امیرحسین سلطانی
13 یادداشت منتشر شدهتاملی بر جنگ چهل روزه در پیوند منفعت، نهاد و ایده

هر جنگی با آتش آغاز نمی شود و با آتش هم پایان نمی یابد. لحظه تعیین کننده، آن زمانی است که آتش فرو می نشیند و بازیگران درمی یابند دیگر در همان جهانی که پیش از جنگ می شناختند زندگی نمی کنند. جنگ چهل روزه از همین جنس بود. اهمیت آن در میزان ویرانی خلاصه نمی شد؛ در این بود که سکوت پس از آن، از صدای انفجارها رساتر شد. در آن سکوت، هر دولت ناچار شد دوباره از خود بپرسد اقتدار چگونه ساخته می شود، هزینه چگونه توزیع می شود، زمان چگونه به ابزار فشار تبدیل می شود و چه کسی هنوز توان آن را دارد که واقعیت را نه فقط در میدان، بلکه در ذهن دیگران تعریف کند. آنچه در چنین لحظه ای به آزمون گذاشته می شود شمار موشک و وسعت تخریب نیست؛ ظرفیت یک نظم برای هضم تعارض و بازتولید فرمانروایی است. درست به همین دلیل، جنگ چهل روزه را نمی توان در سطح گزارش حادثه فهمید، زیرا حادثه فقط ظاهر شکاف را نشان می دهد و از سازوکاری که شکاف را ساخته و عمیق کرده است چیزی نمی گوید.
برای عبور از این سطح، باید به لایه ای رسید که در آن سیاست صورت حقیقی خود را آشکار می کند. در آن لایه، هر پدیده بزرگ سیاسی از نسبت سه نیرو زاده می شود: نیرویی که بازیگر را به حرکت وامی دارد؛ یعنی منافع، قالبی که آن حرکت را هدایت می کند؛ یعنی نهادها، و معنایی که هزینه آن حرکت را قابل تحمل می سازد؛ یعنی ایده ها. ارزش این سه گانه در آن است که سیاست را از شلوغی اصطلاحات و «ایسم»ها بیرون می کشد و به استخوان بندی آن می رساند. منافع می گویند بازیگر چه می خواهد و چه چیزی را برای بقا یا برتری خود ضروری می بیند. نهادها نشان می دهند این خواستن از چه مجرا، تحت چه قاعده و با چه محدودیت هایی به تصمیم تبدیل می شود. ایده ها توضیح می دهند چرا این خواستن برای جامعه، نخبگان و نیروهای حامل قدرت معنا دارد و چرا برای آن رنج، هزینه و تلفات پذیرفته می شود. آنچه جنگ چهل روزه را به یک لحظه عریان کننده بدل کرد، همین بود که نسبت میان این سه نیرو را از حالت پنهان بیرون آورد و در معرض دید قرار داد.
منافع نخستین واقعیت سخت سیاست اند، چون هیچ بازیگری بدون تصور منفعت وارد خطر نمی شود. اما منفعت را باید از اسارت معنای محدود اقتصادی رها کرد. بقا، امنیت، بازدارندگی، حفظ جایگاه، جلوگیری از فرسایش قدرت، گسترش نفوذ و تحمیل هزینه بر رقیب، همگی صورت های مختلف منفعت اند. در سطح دولت، این منافع به صورت منافع ملی ظاهر می شوند؛ یعنی جایی که موجودیت سیاسی، امنیت، حیثیت و دوام ساختار قدرت در یکدیگر فشرده می شوند. در جنگ چهل روزه، ایالات متحده در پی حفظ ظرفیتی بود که به آن امکان می دهد همچنان مرجع نهایی تنظیم بحران و ضامن نظم مطلوب خود باقی بماند. ایران نیز در پی آن بود که بقا را از حالت تدافعی صرف بیرون بیاورد و اثبات کند که آسیب پذیری الزاما به فروپاشی ختم نمی شود. بازیگران پیرامونی هم بیرون از این مدار نبودند؛ امنیت انرژی، ثبات مسیرهای بازرگانی، هراس از گسترش بحران و نگرانی از حذف شدن از فرایند تصمیم سازی، منافع آنان را نیز به این جنگ گره می زد. اما همین جا پرسشی جدی سر برمی آورد: اگر منافع همه این چنین متراکم و حساس بودند، چرا پیش از رسیدن به نقطه انفجار مهار نشدند؟ پاسخ را نمی توان در خود منافع جست وجو کرد، زیرا منفعت طمع کار است و فقط می خواهد؛ این نهاد است که تعیین می کند این خواستن چگونه عمل کند.
نهادها همان جایی هستند که سیاست از میل خام به قاعده تبدیل می شود. قانون، ساختار حکمرانی، دستگاه قضایی، سازوکارهای نمایندگی، پیمان های امنیتی، سازمان های بین المللی و ترتیبات چندجانبه، همه به این دلیل پدید می آیند که تعارض را در مجرایی قابل اداره نگه دارند. نهاد کارش حذف منفعت نیست؛ کارش آن است که منفعت را از صورت برخورد بی مهار بیرون بیاورد و به رقابتی با هزینه های تعریف شده تبدیل کند. ارزش نهاد تا هنگامی باقی می ماند که بتواند فشار را جذب کند و میان خواستن بازیگران و ظرفیت میدان تناسب برقرار سازد. جنگ چهل روزه نشان داد که این تناسب از میان رفته است. مجراها هنوز وجود داشتند، گفت وگوها هنوز کاملا محو نشده بودند، سازوکارهای رسمی هنوز نام داشتند، اما دیگر توان تعیین تکلیف میدان را نداشتند. در چنین وضعی نهاد از مقام قاعده گذار به موقعیت مدیر بی ثباتی سقوط می کند؛ دیگر نمی تواند تعارض را حل کند، فقط می تواند شدت آن را تنظیم کند، زمان بخرد، مشروعیت را پخش کند و راه خروج موقت را باز نگه دارد. از همین جاست که بحران معنای عمیق تری پیدا می کند. بحران فقط لحظه غیبت نهاد نیست؛ لحظه ای است که نهاد حضور دارد، اما دیگر قدرت حمل واقعیت را ندارد. وقتی این توان از دست می رود، بازیگران برای ادامه دادن به چیزی فراتر از قاعده نیاز پیدا می کنند و آن، ایده است.
ایده ها همان نیرویی هستند که به سیاست معنا، به رنج جهت، و به هزینه قابلیت تحمل می دهند. باورهای جمعی، هنجارها، تصویرهای مسلط از حق و ناحق، تصور از نظم مطلوب و داوری درباره آنچه باید باشد، همگی در این سطح قرار می گیرند. ایده ها تعیین می کنند کدام هدف ارزش فداکاری دارد و کدام عقب نشینی به صورت شکست هویتی فهمیده می شود. در جنگ چهل روزه، ایده حاکمیت، ایده استقلال، ایده بازدارندگی، ایده نظم و در سوی ایران، ایده مقاومت درون افق یک تمدن ایرانی اسلامی، نقش تعیین کننده داشت. این فهم تمدنی فقط یک تزئین خطابی نبود، بلکه چارچوبی معنایی بود که بقا را از سطح صرف ماندن، به سطح ایستادن با معنا ارتقا می داد. در چنین افقی، جنگ فقط نبرد بر سر خاک یا توازن قوا نیست، بلکه جدال بر سر شان تاریخی و حق تعریف خود در برابر نظم تحمیلی نیز هست. همین امر توضیح می دهد که چرا ایده ها در لحظه بحران به حاشیه نمی روند، بلکه به متن می آیند. هنگامی که نهاد توان مهار ندارد و محاسبه مادی به قطعیت نمی رسد، این ایده است که به بازیگر می گوید چرا باید ادامه دهد. از همین رو جنگ چهل روزه فقط عرصه تغییر موازنه نبود؛ عرصه تصرف معنا بود، زیرا هر طرف می کوشید تفسیری از جنگ بسازد که بعدا به ماده خام نظم آینده تبدیل شود.
نسبت این سه مولفه را باید در قالب یک چرخه دید. در دوران ثبات، منافع از درون نهادهای مستقر عبور می کنند و ایده ها در پشت صحنه همان عبور را مشروعیت می بخشند. تعادل در این معنا آرامش مطلق نیست؛ فقط به این معناست که قواعد بازی هنوز از وزن کافی برای مهار تضادها برخوردارند. اما همین تعادل، تضادهای حل نشده را در دل خود انباشته می کند. جایی که نهاد دیگر نتواند این انباشت را جذب کند، منافع عریان تر می شوند و ایده ها از حاشیه به متن رانده می شوند تا خلا معنا را پر کنند. اگر یکی از ایده ها بتواند اراده ها را با خود همراه سازد، به تدریج در قالب قواعد و نهادهای تازه منجمد می شود و نظم بعدی را می سازد. جنگ چهل روزه دقیقا در میانه چنین گذاری رخ داد. نظام تک قطبی هنوز به طور کامل فرو نریخته بود، اما دیگر توان آن را نداشت که مانند گذشته تعارض ها را از درون نهادهای خود هضم کند. از سوی دیگر، نظم جایگزین هنوز تثبیت نشده بود. همین وضعیت میانی، جنگ را به صحنه آشکار شدن فرسایش نظم مسلط تبدیل کرد و این فرسایش، مشخص ترین جلوه خود را در نهادی نشان داد که نیم قرن ستون امنیتی نظم غربی بوده است.
پیمان آتلانتیک شمالی از آغاز بر پیوندی روشن میان منفعت، نهاد و ایده بنا شده بود. هدف بنیادین آن دفع گسترش قدرت شوروی، تثبیت حضور ایالات متحده در اروپا و جلوگیری از بازگشت ملی گرایی نظامی در قاره بود. با پایان جنگ سرد، پیمان به جای انحلال ماموریت خود را بازتعریف کرد و از دفاع سرزمینی صرف به مداخلات بیرون از حوزه سنتی خود و سپس به تمرکز بر تولید توان، صنعت دفاعی و تقسیم جدید بار حرکت کرد. دگرگونی های کنونی در روابط اروپا با ایالات متحده، بیانگر آن است که پیمان ناتو در برابر فرسایش ایده بنیادین خود می کوشد از راه بازتعریف رسالت به بقا ادامه دهد. اما فرسایش یک پیمان فقط در اسنادش دیده نمی شود؛ در جامعه ای دیده می شود که باید هزینه بقای آن را بپردازد. اینجاست که پرسش از برون سپاری امنیت ضرورت پیدا می کند؛ نه به عنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه به عنوان انتخابی که جوامع اروپایی دهه ها پیش کردند و پیامدش اکنون در همان بحران توزیع بار و کمبود هویت دفاعی مشترک آشکار شده است.
اروپا با سپردن امنیت راهبردی خود به چتر فراآتلانتیکی، توانست انرژی سیاسی و اقتصادی بزرگی را صرف بازار مشترک، رفاه و همگرایی حقوقی کند، اما همین انتخاب تجربه خطر مشترک را از درون جامعه اروپایی بیرون کشید. دفاع مشترک فقط کارکرد نظامی ندارد؛ از عمیق ترین سرچشمه های ساختن هویت سیاسی است. مردمانی که با هم هزینه خطر را می پردازند، راحت تر انتقال منابع، مالیات مشترک و انضباط جمعی را می پذیرند. مردمانی که خطر را به بیرون واگذار می کنند، در بازار و مقررات به هم نزدیک می شوند، اما در سطح سرنوشت سیاسی دیرتر به وحدت می رسند. امروز خود نهادهای اروپایی آشکارا از ضرورت آمادگی دفاعی تا سال دوهزار و سی و بازسازی توان دفاعی سخن می گویند و در عین حال همکاری نزدیک با پیمان آتلانتیک را مرکزی می دانند. این یعنی اروپا به محدودیت امنیت برون سپاری شده واقف شده، اما گذار از آن را هنوز درون همان چارچوبی جست وجو می کند که این وابستگی را ساخته است.
همین منطق در حاشیه خلیج فارس صورتی فشرده تر و عریان تر پیدا می کند. آنجا امنیت وارداتی فقط کمبود توان بومی را جبران نکرد، بلکه به بخشی از شیوه بقا و تنظیم مناسبات منطقه ای بدل شد. دولت های این حوزه به جای آنکه خطر را به تجربه ای مشترک برای ساختن نظمی درون زا تبدیل کنند، آن را از مسیر پیوند با حامی بیرونی مدیریت کردند. نتیجه آن بود که ثروت عظیم به خودبسندگی راهبردی کامل نینجامید و وابستگی به چتر حمایتی، خرید تسلیحاتی و تضمین بیرونی همچنان باقی ماند. اما تجربه جنگ چهل روزه برداشت تازه ای را تقویت کرد: این چتر همیشگی، نامشروط و کافی نیست. دقیقا در همین بستر بود که عربستان، ترکیه و پاکستان در مکه یک توافق دفاعی مشترک امضا کردند که بسیاری آن را نشانه ای از تنوع بخشی امنیتی و تلاش برای فاصله گرفتن از وابستگی یک جانبه دانستند. تحلیل های معتبر نیز این توافق را نشانه ای از فرسایش نظم امنیتی تحت رهبری ایالات متحده و شتاب گرفتن جست وجوی پیوندهای تازه در منطقه ارزیابی کرده اند. با این همه، گذر از برون سپاری امنیت در خلیج فارس ناگهانی نخواهد بود؛ زیرساخت های تسلیحاتی، آموزش، اطلاعات، پشتیبانی و عادت راهبردی، همگی در طول دهه ها به حضور ایالات متحده گره خورده اند. از همین رو تغییر در این حوزه بیشتر به صورت لایه لایه و تدریجی رخ خواهد داد. پیمان های گسترده تر ساخته می شوند، حامیان متنوع تر می شوند، اما رهایی کامل از منطق امنیت وارداتی به زمان نیاز دارد.
از دل این تحولات، آینده پیمان آتلانتیک شمالی با وضوح بیشتری دیده می شود. این پیمان در برابر یک دوراهی تاریخی قرار گرفته است. یا فرسایش ایده بنیادین آن ادامه می یابد و به تدریج از درون تهی می شود، یا موفق می شود با تعریف ماموریتی تازه نظم جدیدی را برای اعضای خود صورت بندی کند. شواهد کنونی بیشتر از مسیر دوم حکایت دارند، زیرا نهادهای بزرگ معمولا پیش از آنکه از میان بروند خود را بازآرایی می کنند. افزایش تعهدات مالی، تمرکز بر صنعت دفاعی و تبدیل امنیت به مسئله ای پیوندخورده با اقتصاد و فناوری، همگی نشانه های همین تلاش اند. اما اگر این بازتعریف نتواند دوباره به هزینه اعضا معنا بدهد، پیمان هرچند باقی بماند بیش از پیش به میدان چانه زنی منافع بدل خواهد شد. در چنین وضعی بقا به خودی خود به معنای اقتدار نیست. نهادی که نتواند برای هزینه ای که مطالبه می کند معنا بسازد، دیر یا زود بار خود را بر دوش کسانی سنگین می کند که دیگر آن را سرنوشت مشترک خود نمی بینند.
در سطح کلان تر، آنچه رخ می دهد فقط بحران یک پیمان نیست؛ فرایند فروپاشی نظام تک قطبی است. این فروپاشی به معنای ناپدید شدن فوری قدرت ایالات متحده نیست. برتری نظامی، ظرفیت آغاز بحران، توان شکل دادن به دستور کار امنیتی و قدرت واداشتن دیگران به واکنش همچنان تا حد زیادی در اختیار واشنگتن است. اما نقطه کانونی جای دیگری است: این برتری دیگر به سادگی گذشته به اقتدار پایدار تبدیل نمی شود. هر مداخله هزینه بیشتری می طلبد، هر ائتلاف به امتیازدهی بیشتری نیاز دارد و هر تعریف تازه از تهدید با تردید و مقاومت بیشتری روبه رو می شود. از دل تلاش دولت های خلیج فارس برای تنوع بخشی به پیوندهای امنیتی و از دل تاکید اروپا بر آمادگی دفاعی بیشتر، می توان دید که حوزه نفوذ ایالات متحده در حال کوچک تر شدن است؛ نه به این معنا که ناگهان از میان می رود، بلکه به این معنا که انحصاری بودنش شکسته می شود و بازیگران بیشتری می کوشند فضای تصمیم گیری خود را از وابستگی کامل خارج کنند. این دقیقا نشانه نظمی است که هنوز زنده است، اما دیگر بی رقیب و بی هزینه فرمان نمی راند.
اگر این منظومه را به زبان علت و معلول بازنویسی کنیم، پیوندها روشن تر می شوند. نظام تک قطبی تا زمانی پایدار می ماند که بتواند منافع بازیگران را از درون نهادهای معتبر عبور دهد و برای این عبور پشتوانه ای معنایی فراهم کند. هنگامی که همان نهادها زیر فشار استفاده گزینشی، گسترش ماموریت و فرسایش ایده بنیادین تضعیف می شوند، منافع دیگر در مجرای پیشین آرام نمی گیرند و به شکل عریان تری وارد میدان می شوند. از سوی دیگر، جامعه یا منطقه ای که امنیت خود را برون سپاری می کند، چون خطر را به تجربه درونی تبدیل نکرده است، هویت سیاسی لازم برای تحمل هزینه دفاع را نیز به طور کامل نمی سازد. نتیجه آن می شود که نهادهای امنیتی بر دو پایه لرزان می ایستند: از بیرون با کاهش اعتبار هژمون فرسوده می شوند و از درون با کمبود معنای مشترک. جنگ چهل روزه این دو فرسایش را هم زمان آشکار کرد. اروپا دریافت که امنیت سپرده شده، بلوغ سیاسی را به تعویق می اندازد. کشورهای حاشیه خلیج فارس دریافتند که امنیت خریداری شده، اختیار راهبردی کامل نمی آورد. پیمان آتلانتیک دریافت که برای بقا باید خود را از نو تعریف کند. ایالات متحده دریافت که حفظ حوزه نفوذ دیگر با همان منطق گذشته ممکن نیست. از همین رو، بازیگری در نظم آینده دست بالا را خواهد داشت که بتواند منفعت را درون نهادی قابل دوام و ایده ای زنده جمع کند. امنیتی که فقط خریداری شود، در نخستین طوفان به اضطراب بدل می شود. امنیتی که در حافظه تاریخی، ساختار سیاسی و افق هویتی و تمدنی یک جامعه نهادینه شود، توان آن را پیدا می کند که از دل بحران، نظم تازه ای بسازد.