تحلیل تفاوت های زمانی-مکانی در تئاتر، سینما و تلویزیون

وقتی درباره هنر نمایش صحبت می کنیم، در واقع درباره بازی پیچیده ای حرف می زنیم که میان زمان و فضا در جریان است.یعنی همان چیزی که می تواند یک لحظه ساده را به یک تجربه فراموش نشدنی یا یک خاطره گذرا تبدیل کند. اگر بخواهیم تفاوت تئاتر، سینما و تلویزیون را درک کنیم، نباید صرفا به ابزار آن ها نگاه کنیم، بلکه باید به این بپردازیم که هر کدام چگونه با مفهوم «زمان» و «فضا» بازی می کنند. در تئاتر، ما با فضایی مواجه هستیم که زنده و در لحظه است؛ فضایی که در آن مرز میان بازیگر و مخاطب با حضور فیزیکی در یک محیط، بسیار باریک و حساس می شود. در تئاتر، زمان یک جریان خطی و غیرقابل بازگشت است؛ یعنی اگر بازیگری در لحظه ای اشتباه کند یا خنده ای از مخاطب برخیزد، آن لحظه برای همیشه در تاریخ آن اجرای خاص ثبت می شود و دیگر قابل اصلاح نیست. این همان «زمان اکنون» است که باعث می شود مخاطب تئاتر احساس کند بخشی از یک آیین یا مراسم زنده است و نه صرفا یک مشاهده گر بی طرف. فضا در تئاتر نیز فضایی است که از طریق تخیل و حضور بدن ساخته می شود؛ یعنی یک صندلی ساده می تواند در ذهن مخاطب تبدیل به تخت پادشاهی شود، اما این اتفاق تنها زمانی می افتد که زمان و فضا در یک نقطه از حضور فیزیکی مشترک باشند. اما وقتی از تئاتر فاصله می گیریم و وارد دنیای سینما می شویم، قواعد بازی کاملا دگرگون می شود. چرا که سینما با زمان و فضای «کنترل شده» سر و کار دارد. در سینما، زمان دیگر یک جریان خطی بی بازگشت نیست، بلکه ماده ای است که فیلم ساز با آن کلنجار می رود، آن را می برد، عقب می برد و حتی با استفاده از تدوین، از هم می پاشد. سینما به ما اجازه می دهد که از زمان واقعی عبور کنیم و به گذشته یا آینده برویم، یا حتی یک لحظه را هزار بار از زوایای مختلف ببینیم. در اینجا، فضا نیز دیگر محدود به یک صحنه مشخص نیست، بلکه فضا توسط «کادر» و «لنز» تعریف می شود. سینما به ما اجازه می دهد که از درون چشم یک شخصیت به دنیا نگاه کنیم یا از نمای بسیار دور، عظمت یک منظره را ببینیم. این یعنی سینما فضا را «خلق» نمی کند، بلکه آن را «انتخاب» می کند و با استفاده از کادربندی، نگاه ما را به سمتی هدایت می کند که می خواهد. در واقع، در سینما زمان و فضا در خدمت روایت هستند و فیلم ساز مانند یک خدای کوچک، می تواند ساعت ها زمان را در چند ثانیه خلاصه کند یا یک ثانیه را به دقایقی پرتعلیق تبدیل نماید.
وقتی به تلویزیون می رسیم، با مدیومی روبرو هستیم که این دو مفهوم را در قالب «صمیمیت» و «مصرف» بازتعریف کرده است. تلویزیون، برخلاف تئاتر که نیازمند خروج از خانه و حضور در یک فضای عمومی است، فضا را به درون خصوصی ترین بخش زندگی ما، یعنی خانه، می آورد. این انتقال فضا، ماهیت رابطه با مخاطب را تغییر می دهد؛ مخاطب تلویزیون دیگر یک تماشاگر رسمی نیست، بلکه یک مصرف کننده است که در حالی که در حال انجام کارهای روزمره است، با تصویر درگیر می شود. زمان در تلویزیون نیز اغلب با تقویم های برنامه ریزی شده و زمان های پخش (Scheduling) گره خورده است، که نوعی از «زمان ساختگی» را ایجاد می کند که مخاطب را ملزم به حضور در ساعت های مشخصی می کند.
اگر تئاتر هنر «حضور» باشد و سینما هنر «نگاه»، تلویزیون هنر «همراهی» است؛ جایی که فضا از یک محیط هنری به یک ابزار سرگرمی خانگی تبدیل می شود و زمان، از یک جریان دراماتیک به یک جریان مصرفی و مداوم تغییر می یابد. در مجموع، تفاوت این سه مدیوم در حقیقت در نحوه مدیریت آن شکافی است که میان آنچه رخ می دهد (زمان) و آنچه دیده می شود (فضا) وجود دارد. شکافی که در تئاتر با هیجان، در سینما با دقت و در تلویزیون با راحتی پر می شود.