حدیث بهار و بیداری جهان

29 اسفند 1404 - خواندن 5 دقیقه - 36 بازدید

چون گردش سپهر به اعتدال رسد و آفتاب به برج حمل درآید، جهان را حالی دیگر پدید آید و زمین جامه کهنگی از تن به در کند. در این هنگام، باد صبا از سوی باغ ها برآید و درختان که ماه ها در خاموشی و تامل ایستاده بودند، به فرمان تقدیر سر از خواب زمستانی بردارند و شکوفه بر شاخسار نهند.

نوروز، یادگار روزگاران کهن است و آیینی است که مردمان این دیار آن را به حرمت نگاه داشته اند؛ نه از بهر شادی ظاهر ، بلکه از آن رو که در این دگرگونی طبیعت، نشانی از راز آفرینش می بینند. چه، هر سال که بهار بازآید، گویی جهان را از نو بنویسند و دفتر هستی را برگ تازه ای در میان نهند.

و خردمندان گفته اند که نوروز، نه نو شدن خاک است، بلکه نو شدن دل است. اگر زمین از خواب برخیزد و دل آدمی همچنان در بند کینه و اندوه بماند، بهار هنوز در جان او نرسیده است.

پس نیکو آن است که آدمی در این هنگام، دل از تیرگی ها بشوید و با جهان که نو می شود، او نیز نو گردد؛ که سنت آفرینش چنین است: هر بهاری وعده حیاتی دیگر است و هر نوروز، نشانی از آنکه راه امید هرگز بسته نیست.

و چون این هنگام فرخنده فرا رسد، مردمان هر دیار به قدر همت خویش شادی کنند و خانه ها بیارایند و دل ها به امید روزگاری نیکوتر روشن دارند. که در رسم نیاکان چنین آمده است که نوروز را حرمت باید داشت، از آن رو که در این روزگار، جهان گویی از نو آفریده می شود و نسیم رحمت بر خاک و جان آدمیان یکسان می وزد.

در این ایام، زمین را حالی دیگر باشد؛ جویباران روان تر گردند و مرغان بر شاخساران نغمه ها تازه کنند. هر برگ که بر درخت می دمد، گویی نامه ای است از سوی آفرینش که آدمی را به تامل می خواند؛ که بنگرد چگونه از دل خاک سرد، این همه لطافت و زندگی برمی خیزد.

و در این معنی، صاحبدلان گفته اند که بهار را با دل آدمی نسبتی است .


و چون این هنگام فرخنده فرا رسد و نسیم بهاری در دشت و دمن روان گردد، هر ذره از عالم گویی زبانی یابد و به گونه ای از شادی و تحیت سخن گوید. مرغکان بر شاخسار ترانه آغاز کنند و جویباران که در زمستان به خاموشی گراییده بودند، اکنون به خروش آیند و راه خویش در میان سبزه زاران باز جویند.

در این میان، آدمی نیز اگر دیده بصیرت بگشاید، در این دگرگونی طبیعت حکمتی بزرگ بیند. چه، زمین که در سردی و خاموشی فرو رفته بود، به فرمان آفریننده بار دیگر به حرکت و رویش بازآمد؛ و این خود نشانی است از آنکه در کار جهان هیچ رکود و ایستایی پایدار نیست.

حکیمان گفته اند که گردش فصل ها آینه احوال آدمی است. چنان که زمستان هنگام تامل و درنگ است، بهار زمان برخاستن و نو شدن. پس هر که را دلی بیدار باشد، نوروز را نه تنها جشن شکوفه ها، بلکه بشارت دگرگونی جان خویش داند.

و مردمان از دیرباز در این روزگار فرخ، خانه ها بیاراستند و دل ها به مهر نزدیک کردند و سفره ای از نمادهای نیکو پیش روی نهادند، تا یاد دارند که زندگی نیز چون همین بهار، در پی هر خاموشی رویشی دیگر در دل نهفته دارد.

پس نیکو آن است که آدمی در این هنگام، با خویشتن عهدی تازه کند: که دل را جایگاه روشنایی گرداند و در رفتار و گفتار خویش تخم نیکی بیفشاند. چه اگر زمین هر سال نو می شود و آدمی نو نگردد، او از سنت آفرینش بازمانده است.

و چنین دانسته اند خردمندان که راز نوروز در شکوفه و سبزه نهفته نیست، بلکه در امیدی است که در دل ها می روید. زیرا هر بهار، نامه ای است از جانب آفرینش که به آدمی می گوید: جهان هنوز جوان است و راه زندگی همچنان گشوده.



پی نوشت : 

«متن حاضر بازآفرینی ای ادبی در سبک نثر کلاسیک فارسی است و صرفا از لحن و ساختار نثر تاریخ بیهقی الهام گرفته است؛ ازاین رو نقل مستقیم از آن اثر محسوب نمی شود.»