نابرایری اقتصادی - زخم های معیشتی NO:۲۰

9 اسفند 1404 - خواندن 4 دقیقه - 37 بازدید

همین حالا که این یادداشت را می نویسم، می توانم تصور کنم در خانه ای نه چندان دور از من و تو، مادری در آشپزخانه ایستاده و با خودش حساب می کند که اگر امروز گوشت نخرد، می تواند آخر هفته برای بچه ها یک میوه تازه تهیه کند. می توانم پدری را تصور کنم که شب از سر کار برمی گردد و پیش از آنکه سلام کند، چشم می دوزد به دست هایش، به این فکر می کند که این دست ها دیگر برای تامین آنچه باید باشد، کم می آورند. این روزها در ایران، فقر دیگر فقط یک واژه نیست. فقر یعنی انتخاب میان نان و دارو. یعنی حذف تدریجی خوراکی هایی که تا دیروز طبیعی بودند. یعنی فراموش کردن معنی کلمه ی «اضافه تر».

فشار معیشتی آرام آرام خودش را در همه چیز نشان می دهد. در اضطراب همیشگی سر ماه. در دلهره خریدهای عادی. در خستگی مادری که نمی خواهد فرزندش بفهمد جیبش خالی است. این فشار آنقدر عمیق شده که مردم یادشان رفته چه موقع بوده که آنها بدون نگرانی از پس فردا، برای امروزشان برنامه می ریخته اند. 

همه چیز روزمرگی محض شده و برنامه بلندمدت، رویایی که از دسترس خارج شده.

آنچه این روزها بیش از هر زمان دیگری دل ها را می فشارد، نه فقط فقر که فاصله هاست. فاصله میان کسی که نان شبش را به سختی به دست می آورد و کسی که از کنار همین فقر، به راحتی می گذرد. این شکاف وقتی عمیق تر می شود که انسان می بیند فرصت ها عادلانه تقسیم نشده اند. کودکی که در خانواده ای کم درآمد به دنیا می آید، از همان ابتدا از آموزش باکیفیت، از امکانات بهداشتی مناسب و از آینده ای روشن دور می ماند. این فقط فقر مالی نیست. این محرومیتی است که نسل به نسل منتقل می شود، بی آنکه کسی دستی به سویش دراز کند.

اما این وضعیت از کجا ریشه گرفته است؟ 

از تورمی که هر روز سفره ها را کوچک تر می کند و دستمزدها هرگز یارای رسیدن به آن را ندارند؟ 

 از نبود شبکه ای فراگیر که اگر کسی زمین خورد، دستش را بگیرد؟

 از رانتی که ثروت را در دست عده ای معدود متمرکز کرده؟

 و از مدیری که جرئت تصمیم گیری سخت را ندارد؟

از بودجه ای که نه برای مردم که برای دوام آوردن بحران نوشته می شود؟ و یا از بی اعتمادی عمیقی که وقتی جامعه به نهادهایش باور نداشته باشد، هیچ طرح و برنامه ای نیز در آن به سرانجام نمی رسد؟


واقعیت آن است که همه اینها در گرفتار شدن نسل مان در چنین شرایطی دخیلند . لازمه هر جونه تغییری در این عرصه استفاده از مدیرانی است که شجاعت داشته باشند. نه آنان که می خواهند همه از آنها راضی باشند و به خاطر همین، مردم را فدای محبوبیت خود می کنند. ما به نهادهایی نیاز داریم که پاسخگو باشند. به سیاست هایی نیاز داریم که در آن مردم عادی، نه صرفا اقلیتی خاص، دیده شوند. به شفافیتی نیاز داریم که جلوی رانت را بگیرد، و به نظامی نیاز داریم که اگر کسی از پا افتاد، رهایش نکند.

فراتر از اینها، ما به گفتگو نیاز داریم. به فضایی که در آن مردم حرف بزنند و شنیده شوند. به اعتمادی که اگر تصمیمی گرفته می شود، مردم احساس نکنند پشت درهای بسته رقم خورده است. بازسازی این اعتماد، دشوار اما ممکن است. با صداقت. با شفافیت. با پذیرش اشتباه. با این پیام ساده اما عمیق: تو برای ما مهمی.

شاید آن روز که این اعتماد بازگردد، دیگر کسی نگران نان شب نباشد. شاید آن روز، مادرها در آشپزخانه هایشان خیال آسوده تری داشته باشند و پدرها شرمنده دست های خالی خود نباشند. شاید آن روز، سفره ها هرچند ساده، اما پر از آرامش باشند و فردا، دیگر برای هیچ کس مبهم نباشد.

به امید آن روز 

با احترام - مسعود روشن ضمیر 

زمستان ۱۴۰۴