حال و هوای جمعی در دوره پر اضطراب
در زمانه هایی که اضطراب همچون مهی نامرئی بر زیست جمعی می نشیند، جامعه پیش از آن که سخن بگوید، در حال وهوایی مشترک نفس می کشد. این حال وهوا نه صرفا احساسی فردی ست و نه واکنشی گذرا به رویدادها، بلکه شیوه ای است که جهان خود را در افق ادراک جمعی آشکار می کند. گویی زمان دیگر خطی و مطمئن پیش نمی رود؛ اکنون کش دار می شود،در برخی دوره های تاریخی، جامعه نه با واژه ها، بلکه با حال وهوایی مشترک سخن می گوید. پیش از آن که بحران ها در قالب تحلیل های عقلانی فهم شوند، در لایه ای عمیق تر، به صورت احساساتی پراکنده اما هم جهت تجربه می شوند. گویی جهان، در کلیت خود، رنگ و بویی دیگر می گیرد؛ آینده مبهم می ماند، و گذشته با سنگینی تازه ای به حافظه بازمی گردد. در چنین وضعیتی، فهم تجربه ی اجتماعی بدون توجه به بعد عاطفی و وجودی آن، ناقص خواهد بود.
مارتین هایدگر این شیوه ی گشایش جهان را Stimmung یا «حال وهوای وجودی» می نامد؛ وضعیتی پیشازبانی که پیش از هر داوری عقلانی، نسبت ما با جهان را سامان می دهد. Stimmung نه درون سوژه محصور است و نه به سادگی در ساختارهای بیرونی جامعه حل می شود، بلکه در فاصله ای میان انسان و جهان شکل می گیرد؛ جایی که معنا هنوز تثبیت نشده و امکان های بودن، لرزان و ناپایدارند. در لحظات اضطراب، این حال وهوای وجودی به شکلی فراگیر تجربه می شود و افق مشترکی از فهم و ناآرامی می آفریند.
همزمان، جامعه شناسی معاصر با طرح مفهوم Collective Affect نشان می دهد که عواطف چگونه در سطحی فراتر از فرد گردش می کنند و به صورت جریان هایی اجتماعی، فضاها، بدن ها و روایت ها را به هم پیوند می زنند. عاطفه ی جمعی در زمانه های پراضطراب، به اقلیمی احساسی می ماند که کنش ها، گفتارها و حتی سکوت ها را شکل می دهد. در این اقلیم، احساسات «می چسبند»؛ به واژه ها، به خاطره ها، و به نشانه هایی که بار عاطفی مشترک را حمل می کنند، بی آنکه همواره به روشنی نام گذاری شوند.
این مقاله بر آن است تا با تلفیق مفهوم Stimmung در فلسفه ی هایدگر و نظریه های Collective Affect در جامعه شناسی معاصر، به واکاوی حال وهوای جمعی در زمانه های پراضطراب بپردازد. فرض اساسی این پژوهش آن است که اضطراب جمعی را می توان به مثابه شکلی از بودن مشترک در زمان فهمید؛ وضعیتی که در آن، تجربه ی زمان، معنا و عاطفه به گونه ای درهم تنیده شکل می گیرند. از این منظر، زبان، استعاره و روایت نه صرفا ابزارهای بیان احساس، بلکه شیوه هایی شناختی برای فهم تجربه ی اجتماعی اند.
بدین سان، هدف این نوشتار آن است که با عبور از دوگانه ی احساس و عقل، نشان دهد چگونه حال وهوای وجودی و عاطفه ی جمعی می توانند چارچوبی مفهومی برای تحلیل تجربه ی زیسته ی جامعه در شرایط ناآرام فراهم آورند؛ چارچوبی که هم به ظرافت های فلسفی وفادار است و هم به پیچیدگی های واقعیت اجتماعی.
در هستی و زمان، هایدگر نشان می دهد که انسان همواره «در» جهانی افکنده شده است که پیشاپیش در قالب نوعی حال وهوای بنیادین گشوده می شود. Stimmungصرفا یک حالت روانی یا هیجان گذرا نیست، بلکه شیوه ای است که جهان خود را برای انسان آشکار می کند. ما جهان را نه خنثی، بلکه همواره رنگ گرفته از نوعی حال وهوای وجودی تجربه می کنیم.
در میان این حال وهو اها، اضطراب (Angst) جایگاهی خاص دارد. اضطراب، برخلاف ترس، معطوف به شیء یا خطر مشخصی نیست؛ بلکه افق کلی معنا را متزلزل می کند. در اضطراب، تکیه گاه های آشنای زندگی فرو می ریزند و انسان با امکان های بنیادین بودن خویش مواجه می شود. از این منظر، اضطراب نه اختلال، بلکه لحظه ای افشاگر است؛ لحظه ای که ساختارهای پنهان معنا و زمان مندی آشکار می شوند.
نظریه های عاطفه جمعی در جامعه شناسی معاصر
در جامعه شناسی معاصر، نظریه های Collective Affect بر این نکته تاکید دارند که عواطف نه صرفا تجربه هایی فردی، بلکه پدیده هایی اجتماعی اند. پژوهشگرانی چون سارا احمد و برایان ماسومی نشان داده اند که احساسات در شبکه ای از بدن ها، فضاها، گفتمان ها و نشانه ها گردش می کنند.
در این دیدگاه، عاطفه نوعی نیروی در حال حرکت است؛ احساسی که «می چسبد»، منتقل می شود و در فضاهای اجتماعی رسوب می کند. جامعه، در شرایط خاص، می تواند وارد نوعی اقلیم عاطفی شود که کنش ها، گفتارها و حتی سکوت ها را شکل می دهد. این اقلیم عاطفی الزاما آگاهانه نیست، اما به شدت موثر است.
تلاقی مفهوم Stimmung با نظریه های عاطفه جمعی، امکان فهمی چندلایه از تجربه ی اجتماعی را فراهم می آورد. اگر Stimmung نشان می دهد که جهان چگونه در سطح وجودی گشوده می شود، Collective Affect توضیح می دهد که این گشایش چگونه در سطح اجتماعی توزیع و تقویت می گردد.
در زمانه های پراضطراب، حال وهوای وجودی اضطراب، از سطح تجربه ی فردی فراتر می رود و به افقی مشترک بدل می شود. این افق، از طریق گردش عواطف، به تجربه ای جمعی تبدیل می گردد؛ تجربه ای که افراد را بی آنکه الزاما در ارتباط مستقیم باشند، در احساسی مشترک سهیم می کند.
حال وهوای جمعی در دوره های اضطراب
در دوره های پراضطراب، جامعه وارد نوعی تعلیق زمانی می شود. آینده هنوز نیامده، اما سنگینی آن حس می شود؛ گذشته بازمی گردد، اما نه به مثابه خاطره ای آرام، بلکه به صورت باری حل نشده. اکنون، به جای لحظه ای برای کنش، به فضایی برای انتظار بدل می شود.
در چنین شرایطی، زبان روزمره، روایت ها و استعاره ها حامل عاطفه جمعی می شوند. ادبیات، هنر و حتی سکوت ها، نقش واسطه هایی را بازی می کنند که حال وهوای جمعی را منتقل و تثبیت می نمایند. از این منظر، تحلیل حال وهوای جمعی بدون توجه به لایه های استعاری و زبانی تجربه، ناتمام خواهد بود.
این مقاله نشان داد که تلفیق مفهوم Stimmung در فلسفه هایدگر با نظریه های Collective Affect در جامعه شناسی معاصر، امکان فهمی ژرف تر از تجربه ی جمعی در زمانه های پراضطراب را فراهم می کند. اضطراب جمعی نه صرفا واکنشی روان شناختی، بلکه شیوه ای از بودن مشترک در جهان است که در آن، زمان، معنا و عاطفه به طور هم زمان دگرگون می شوند. چنین نگاهی می تواند افق های تازه ای برای تحلیل پدیدارهای اجتماعی، فرهنگی و ادبی بگشاید.
اقلیم عاطفی زمان (Temporal Affective Climate)
برای فهم عمیق تر تجربه ی جمعی در دوره های پراضطراب، می توان مفهومی تلفیقی با عنوان «اقلیم عاطفی زمان» پیشنهاد کرد. این مفهوم می کوشد پیوندی نظری میان سه سطح متفاوت اما درهم تنیده برقرار کند: حال وهوای وجودی در فلسفه، گردش عواطف در سطح اجتماعی، و تجربه ی کیفی زمان در زیست جمعی.
در فلسفه ی هایدگر، انسان همواره در نوعی حال وهوای بنیادین (Stimmung) به جهان افکنده می شود. این حال وهوا نه صرفا حالت روانی فرد، بلکه شیوه ای است که جهان در آن برای انسان گشوده می شود. جهان هرگز به صورت خنثی تجربه نمی شود؛ بلکه همواره رنگ گرفته از نوعی کیفیت عاطفی است که افق ادراک و امکان های کنش را شکل می دهد. از این منظر، حال وهوا همچون جوی نامرئی است که در آن بودن انسانی رخ می دهد.
از سوی دیگر، نظریه های عاطفه در جامعه شناسی معاصر نشان داده اند که احساسات تنها در درون فرد محصور نیستند، بلکه در شبکه ای از روابط اجتماعی، بدن ها، فضاها و گفتمان ها گردش می کنند. عاطفه در این معنا نوعی نیروی سیال است که میان افراد جریان می یابد و به تدریج صورت بندی های مشترکی از تجربه احساسی را شکل می دهد. این گردش عاطفی می تواند فضایی مشترک از احساس را پدید آورد که افراد، حتی بدون ارتباط مستقیم، در آن سهیم می شوند.
مفهوم «اقلیم عاطفی زمان» در نقطه ی تلاقی این دو رویکرد شکل می گیرد. در این چارچوب، حال وهوای وجودی به مثابه زمینه ی پدیدارشناختی تجربه، و عاطفه ی جمعی به عنوان سازوکار اجتماعی انتشار احساسات، در کنار یکدیگر قرار می گیرند تا نحوه ی دگرگونی تجربه ی زمان در سطح جمعی توضیح داده شود.
در چنین اقلیمی، زمان دیگر تنها ساختاری خطی و تقویمی نیست؛ بلکه کیفیتی زیسته و احساسی می یابد. اکنون ممکن است کش دار و فرساینده تجربه شود، آینده به افقی مه آلود بدل گردد، و گذشته با شدتی تازه به حافظه بازگردد. به بیان دیگر، جامعه نه فقط در یک زمان تاریخی، بلکه در نوعی «زمان عاطفی» زندگی می کند.
اقلیم عاطفی زمان را می توان به شرایط جوی تشبیه کرد. همان گونه که اقلیم طبیعی بر شیوه ی زیستن، حرکت کردن و حتی تخیل انسان ها اثر می گذارد، اقلیم عاطفی نیز بر نحوه ی ادراک جهان، شکل گیری روایت ها و امکان های کنش جمعی تاثیر می نهد. افراد در چنین اقلیمی، حتی پیش از آن که رویدادها را تحلیل کنند، آن ها را احساس می کنند.
از این رو، مفهوم اقلیم عاطفی زمان می تواند چارچوبی نظری برای تحلیل پدیده هایی فراهم آورد که در مرز میان فلسفه، جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی قرار دارند. این چارچوب امکان می دهد تا تجربه ی جمعی در دوره های اضطراب، نه صرفا به عنوان واکنشی روانی یا پیامدی سیاسی، بلکه به مثابه دگرگونی در کیفیت زیستن در زمان فهمیده شود.
به این ترتیب، اقلیم عاطفی زمان مفهومی است که نشان می دهد چگونه حال وهوای وجودی و عاطفه ی جمعی در تعامل با یکدیگر، افق تجربه ی زمانی جامعه را شکل می دهند؛ افقی که در آن معنا، احساس و زمان به طور جدایی ناپذیر درهم تنیده اند.