح کرد که چین برای تسلط بر بخش های دریایی، لجستیک و کشتی سازی برنامه ریزی کرده و این تسلط اکنون برای تجارت آمریکا بار محدودکننده ای ایجاد کرده است. همزمان، تحلیل های راهبردی شورای روابط خارجی یادآور شده اند که در منطقه هند و اقیانوس آرام، مقیاس صنعتی و دریایی چین مزیتی ساخته که آمریکا به تنهایی با آن برابری نمی کند و فقط در کنار متحدانش می تواند آن را جبران کند. این وضعیت روشن تر از هر استدلال نظری نشان می دهد که ثروت مالی هنوز هست، اما ظرفیت مادی، یعنی توان ساختن و تعمیر کردن و جایگزین کردن، دیگر به همان نسبت حاضر نیست. و فاصله میان ثروت و ظرفیت، دقیقا همان شکافی است که در لحظه سوئز پرده اش کنار رفت.
در این نقطه، ضعف اقتصادی با قلمی درشت طرح یک خطای راهبردی بزرگ را می کشد. وقتی کشوری به ظاهر قدرت خود خو بگیرد و برق تسلیحات پیشرفته چشمش را پر کند، به تدریج میان ضربه زدن و پیروز شدن فرق نمی گذارد. اینجاست که منطق جنگ فرسایشی اهمیت پیدا می کند، منطقی که ادبیات راهبردی تازه، به ویژه در مفهوم «قدرت طیف کامل»، بر آن تاکید کرده است. جنگ های بزرگ را فقط سلاح پیشرفته جلو نمی برد؛ آنها را دوام، مقیاس تولید، لجستیک، ترمیم و توان یادگیری سازمانی به سمت نتیجه می برد. اگر ظرفیت صنعتی پشت نمایش نظامی نحیف شده باشد، پیروزی اولیه به سادگی می تواند به بن بست بعدی تبدیل شود. ارتش رم در قرن های پایانی نمونه همین وضعیت بود: هنوز رژه هایش باشکوه بود و تجهیزاتش قابل قبول، اما دیگر آن فاصله کیفی تعیین کننده با دشمنانش را نداشت. مسئله فقط این نیست که چه کسی در روز اول آتش بیشتری دارد؛ مسئله این است که چه کسی در ماه ششم هنوز می تواند نیرو، تجهیزات و اراده را در میدان نگه دارد. افول در سطح راهبردی، پیش از آنکه به معنای ناپدید شدن قدرت باشد، به معنای کاهش توان تبدیل برتری اولیه به نتیجه پایدار است.
هرجا توان مستقل برای نگه داشتن بار نقش جهانی کاهش پیدا کند، ائتلاف ها اهمیت بیشتری می یابند. اما ائتلاف فقط یک آرایش دیپلماتیک نیست؛ آزمون بلوغ سیاسی است. کشوری که به همکاری دیگران نیاز دارد، اگر همچنان با زبان قیمومیت و ارشاد سخن بگوید، درست همان نیرویی را از دست می دهد که قرار بوده کمبودش را جبران کند. در اینجا تناقضی شکل می گیرد که برای فهم افول آمریکا کلیدی است. هرچه ظرفیت مستقل کمتر شود، نیاز به ائتلاف بیشتر می شود؛ اما هرچه ذهنیت برتری خواه پابرجاتر بماند، توان واقعی شراکت کمتر می شود. همین تناقض رابطه آمریکا با متحدانش را هر روز شکننده تر کرده. از یک سو، راهبرد آمریکا در آسیا-اقیانوسیه بدون شبکه ای از شرکای منطقه ای ناقص و در عمل اجراناشدنی است؛ از سوی دیگر، بخشی از گفتمان سیاست داخلی آمریکا به ائتلاف ها با بدگمانی، تحقیر یا حساب وکتاب تجاری کوتاه مدت نگاه می کند. این شکاف فقط دیپلماسی را ضعیف نمی کند؛ کلان راهبرد را از درون دوپاره و ناسازگار می سازد.
فشار نقش جهانی به همین جا ختم نمی شود؛ وقتی بیرون با منطق تهدید دائمی دیده شود، درون نیز آرام آرام با همان منطق بازسازی می شود. نظریه «زوال سیاسی» که فرانسیس فوکویاما طرح کرده، همین فرآیند فرسایش را توضیح می دهد: نهادهایی که در شرایط دیگری ساخته شده اند، اگر خود را با وضعیت تازه وفق ندهند، سخت، کند و کم اثر می شوند. در تحلیل او از آمریکا، نظام مهار و موازنه چنان در گره های تصمیم گیری پیچیده شده که دولت حتی در امور بدیهی مانند ساختن زیرساخت نیز به دشواری عمل می کند. خود او همزمان هشدار داده که واکنش بیش از اندازه به یازده سپتامبر، از جمله حمله به عراق، پیامدهای ناخواسته سنگینی بر جای گذاشت و توجه و منابع کشور را از مسائل بزرگ تر و بنیادی تر منحرف کرد. اینجا پیوند بیرون و درون به روشنی آشکار می شود. سیاست خارجی پرتنش فقط بودجه نمی گیرد؛ ساختار تصمیم گیری را هم عصبی تر، متمرکزتر و کم انعطاف تر می کند. افول سیاسی از دل همین ناتوانی در اصلاح خود برمی خیزد، نه از ضربه ای بیرونی، بلکه از تصلبی درونی که هر اصلاح را به تعویق می اندازد و هر تعویق را به عادت بدل می سازد.
اما نهاد فرسوده در خلا عمل نمی کند؛ روی جامعه ای می ایستد که خودش نیز آسیب دیده است. نظریه سرمایه اجتماعی این بخش از داستان را روشن می کند. رابرت پاتنام سال هاست می گوید سرمایه اجتماعی فقط شبکه دوستی و همسایگی نیست؛ ذخیره ای از اعتماد، عادت به همکاری و احساس تعلق به یک سرنوشت مشترک است که زندگی جمعی را ممکن و پایدار می کند. او در «بولینگ تک نفره» و نوشته های بعدی اش کاهش مشارکت مدنی، سستی پیوندهای جمعی و افت اعتماد میان فردی را نشانه های فرسایش این سرمایه می داند. وقتی این ذخیره ته بکشد، نابرابری فقط شکاف درآمدی نمی سازد؛ شکاف منزلت، شناسایی و احساس دیده شدن نیز می سازد. آن وقت سیاست از نزاع بر سر خیر عمومی به جنگ بر سر هویت می لغزد. در چنین فضایی، بحث درباره راهبرد خارجی هم دیگر بحثی فنی و تخصصی نمی ماند؛ به میدان اثبات وفاداری، خیانت، غرور یا تحقیر بدل می شود. جامعه ای که از درون تا این اندازه قطبی و شکافته شده، هزینه های یک نقش جهانی سنگین را دیگر به نام مصلحت ملی هضم نمی کند، بلکه آن هزینه ها را نشانه غفلت رهبران از درد واقعی مردم می بیند.
در همین جا بحران فرهنگی نیز خود را نشان می دهد. نظریه «قدرت نرم» که باز هم نای آن را صورت بندی کرده، بر این پایه استوار است که کشورها فقط با زور و فشار اثر نمی گذارند؛ با جاذبه، اعتبار و مشروعیت هم اثر می گذارند. اما جاذبه وقتی می سوزد که فاصله میان آرمان های اعلام شده و رفتار عملی بیش از حد تحمل شود. خود نای در تحلیلش درباره افت قدرت نرم آمریکا توضیح داده که افزایش ضدیت با آمریکا و کاهش مشروعیت سیاست های واشنگتن در چشم جهانیان، از قدرت جاذبه آن کشور کاسته است. داده های تازه موسسه پیو نیز نشان می دهند که هم در نگاه شهروندان داخلی و هم در نگاه جهانی، تصویر آمریکا به عنوان شریک قابل اعتماد و نیرویی که به صلح و امنیت جهانی کمک می کند، تضعیف شده است. اینجاست که آخرین حلقه زنجیره بسته می شود و یک دور باطل تمام عیار شکل می گیرد. هرچه مشروعیت کمتر شود، نیاز به فشار و اجبار بیشتر می شود؛ و هرچه فشار بیشتر شود، مشروعیت باز هم کمتر می شود. افول فرهنگی از درون همین دور باطل بیرون می آید.
زنجیره علت و معلول اکنون به اندازه کافی روشن هست که بتوان آن را یک جا دید. خودفهمی استثنایی، مرز منافع حیاتی و تعهدات اختیاری را پاک می کند. این مرززدایی، مداخله را از تصمیم موردی به عادت ساختاری بدل می سازد. عادت به مداخله، زمان سیاسی و منابع مادی را از بازسازی درون می رباید. این جابه جایی اولویت ها، اقتصاد را از ظرفیت تولیدی واقعی دور و شکاف میان ثروت ظاهری و توان عملی را عمیق تر می کند. شکاف تولیدی در میدان راهبردی خود را به صورت ناتوانی در تبدیل برتری آغازین به نتیجه پایدار نشان می دهد. این ناتوانی، وابستگی به ائتلاف ها را بیشتر می کند، اما همان ذهنیت برتری خواه ائتلاف ها را هم فرسوده و بی اعتماد می سازد. همزمان، فشار مزمن سیاست خارجی به درون بازمی گردد، نهادها را سخت تر و جامعه را قطبی تر می کند. سرمایه اجتماعی پایین می آید، سیاست هویتی می شود و قدرت اصلاح از دست می رود. و در پایان، جاذبه فرهنگی که زمانی پوشش مشروعیت بخش تمام این ساختار بود، رنگ می بازد و جای آن را اجبار و فشار می گیرد؛ فشاری که خود مشروعیت بیشتری می سوزاند. این گونه افول نسبی بیرونی، حلقه به حلقه، به فرسایش عمیق درونی گره می خورد و به آنچه نای افول مطلق نامیده نزدیک تر می شود.
و اینجاست که هشدار جان کوئینسی آدامز -ششمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا- دوباره جان می گیرد، هشداری که دویست سال پیش، در سخنرانی چهارم ژوئیه ۱۸۲۱، با زبانی متفاوت اما با همین منطق بیان شده بود. آدامز نگفته بود آمریکا ضعیف است؛ گفته بود اگر از حد خود فراتر رود، ماهیتش عوض می شود. گفته بود اگر به فراسوی مرزهایش برود تا غولانی برای نابود ساختن بجوید، «اصول بنیادین سیاستش از آزادی به زور بدل خواهد شد» و «شاید دیکتاتور جهان شود، اما دیگر فرمانروای روح خویش نخواهد بود.» خطای بزرگ فقط این نبود که آمریکا در جست وجوی غولان از مرزهای خود بیرون برود؛ خطر بزرگ تر این بود که در تعقیب آن غول ها، توان حکومت بر خویشتن را از دست بدهد. توانی که بدون آن، نه جمهوری پایدار می ماند و نه آزادی. آدامز نه اقتصاددان بود و نه نظریه پرداز راهبردی؛ اما چیزی را فهمیده بود که جمع تمام نظریات بعدی، از فرط گسترش کندی و محدودیت قدرت والت گرفته تا قدرت طیف کامل و زوال سیاسی فوکویاما و فروپاشی سرمایه اجتماعی پاتنام و قدرت نرم نای، با زبان های مختلف تکرار کرده اند: مسئله اصلی این نیست که آیا یک قدرت بزرگ هنوز می تواند فرمان بدهد؛ مسئله این است که آیا هنوز می تواند بر خودش حکومت کند. آیا هنوز می تواند خطاهایش را ببیند، حدش را بشناسد، اولویت هایش را بازتنظیم کند و آرزوهایش را بر پایه واقعیت هایش محدود سازد. اگر می تواند، هیچ چیز محتوم نیست و اصلاح هنوز ممکن است. اما اگر نمی تواند، و اگر سیاست خارجی دیگر نه بازتاب سلامت درونی بلکه گریز از رویارویی با بحران های حل نشده باشد، آن وقت آمریکا دقیقا در همان نقطه ای ایستاده است که آدامز دویست سال پیش از آن هراس داشت: جایی که پرچم هنوز بالاست و ارتش هنوز رژه می رود، اما فاصله میان «هنوز مهیب به نظر رسیدن» و «دیگر مهیب نبودن» هر روز کوتاه تر می شود، و کسی نگاه نمی کند.