معرفی کتاب «گروه های قدرت در دوره پهلوی دوم»
کتاب «گروه های قدرت در دوره پهلوی دوم» نوشته دکتر علی مرادی بهمئی (چ 4، 1403) اثری پژوهشی در حوزه جامعه شناسی سیاسی و تاریخ سیاسی معاصر ایران است که با رویکردی تحلیلی به بررسی ساختار قدرت، نخبگان سیاسی، شبکه های غیررسمی و مناسبات دربار در عصر محمدرضا شاه می پردازد. نویسنده در این کتاب تلاش می کند نشان دهد که ساختار سیاسی ایران در دوره پهلوی دوم، بیش از آنکه مبتنی بر نهادهای رسمی و قواعد قانونی باشد، بر روابط شخصی، شبکه های خانوادگی، باندهای قدرت و پیوندهای غیررسمی استوار بوده است. کتاب با بهره گیری از نظریه های نخبه گرایی و جامعه شناسی سیاسی، فرآیند شکل گیری، گردش و رقابت نخبگان سیاسی در ایران معاصر را تحلیل می کند و نشان می دهد که چگونه تمرکز قدرت در دربار و حلقه های محدود وابسته به شاه، موجب انسداد سیاسی، تضعیف مشارکت اجتماعی و در نهایت شکل گیری بحران مشروعیت در رژیم پهلوی شد. این اثر علاوه بر توصیف ساختار قدرت، تصویری روشن از مناسبات پشت پرده سیاسی، نقش خانواده های بانفوذ، محفل های غیررسمی و شیوه های اعمال قدرت در نظام پهلوی دوم ارائه می دهد.
در مقدمه و بخش آغازین کتاب، نویسنده با طرح مسئله «نخبگان» و «گروه های قدرت»، به این پرسش اساسی می پردازد که قدرت سیاسی در ایران عصر پهلوی دوم در اختیار چه کسانی بوده و این قدرت چگونه توزیع و بازتولید می شده است. نویسنده معتقد است که برای فهم تحولات سیاسی معاصر ایران، باید شبکه های قدرت و روابط نخبگان را شناخت؛ زیرا تصمیمات اساسی کشور نه در چارچوب نهادهای رسمی، بلکه در درون حلقه های محدود قدرت گرفته می شد. در این بخش، نویسنده تاکید می کند که رژیم پهلوی دوم نمونه ای از حکومت نخبه گرای متمرکز بود که در آن شاه، دربار، خانواده سلطنتی، نظامیان، تکنوکرات ها و خانواده های بانفوذ، هسته اصلی قدرت را تشکیل می دادند. به همین دلیل، تحلیل تحولات سیاسی این دوره بدون شناخت مناسبات میان این گروه ها ممکن نیست.
فصل نخست کتاب به «چارچوب نظری» اختصاص دارد و نویسنده در این فصل، نظریه های نخبه گرایی را مبنای تحلیل خود قرار می دهد. در این بخش، دیدگاه های نظریه پردازانی چون ویلفردو پاره تو (Vilfredo Pareto)، گائتانو موسکا (Gaetano Mosca) و رابرت میخلز (Robert Michels) بررسی می شود. نویسنده توضیح می دهد که این اندیشمندان معتقد بودند در همه جوامع، اقلیتی سازمان یافته بر اکثریتی پراکنده حکومت می کند. پاره تو از «گردش نخبگان» سخن می گوید و تاریخ را «گورستان اشرافیت ها» می نامد؛ زیرا نخبگان حاکم پس از مدتی فرسوده شده و جای خود را به نخبگان جدید می دهند. موسکا بر نقش سازمان و انسجام گروه حاکم تاکید می کند و میخلز نیز با طرح «قانون آهنین الیگارشی» نشان می دهد که حتی نظام های دموکراتیک نیز در نهایت به سلطه اقلیت های سازمان یافته منجر می شوند. نویسنده کتاب با بهره گیری از این نظریات، ساختار قدرت در ایران پهلوی را تحلیل می کند و معتقد است که حکومت پهلوی نمونه ای از حاکمیت نخبگان محدود و متمرکز بود.
در ادامه فصل نخست، نویسنده مفهوم «نخبگان حاکم» را در ایران عصر پهلوی دوم تعریف می کند. از نگاه او، نخبگان حاکم تنها مقامات رسمی دولت نبودند، بلکه مجموعه ای از افراد و شبکه های وابسته به دربار را شامل می شدند که از طریق روابط خانوادگی، پیوندهای سیاسی و دسترسی به شاه، بر فرآیند تصمیم گیری اثر می گذاشتند. شاه، اعضای خاندان سلطنتی، نخست وزیران، وزرا، نمایندگان مجلس، فرماندهان ارتش، دیپلمات ها، صاحبان سرمایه و برخی روحانیون بانفوذ، بخشی از این طبقه حاکم را تشکیل می دادند. نویسنده تاکید می کند که در ایران پهلوی، قدرت واقعی نه صرفا در جایگاه رسمی، بلکه در نزدیکی به شاه و حضور در شبکه های غیررسمی قدرت معنا پیدا می کرد. به همین دلیل، افراد برای ارتقای سیاسی، بیش از شایستگی و تخصص، نیازمند ارتباط با دربار و خاندان سلطنتی بودند.
یکی از مهم ترین مباحث کتاب، تحلیل تفاوت «گروه های رسمی» و «گروه های غیررسمی» در ساختار قدرت پهلوی دوم است. نویسنده توضیح می دهد که در کشورهای توسعه یافته، نهادهای رسمی مانند احزاب، پارلمان، بوروکراسی و انجمن ها نقش اصلی در تنظیم روابط قدرت دارند؛ اما در ایران عصر پهلوی، این نهادها ضعیف و ناکارآمد بودند و قدرت واقعی در شبکه های غیررسمی جریان داشت. گروه های رسمی اگرچه ظاهرا وجود داشتند، اما در عمل فاقد استقلال و اقتدار واقعی بودند و تصمیمات اساسی کشور در خارج از چارچوب قانونی گرفته می شد. نویسنده معتقد است که روحیه شخصی گرایی، وابستگی به دربار و غلبه روابط باندی، موجب شده بود که ساختار رسمی حکومت نتواند نقش واقعی خود را ایفا کند. در نتیجه، ساخت قدرت به جای آنکه نهادمند و قانونی باشد، بر روابط شخصی و غیررسمی استوار شد.
فصل مربوط به «گروه های غیررسمی» از مهم ترین بخش های کتاب است. نویسنده در این بخش توضیح می دهد که شبکه های غیررسمی در ایران پهلوی دوم، عملا نقش دولت پنهان را ایفا می کردند. این گروه ها شامل خانواده های بانفوذ، محفل های سیاسی، حلقه های نزدیک به دربار و شبکه های وابستگی شخصی بودند. ویژگی اصلی این گروه ها، انعطاف پذیری، محرمانه بودن، اتکا به روابط شخصی و تلاش برای حفظ منافع گروهی بود. نویسنده تاکید می کند که در چنین ساختاری، دسترسی به قدرت بیش از هر چیز وابسته به توانایی افراد در ایجاد ارتباط با حلقه های نزدیک به شاه بود. این وضعیت موجب شکل گیری نوعی «سیاست پشت پرده» شد که در آن رقابت های سیاسی نه در عرصه عمومی، بلکه در درون محافل غیررسمی جریان داشت.
یکی دیگر از فصل های مهم کتاب، به نقش «خانواده ها و خاندان های سیاسی» اختصاص دارد. نویسنده نشان می دهد که قدرت سیاسی در دوره پهلوی دوم، تا حد زیادی در اختیار مجموعه ای محدود از خانواده های بانفوذ بود که به «هزار فامیل» شهرت داشتند. این خانواده ها از دوران قاجار تا پهلوی، پیوسته در ساختار قدرت حضور داشتند و از طریق پیوندهای خانوادگی و نزدیکی به دربار، موقعیت خود را حفظ می کردند. خانواده هایی مانند فرمانفرماییان، قوام، علم، اقبال، بختیاری، قشقایی و اسفندیاری از جمله مهم ترین این خاندان ها بودند. نویسنده توضیح می دهد که گردش نخبگان در ایران پهلوی واقعی نبود؛ زیرا ورود به حلقه قدرت عمدتا از طریق وابستگی خانوادگی و نزدیکی به شاه امکان پذیر می شد. این وضعیت موجب انحصاری شدن قدرت و شکل گیری الیگارشی سیاسی در کشور شد.
در بخشی دیگر از کتاب، نقش شخصیت های کلیدی و نخبگان درباری تحلیل می شود. نویسنده با بررسی چهره هایی مانند اسدالله علم و منوچهر اقبال نشان می دهد که چگونه وفاداری به شاه و ارتباط با خاندان سلطنتی، عامل اصلی صعود سیاسی در عصر پهلوی بود. اسدالله علم به عنوان یکی از نزدیک ترین افراد به شاه، نمونه ای از نخبگان درباری است که از طریق وفاداری مطلق به سلطنت، به یکی از قدرتمندترین چهره های سیاسی کشور تبدیل شد. همچنین منوچهر اقبال با پیوندهای گسترده سیاسی و خانوادگی، توانست به بالاترین مناصب حکومتی دست یابد. نویسنده از این نمونه ها برای اثبات این نکته استفاده می کند که ساختار قدرت در ایران پهلوی، بیش از آنکه مبتنی بر شایسته سالاری باشد، بر روابط شخصی و وفاداری سیاسی استوار بود.
فصل مربوط به «دوره ها و محفل ها» نیز تصویری دقیق از سیاست غیررسمی در عصر پهلوی ارائه می دهد. نویسنده توضیح می دهد که در ایران آن دوره، سیاست عمدتا در قالب محفل ها و حلقه های دوستانه شکل می گرفت. هر شخصیت سیاسی دارای «دوره» یا حلقه ای از وابستگان، دوستان و حامیان بود که در پیشبرد اهداف سیاسی و اقتصادی او نقش داشتند. این محفل ها محل تبادل اطلاعات، شکل گیری ائتلاف ها و توزیع منافع بودند. برخلاف احزاب مدرن، این شبکه ها فاقد ایدئولوژی منسجم و ساختار رسمی بودند و بیشتر بر روابط شخصی و منافع مشترک استوار بودند. نویسنده معتقد است که این شیوه سیاست ورزی، مانع شکل گیری نهادهای مدرن سیاسی و فرهنگ مشارکت دموکراتیک در ایران شد.
بخش دیگری از کتاب به رابطه میان شاه، دربار و نخبگان سیاسی اختصاص دارد. نویسنده معتقد است که شاه محور اصلی تمام معادلات قدرت در ایران بود و تمامی گروه های سیاسی برای بقا و پیشرفت، ناگزیر از جلب رضایت او بودند. در چنین ساختاری، نخبگان نه بر اساس پایگاه اجتماعی، بلکه بر اساس میزان نزدیکی به شاه قدرت می یافتند. این وابستگی شدید به شخص شاه، موجب شکنندگی ساختار قدرت شد؛ زیرا با تضعیف اقتدار سلطنت، کل شبکه نخبگان نیز دچار بحران گردید. نویسنده تاکید می کند که نبود نهادهای مستقل و مشارکت واقعی سیاسی، رژیم پهلوی را در برابر بحران های اجتماعی آسیب پذیر ساخت و زمینه های سقوط آن را فراهم کرد.
در جمع بندی نهایی، کتاب «گروه های قدرت در دوره پهلوی دوم» تصویری جامعه شناختی و تاریخی از ساختار قدرت در ایران معاصر ارائه می دهد و نشان می دهد که چگونه تمرکز قدرت در دربار، سلطه شبکه های غیررسمی، ضعف نهادهای قانونی و انحصار قدرت در دست گروهی محدود، به بحران مشروعیت و فروپاشی رژیم پهلوی انجامید. نویسنده با استفاده از نظریه های نخبه گرایی، اثبات می کند که ساختار سیاسی ایران در دوره پهلوی، بیش از آنکه مدرن و نهادمند باشد، بر روابط سنتی، خانوادگی و شخصی استوار بود. این کتاب از این جهت اهمیت دارد که علاوه بر بررسی تاریخ سیاسی پهلوی، الگویی برای فهم رابطه میان قدرت، نخبگان و جامعه در کشورهای در حال توسعه ارائه می کند و نشان می دهد که فقدان گردش واقعی نخبگان و غلبه الیگارشی سیاسی، چگونه می تواند زمینه ساز بحران های عمیق اجتماعی و سیاسی شود.
