فرهنگ ؛ خشونت و امکان انسان

14 اسفند 1404 - خواندن 3 دقیقه - 29 بازدید

(جستاری در فلسفه ی اجتماعی)

فرهنگ اغلب به مثابه مجموعه ای از ارزش ها، هنجارها و سنت ها تعریف می شود؛ اما در سطحی عمیق تر، فرهنگ را می توان سازوکاری دانست که از طریق آن، جامعه تصمیم می گیرد چه چیزی انسانی شمرده شود و چه چیزی قابل چشم پوشی.

فرهنگ، نه فقط شیوه ی زیستن، بلکه شیوه ی دیدن انسان است.

از این منظر، خشونت پدیده ای بیرونی یا تصادفی نیست؛ بلکه در بسیاری از موارد، نتیجه ی منطقی فرهنگی است که برخی جان ها را کمتر مرئی، کمتر شنیدنی و کمتر مهم تلقی می کند. کنش های خشونت آمیز فردی، پیش از آن که انحراف باشند، اغلب نشانه ی اختلال در نظامی از معنا هستند که انسان را به ابژه تقلیل می دهد و کرامت را مشروط می سازد.

جنگ، در این چارچوب، رادیکال ترین شکل این منطق است. در جنگ، خشونت از وضعیت استثنایی خارج می شود و به قاعده بدل می گردد. مرگ دیگر فاجعه نیست؛ عدد است. انسان، نه سوژه ای اخلاقی، بلکه عنصری قابل محاسبه در معادلات قدرت است. آنچه در این فرآیند از میان می رود، تنها جان ها نیستند، بلکه حساسیت اخلاقی جمعی است.

فرهنگی که جنگ را تاب می آورد، ناگزیر دستخوش دگرگونی می شود. در چنین فرهنگی، زبان تغییر می کند؛ کشتن، «دفاع» نام می گیرد؛ حذف، «ضرورت» خوانده می شود؛ و رنج دیگری، به امری دور و انتزاعی بدل می گردد. به تدریج، همدلی فرسوده می شود و انسان بودن، به امتیازی مشروط بدل می گردد.

در این میان، باورها نقشی تعیین کننده دارند. باورها صرفا نظامی از اعتقادات نیستند؛ آن ها چارچوب ادراک ما از جهان و دیگری اند. هنگامی که باورها در قالب ایدئولوژی های بسته منجمد می شوند، می توانند به ابزاری برای مشروعیت بخشی به خشونت بدل شوند. در چنین وضعیتی، اخلاق نه بر پایه ی انسان، بلکه بر اساس «همسویی» تعریف می شود.

پرسش بنیادین فلسفه ی اجتماعی دقیقا در همین نقطه شکل می گیرد:

چگونه فرهنگی که مدعی معنا، اخلاق و ارزش است، می تواند هم زمان سازوکار حذف انسان را بازتولید کند؟

و آیا می توان از فرهنگی سخن گفت که خشونت را عقلانی می کند، اما همچنان خود را انسانی می نامد؟

شاید مسئله، نه فقدان ارزش ها، بلکه جابه جایی آن هاست. آن جا که انسان دیگر غایت نیست، بلکه وسیله است؛ آن جا که زندگی در برابر ایده، قابل قربانی شدن تلقی می شود. در چنین جهانی، فرهنگ به جای آن که پناه انسان باشد، به میدان داوری و طرد او بدل می شود.

در نهایت، پیش از هر هویت، مرز، جنسیت یا باور، انسان با انسان مواجه است.

اگر فرهنگی نتواند این مواجهه ی ساده را تاب بیاورد، اگر برای حفظ خود ناگزیر به حذف دیگری شود، شاید لازم باشد نه از خشونت، بلکه از خود آن فرهنگ پرسش کنیم.

زیرا هیچ نظام معنایی ای که بدون انسان دوام می آورد، شایسته ی دفاع نیست.