اعتماد فرسوده، دموکراسی های خسته!

13 شهریور 1405 - خواندن 16 دقیقه - 11 بازدید




 

شب، در خانه ای معمولی، چهار نفر سر یک سفره اند؛ اما شام در غیاب هر چهار نفر صرف می شود. پدر، مادر و دو فرزند کنار هم نشسته اند، ولی نگاه ها به صفحه های گوشی دوخته شده است. صدای قاشق ها کوتاه و بی جان است، جمله ها نیمه کاره می مانند و هر اعلان تازه، رشته گفت وگو را می برد. دقیقه ای بعد، کسی نمی تواند با اطمینان بگوید دیگری چه گفت؛ نه از سر بی احترامی یا بی علاقگی، بلکه چون بدن ها در خانه مانده اند و توجه ها به فضاهایی دیگر کوچ کرده اند. حضور فیزیکی برقرار است، اما حضور اجتماعی نه؛ اتاق مشترک است، جهان ها جدا.

این صحنه فقط روایتی از یک خانواده نیست؛ تصویری فشرده از نظمی است که پیوند انسان با زمان، معنا و دیگری را دگرگون می کند. هر وقفه، فرصت کامل شدن یک جمله را می گیرد و تکرار این وقفه ها، ذهن را به دریافت های پراکنده عادت می دهد. ذهنی که پیوسته در انتظار محرکی تازه است، به تدریج توان ماندن با امر دشوار را از دست می دهد. از همین جاست که خواندن متنی بلند سنگین می شود، دنبال کردن روایتی طولانی اراده ای ویژه می طلبد و سکوت، به جای آنکه مجالی برای اندیشیدن باشد، به خلایی تحمل ناپذیر تبدیل می شود. تناقض عصر حاضر نیز در همین نقطه آشکار می شود: هرچه اطلاعات فراوان تر شده، فرصت پیوندزدن، سنجیدن و فهمیدن آن کمتر شده است.

مسئله، دشمنی با فناوری یا نکوهش اخلاقی کاربران نیست؛ مسئله برهم خوردن نسبت قدرت میان انسان و ابزار است. هنگامی که سازوکارهای ارتباطی برای تصاحب و نگه داشتن توجه ساخته می شوند، ابزار دیگر صرفا فرمان بردار انسان نمی ماند، بلکه ریتم ادراک، رابطه و انتخاب او را نیز شکل می دهد. آنچه در این میان فرسوده می شود فقط تمرکز نیست؛ توان مکث، تامل، شنیدن دیگری و ماندن با معناست. فرسایش حوصله در ظاهر از خستگی و بی قراری خبر می دهد، اما در لایه ای عمیق تر، از کوتاه شدن افق فهم و داوری حکایت دارد. هدف، نه هشدار اخلاقی است و نه شعار فناوری ستیزانه؛ سخن بر سر شناخت نظمی است که از خانه و مدرسه تا فرهنگ و سیاست، انسان را به واکنش سریع عادت می دهد و فرصت فهم عمیق را از او پس می گیرد.

الف) ریشه ها

کم حوصلگی جمعی از یک علت منفرد زاده نشده است. در سطح نخست، انسان با ابزارهایی روبه روست که برای نگه داشتن او طراحی شده اند. هر پیمایش، وعده ی مواجهه با چیزی تازه را حمل می کند؛ چیزی خنده آور، تکان دهنده، خشم برانگیز یا شگفت. همین انتظار پی درپی، ذهن را به ضرباهنگی عادت می دهد که در آن، تازگی از معنا مهم تر می شود. مسئله این نیست که مغز از نوخواهی لذت می برد؛ مسئله این است که این نوخواهی اکنون به صورت صنعتی و پیوسته تغذیه می شود. از همین جا حوصله آرام آرام از یک توان انسانی به یک آستانه ی شکننده بدل می گردد.

اما این عادت روانی، در خلا شکل نمی گیرد. پشت آن، نظمی اقتصادی ایستاده است که توجه را نه مقدمه ی فهم، بلکه ماده ی خام سود می بیند. هرچه کاربر بیشتر بماند، بیشتر ببیند، بیشتر واکنش نشان دهد و بیشتر بازگردد، نظام اقتصادی پیرامون او سودآورتر می شود. در چنین وضعی، محتوای دقیق و پیچیده مزیت ذاتی ندارد، زیرا دقت همیشه هیجان نمی سازد و پیچیدگی همیشه ماندگاری نمی آورد. آنچه برجسته می شود، محتوایی است که سریع تر می گیرد، تندتر تحریک می کند و آسان تر به واکنش می رسد. بدین سان، سادگی هیجانی بر پیچیدگی فهمی غلبه می کند و این غلبه، سلیقه ی عمومی را نیز از نو می سازد.

این منطق اقتصادی بر بستری اجتماعی سوار می شود که زمان را پیوسته فشرده تر کرده است. انسان امروز فقط با انبوهی از اطلاعات روبه رو نیست؛ با انبوهی از درخواست ها، هشدارها، یادآوری ها، پیام ها و تصمیم های کوچک نیز درگیر است. روزی که باید در آن همزمان پاسخ داد، دید، خواند، مقایسه کرد، انتخاب کرد و عقب نماند، به تدریج ذهنی می سازد که از کار دشوار می گریزد و به پاسخ فوری پناه می برد. اینجاست که فرسایش حوصله به یک نارسایی اخلاقی تقلیل پذیر نیست؛ ما با نظمی روبه رو هستیم که شتاب را به قاعده و درنگ را به استثنا تبدیل کرده است.

ب) دوفضایی شدن زندگی

تا اینجا هنوز می توان گمان کرد که مسئله فقط به مصرف رسانه مربوط است؛ گویی کافی است کسی گوشی را کنار بگذارد تا از بحران فاصله بگیرد. این تصور از آن رو ناتمام است که زندگی امروز دیگر در یک فضا جریان ندارد. انسان معاصر در جهانی زیست می کند که در آن، فضای فیزیکی و فضای واقعی مجازی در هم تنیده شده اند. خانه، مدرسه، اداره، دوستی، خرید، خبر، هویت و حتی خاطره، دیگر فقط در جهان محسوس شکل نمی گیرند؛ هر یک در امتدادی مجازی نیز ادامه می یابند. پس بحران توجه را نمی توان صرفا به یک ابزار یا یک عادت فروکاست، زیرا این بحران در متن دوفضایی شدن زندگی عمل می کند.

این دوفضایی شدن، پیش از هر چیز معنای حضور را دگرگون کرده است. در جهان فیزیکی، حضور غالبا با توجه همراه بود؛ کسی که روبه روی ما می نشست، ناچار بود دست کم بخشی از ذهن خود را نیز در همان موقعیت نگه دارد. اکنون این پیوند سست شده است. فرد می تواند در اتاق باشد اما در گفت وگو نباشد؛ در کلاس باشد اما در درس نباشد؛ در جمع باشد اما در رابطه نباشد. همین جدایی حضور بدنی از حضور ذهنی، بسیاری از آشفتگی های امروز را توضیح می دهد. بحران از آن رو عمیق است که غیبت دیگر نیازمند ترک مکان نیست بلکه مستلزم تمرکز بر فضای دیگری از زیست بوم انسانی است.

دوفضایی شدن فقط مکان را تغییر نداده؛ زمان را نیز دگرگون کرده است. در فضای فیزیکی، بسیاری از تجربه ها آغاز، امتداد و پایان نسبتا روشنی داشتند. گفت وگو زمانی شروع می شد، کاری زمانی تمام می شد، روزی به شب می رسید و فاصله ای طبیعی میان فعالیت ها شکل می گرفت. در فضای واقعی مجازی، این مرزها فرومی ریزند. زمان فشرده می شود، حضورها موازی می شوند و فرد در آن واحد زیر فشار چندین جریان قرار می گیرد. کار نیمه تمام می ماند، پیام در دل مطالعه می نشیند، خبر در دل استراحت می دود و تصویر در دل گفت وگو می افتد. از همین رو، بحران توجه پیامد یک سرگرمی اضافه نیست؛ محصول نظمی است که مرزهای توجه را پیاپی می شکند.

این جابه جایی ساختاری، فرهنگ و هویت را نیز بازآرایی کرده است. فرد فقط در محله، خانواده، مدرسه و شهر خود تعریف نمی شود؛ در شبکه ای از تعلقات دور و نزدیک بازشناخته می شود که هر لحظه او را فرا می خوانند. این فراخوانی دائمی، گرچه افق ارتباط را گسترده تر کرده، آرامش تمرکز را نیز فرسوده است. انسانی که باید پیوسته در معرض دیده شدن، پاسخ دادن، سنجیده شدن و به روزماندن باشد، به تدریج نه فقط خسته تر، بلکه سطحی تر می شود. می توان این گونه برداشت کرد که اگر ریشه ها توضیح می دهند بحران چگونه ساخته می شود، دوفضایی شدن نشان می دهد چگونه این بحران سراسر زندگی را اشغال می کند و از یک رفتار پراکنده به یک وضعیت تمدنی بدل می شود.

پ) آثار کوتاه مدت

نخستین جایی که این تحول خود را آشکار می کند، سطح تجربه ی روزمره است. ذهنی که به محرک های سریع خو گرفته، دیگر به سختی می تواند بر یک مسیر شناختی پایدار بماند. مطالعه ناتمام می ماند، نوشتن زود فرسوده می شود، فیلم بلند به وقفه های مکرر نیاز پیدا می کند و حتی شنیدن یک استدلال کامل دشوار می گردد. این فقط کاهش تمرکز نیست؛ کیفیت ارتباط ذهن با موضوع تغییر می کند. ذهن به جای آنکه در محتوا فرو رود، پیوسته در آستانه ی ترک آن می ایستد. از همین جا حافظه ی کاری آسیب می بیند، فهم پیوسته تکه تکه می شود و یادگیری عمق خود را از دست می دهد.

چنین ذهنی به تدریج به کارهای دیرپاداش بدبین می شود. تکلیف درسی، کتاب، پژوهش، تفکر طولانی، نوشتن تحلیلی و حتی گفت وگوی آرام، ناگهان سنگین تر از گذشته احساس می شوند، نه لزوما چون دشوارتر شده اند، بلکه چون آستانه ی تحمل دشواری پایین آمده است. همین جاست که اهمال کاری صرفا یک ضعف انضباطی به نظر نمی رسد. فرد از کار فرار می کند، زیرا کار دیگر فقط کار نیست؛ میدان مقاومت در برابر عادتی شده است که ذهن را به پاداش فوری شرطی کرده است. پناه بردن به محتوای کوتاه در چنین وضعی نوعی تسکین آنی فراهم می کند، اما همین تسکین، بازگشت به کار دشوار را سخت تر از قبل می سازد. به این ترتیب، فرار از دشواری و ناتوانی در بازگشت، یکدیگر را تقویت می کنند.

لایه ی بعدی این بحران، لایه ی هیجانی است. مصرف بی مهار محتوای کوتاه اغلب با بی قراری، اضطراب، نارضایتی مبهم و خستگی پراکنده همراه می شود. ذهن پیوسته تحریک می شود، اما کمتر سیراب می گردد. فرد سرگرم است، اما آرام نیست؛ مشغول است، اما متمرکز نیست؛ پر از تصویر است، اما از معنا تهی می شود. همین وضعیت، سکوت را ناآشنا می کند. بسیاری از انسان ها دیگر نه از تنهایی، بلکه از بی تحریکی می گریزند. از همین رو، هر مکثی زود به صفحه ای تازه سپرده می شود. اختلال خواب نیز در ادامه ی همین منطق پدیدار می شود. ذهنی که تا آستانه ی خواب در معرض تغییرات سریع و تحریک های پی درپی بوده، دیرتر فرو می نشیند و بازیابی روانی کمتری می یابد.

در سطح رابطه، پیامدها به همان اندازه جدی اند. گفت وگو زمانی زنده می ماند که دو سوی آن بتوانند برای دیگری جا باز کنند. هنگامی که گوشی در میانه ی کلام می نشیند، این جا تنگ می شود. کیفیت گوش دادن افت می کند، پاسخ ها کوتاه و عجولانه می شوند، نشانه های ظریف چهره و لحن از دست می روند و همدلی تحلیل می رود. این فرسایش فقط متوجه روابط خانوادگی نیست؛ دوستی، آموزش، همکاری و معاشرت عمومی نیز از همین ناحیه ضربه می خورند. سعدی گفته بود: «دو چیز طیره عقل است: دم فروبستن به وقت گفتن، و گفتن به وقت خاموشی.» اکنون باید افزود که عقل جمعی، جایی نیز آسیب می بیند که همه در حال گفتن اند، اما هیچ کس طاقت شنیدن ندارد.

آسیب کوتاه مدت در سطح اجتماعی، از همین کاهش ظرفیت شنیدن فراتر می رود و به کیفیت قضاوت عمومی می رسد. خوراک های الگوریتمی، احساسات تند را بیش از سنجش آرام پاداش می دهند. آنچه زودتر خشم می سازد، بیشتر می چرخد؛ آنچه حیرت می سازد، بیشتر دیده می شود؛ آنچه جمله ای کوتاه و قاطع دارد، از توضیح دقیق جلو می زند. جامعه در چنین وضعی نه فقط با اطلاعات نادرست، بلکه با عادتی از دریافت روبه رو می شود که در آن، سرعت داوری از دقت داوری پیشی می گیرد. این همان مرحله ای است که بحران توجه فردی به بحران کیفیت رابطه و بحران قضاوت جمعی تبدیل می شود.

ت) پیامدهای بلندمدت

اگر این آثار در سطح روزمره باقی می ماندند، شاید می شد آن ها را با توصیه های فردی مهار کرد. مسئله از جایی بزرگ می شود که این تجربه های روزانه روی هم انباشته می شوند و از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابند. در این نقطه، نخستین زیان بزرگ، فرسایش توان خواندن عمیق است. خواندن عمیق فقط مهارت عبور از سطرها نیست؛ راهی است برای پیوند دادن دانسته های پیشین با معناهای تازه، ساختن استدلال، تحمل ابهام، مقایسه ی دیدگاه ها و تجربه ی جهان از چشم دیگری. جامعه ای که این توان را از دست می دهد، فقط کتاب خوانی کمتری ندارد؛ در واقع بخشی از ظرفیت خود برای اندیشیدن پیچیده را از دست می دهد.

از دل همین فرسایش شناختی، پیامد سیاسی بحران پدیدار می شود. سیاست سالم بر شهروندانی تکیه دارد که بتوانند استدلال را تا پایان دنبال کنند، میان ادعا و شاهد تمایز بگذارند، وعده ی کوتاه برد را از برنامه ی بلندبرد جدا کنند و با دیدگاه مخالف وارد گفت وگو شوند. وقتی ذهن عمومی به پیام های کوتاه، تحریک های لحظه ای و صف بندی های فوری خو بگیرد، مسائل دشوار حکومت داری تاب حضور در میدان توجه را از دست می دهند. مسکن، آموزش، انرژی، جمعیت، فقر، محیط زیست و اصلاحات نهادی، همگی مسائلی اند که با شتاب فهمیده نمی شوند. هرچه حوصله ی عمومی کوتاه تر شود، میدان برای سیاست نمایشی گشوده تر می گردد؛ سیاستی که بیش از حل مسئله، بر تصرف لحظه تکیه دارد.

این دگرگونی، بحران اعتماد را نیز ژرف تر می کند. جامعه فقط زمانی می تواند تصمیم جمعی بگیرد که بر سر حداقلی از واقعیت مشترک توافق داشته باشد. وقتی روایت های متناقض بی وقفه تکثیر می شوند و هر گروه در خوراک اختصاصی خود زندگی می کند، حقیقت مشترک ترک برمی دارد. در چنین وضعی، لزوما همه دروغ ها را باور نمی کنند، اما بسیاری به این نتیجه می رسند که اصلا حقیقتی برای داوری وجود ندارد. این بدترین صورت فرسایش معرفتی است، زیرا از دل آن، بی اعتمادی به نهادهای اجتماعی-سیاسی، رسانه ها، فرایندهای انتخاباتی و حتی امکان گفت وگوی مشترک سر برمی آورد. جامعه ای که بر سر واقعیات پایه هم سخن نیست، بر سر راه حل ها نیز هم سخن نخواهد شد. رسیدن به این درک که «هیچ واقعیتی وجود ندارد، فقط تفسیرها هستند.» نقطه ی آغاز همان چیزی است که بعدها به «نسبی گرایی معرفت شناختی» یا epistemological relativism تبدیل شد.

پیامد بلندمدت دیگر، پیامدی نسلی است. کودک و نوجوانی که از آغاز زیست خود در معرض پاسخ های آماده، تغییرات سریع، پیمایش بی پایان و تحریک های کوتاه برد بوده، الزاما با همان ابزارهای شناختی نسل های پیشین وارد دانشگاه، کار، خانواده و سیاست نمی شود. تفاوت فقط در سلیقه نیست؛ در آستانه ی تحمل ابهام، صبر بر مسئله، توان پیگیری، و امکان ساختن پیوندهای عمیق انسانی نیز هست. نسلی که کمتر با متن طولانی مانده، کمتر با استدلال چندلایه درگیر شده و کمتر تمرین شنیدن کرده است، برای ساختن توافق اجتماعی و زیست مشترک با دشواری های تازه ای روبه رو خواهد شد.

در سطح اقتصاد نیز این فرسایش کم اهمیت نیست. اقتصاد دانش بنیان بر نیروی کاری استوار است که بتواند پیچیدگی را تحمل کند، بر مسئله بماند، میان داده های پراکنده پیوند بسازد و راه حل های نو بیافریند. اگر نیروی کار به جابه جایی دائمی میان محرک ها خو بگیرد، ظرفیت کار عمیق، خلاقیت پایدار و نوآوری بلندمدت کاهش می یابد. اینجا دیگر سخن فقط از بهره وری شخصی نیست؛ پای ظرفیت یک جامعه برای تولید ارزش، اداره ی پیچیدگی و حفظ مزیت دانشی در میان است. تمدنی که نتواند توجه را نگه دارد، دیر یا زود در مدیریت همین تمدن نیز ناتوان تر می شود.

این همه در مقیاس جهانی، صورت ژئوپلیتیکی نیز پیدا می کند. سکوهای ارتباطی دیگر مجراهای بی طرف انتقال پیام نیستند؛ به میدان رقابت قدرت ها، شکل دهی افکار عمومی، مهندسی روایت و نبرد بر سر داده تبدیل شده اند. هنگامی که توجه شهروندان یک جامعه از بیرون نیز قابل جهت دهی باشد، مسئله فقط فرهنگی یا روان شناختی باقی نمی ماند. در اینجا، امنیت اطلاعاتی، استقلال تصمیم عمومی و مرزهای قدرت نرم نیز درگیر می شوند. بدین سان، کوتاه شدن حوصله در دورترین امتداد خود، فقط به فرد خسته ختم نمی شود؛ به نظمی جهانی می رسد که در آن، توجه انسان به میدان منازعه بدل شده است.

ث) نتیجه گیری

اکنون می توان دید که چرا کم حوصلگی انسان معاصر را نباید به سستی اراده یا ضعف تربیت تقلیل داد. ما با زنجیره ای روبه رو هستیم که از طراحی ابزار آغاز می شود، در اقتصاد توجه سامان می گیرد، در دوفضایی شدن زندگی همه گیر می شود، در تجربه ی روزمره رابطه و یادگیری را می فرساید، و در افق بلندمدت، فرهنگ، سیاست، اقتصاد و حتی نظم جهانی را متاثر می سازد. توجه در این میان فقط یک توان ذهنی نیست؛ نیرویی است که حافظه، فهم، همدلی، داوری و آزادی بر آن استوارند. هرجا توجه فرومی ریزد، انسان بخشی از قدرت خود برای فهم جهان و اداره ی خویش را از دست می دهد.

از همین رو، پاسخ نیز باید هم سنگ مسئله باشد. این بحران با نصیحت فردی حل نمی شود، هرچند مسئولیت فردی بی اهمیت نیست. خانواده باید دوباره برای حضور بی واسطه، گفت وگوی ممتد و سکوت مشترک جا باز کند. مدرسه باید به جای سازگار شدن کامل با منطق شتاب، خواندن عمیق، نوشتن تحلیلی و صبر شناختی را تمرین دهد. سیاست گذاری باید طراحی های بهره کشانه را به رسمیت بشناسد و از شهروند در برابر سازوکارهایی که بی صدا توجه او را می بلعند، حمایت کند. فرهنگ عمومی نیز ناچار است ارزش مکث را بازسازی کند؛ ارزش کتاب، گفت وگوی طولانی، تامل بی فایده نما و حضوری که فقط حضور بدنی نیست.

نهایتا، مسئله بر سر آن نیست که انسان امروز پرسرعت تر شده است. مسئله آنجاست که سرعت، جای عمق را گرفته و تحریک، خود را به جای معنا نشانده است. تمدنی که نتواند برای توجه جا باز کند، برای حقیقت نیز جا باز نخواهد کرد؛ و تمدنی که از حقیقت فاصله بگیرد، در ساختن آینده ای مشترک ناتوان خواهد شد. آینده ی انسانی نه در شدت محرک ها، بلکه در ظرفیت ماندن، فهمیدن و سنجیدن ساخته می شود. اگر این ظرفیت از دست برود، شاید جهان پرصداتر، پرتصویرتر و پرشتاب تر شود؛ اما این فزونی صدا، لزوما به فزونی معنا نخواهد انجامید. دفاع از توجه، در نهایت، دفاع از امکان انسان بودن در عصر شتاب است.