تابوشکنی نیچه؛ پرسشگری جسورانه.

1 آبان 1405 - خواندن 3 دقیقه - 248 بازدید


فریدریش نیچه از جمله اندیشمندانی بود که فقط چراغ بدست بگرد شهر بدنبال پاسخ های تازه نبود؛ او گاهی خود سوال های پذیرفته شده را زیر سوال می برد. در دوره ای که بسیاری از ارزش های اخلاقی، باورهای دینی و تصورات رایج درباره انسان، حقیقت و خیر و شر بدیهی و تغییرناپذیر به نظر می رسیدند، نیچه جرات کرد بپرسد: چرا باید این ارزش ها را بپذیریم؟ چه کسی آنها را ساخته است؟ و آیا آنچه «حقیقت» می نامیم، همیشه واقعا حقیقت است؟


تابوشکنی نیچه فقط در اندیشه هایش نبود؛ شیوه نوشتنش نیز متفاوت بود. او فلسفه را از قالب خشک و دانشگاهی بیرون آورد و از جمله های کوتاه، داستان، شعر، طنز و گفت وگو استفاده کرد. «چنین گفت زرتشت» نمونه برجسته ای از همین شیوه است؛ کتابی که گاهی بیشتر شبیه یک اثر ادبی و شاعرانه به نظر می رسد تا یک کتاب فلسفی معمولی.

نیچه درباره اخلاق، حقیقت، قدرت، دین، هنر و معنای زندگی پرسش هایی مطرح کرد که بسیاری از آنها برای زمان خودش بسیار جسورانه بودند. جمله مشهور «خدا مرده است» نیز صرفا یک جمله ساده درباره خدا نبود؛ او با این عبارت به دگرگونی عمیقی اشاره می کرد که به باورش، در جهان جدید رخ داده بود: فروپاشی تدریجی بسیاری از ارزش های سنتی و بحران معنایی که پس از آن پدید می آمد.


اما شاید جذاب ترین بخش شخصیت نیچه این باشد که خودش هم نمی خواست، خواننده صرفا پیرو او باشد. او می خواست انسان جرات کند مستقل فکر کند، ارزش های به ارث رسیده را دوباره بررسی کند و آنانی که ناخالصی دارند را دوباره از نو بسازد و ضدارزشهایی که به نام ارزش به خورد انسان داده بودند را زیر و رو کند و در برابر افکار محبوب و پذیرفته شده زمانه بایستد.

به همین دلیل، نیچه فقط مجموعه ای از نظریه های فلسفی از خود به جا نگذاشت؛ او نوعی روحیه پرسشگری به وجود آورد. شاید میراث اصلی او همین باشد: گاهی بزرگ ترین تابوشکنی این نیست که پاسخ متفاوتی بدهیم، بلکه این است که جرات کنیم بپرسیم: «اگر چیزی را همه یا اکثر افراد درست می دانند، آیا واقعا نباید دوباره درباره آن فکر کنیم؟» 

آیا همه پرسش ها بشکل صحیحی مطرح شده اند؟!