از قربانی تا بازمانده . روایت زن تنها در جنگ No:۳۱

22 اردیبهشت 1405 - خواندن 8 دقیقه - 50 بازدید

در روایت های متعارف از جنگ، زن تنها اغلب در جایگاه «قربانی» دیده می شود؛ کسی که جنگ به زندگی اش هجوم آورده، عزیزانش را از او گرفته، امنیت و ثباتش را ویران کرده و او را در متن فقدان، ترس و بی پناهی رها کرده است. این تصویر، هرچند بخشی از واقعیت را بازتاب می دهد، اما تمام آن نیست. تقلیل تجربه زن در جنگ به رنج دیدگی صرف، نه فقط از نظر انسانی ناکافی است، بلکه از منظر علمی نیز تصویری ناقص از واقعیت اجتماعی جنگ ارائه می دهد. زن تنها در جنگ، در عین حال که قربانی ساختارهای خشونت، آوارگی، فقر، بی ثباتی و داغ دیدگی است، می تواند به «بازمانده»ای تبدیل شود که در دل ویرانی، زندگی را بازسازمان دهی می کند، نقش های تازه می پذیرد، معنا می سازد و با وجود زخم های عمیق، به شکلی پیچیده و چندلایه به حیات فردی و جمعی ادامه می دهد. از این رو، حرکت از مفهوم قربانی به بازمانده، حرکتی صرفا واژگانی نیست، بلکه تغییری در زاویه دید نسبت به زن، یا عاملیت او، و نحوه فهم اثرات جنگ بر بدن، روان و مناسبات اجتماعی است.

در مطالعات جنگ، جامعه شناسی بحران و روان شناسی تروما، به خوبی نشان داده شده است که تجربه جنگ، صرفا به میدان نبرد محدود نیست. جنگ به درون خانه ها، روابط خانوادگی، خاطره ها، بدن ها و حتی ریتم روزمره زندگی نفوذ می کند. زنانی که همسر، پدر، برادر یا فرزند خود را از دست داده اند، یا در وضعیت مفقودالاثری، مهاجرت اجباری، محاصره، آوارگی و بی خانمانی قرار گرفته اند، نه تنها با فقدان عاطفی، بلکه با دگرگونی شدید در جایگاه اجتماعی و اقتصادی خود روبه رو می شوند. زن تنها در چنین شرایطی، اغلب ناگهان از نقش های سنتی و تعریف شده به موقعیت هایی پرتاب می شود که باید هم زمان سوگوار، مراقب، نان آور، تصمیم گیر، محافظ و گاه تنها ستون باقی مانده خانواده باشد. همین جابه جایی اجباری نقش ها، یکی از مهم ترین وجوه علمی مطالعه وضعیت زنان در جنگ است؛ زیرا نشان می دهد که جنگ چگونه ساختار قدرت و تقسیم کار جنسیتی را، هرچند موقت و پرهزینه، دستخوش تغییر می کند.

با این حال، این دگرگونی هرگز نباید به سادگی با واژه هایی چون «توانمندسازی» توصیف شود، زیرا بسیاری از این تغییرات در دل اجبار، رنج و فقدان شکل می گیرند. تاب آوری زن در جنگ، انتخابی آزاد در شرایط برابر نیست، بلکه غالبا پاسخی ناگزیر به فروپاشی جهان پیرامون اوست. پژوهش های مربوط به تاب آوری نشان داده اند که انسان ها در مواجهه با بحران های شدید، صرفا به دو دسته فروپاشیده و نیرومند تقسیم نمی شوند؛ بلکه اغلب در وضعیتی بینابینی قرار دارند: هم زمان آسیب دیده و ایستاده، خسته اما ادامه دهنده، شکسته اما زنده. زن تنها در جنگ، نمونه روشن این وضعیت پارادوکسیکال است. او ممکن است از نظر بالینی نشانه های اضطراب مزمن، افسردگی، اختلال استرس پس از سانحه، بی خوابی، احساس گناه بازماندگی و فرسودگی روانی را تجربه کند، اما در همان حال، امور خانه را اداره کند، کودکان را از فروپاشی نجات دهد، منابع محدود را مدیریت کند و شبکه های کوچک حمایت عاطفی و اجتماعی بسازد. بنابراین بازماندگی، نه به معنای نبود زخم، بلکه به معنای ادامه زندگی با زخم است.

از منظر روان شناختی، تنهایی زن در جنگ فقط به معنای نبود فیزیکی دیگری نیست، بلکه تجربه ای عمیق از معلق بودگی وجودی است. در بسیاری از موارد، زن نه با مرگ قطعی، بلکه با بی خبری طولانی از سرنوشت عزیزانش مواجه است. این وضعیت که در ادبیات تروما از آن به عنوان «فقدان مبهم» یاد می شود، یکی از پیچیده ترین اشکال رنج روانی است، زیرا سوگواری را ناتمام و ذهن را در چرخه ای از امید و یاس نگه می دارد. زنی که نمی داند همسر یا فرزندش زنده است یا مرده، نمی تواند به تمامی عزاداری کند و نمی تواند به تمامی به زندگی عادی بازگردد. او در مرز میان انتظار و پذیرش معلق می ماند و همین تعلیق، فرسایشی عمیق بر روان او وارد می کند. در چنین بستری، سکوت زنان نیز خود به موضوعی علمی تبدیل می شود؛ زیرا بسیاری از زنان جنگ دیده به دلایل فرهنگی، خانوادگی یا اجتماعی، فرصت و امکان روایت کردن رنج خود را پیدا نمی کنند. در نتیجه، درد آنان یا در قالب نشانه های جسمانی و روان تنی بروز می کند، یا در حافظه خاموش نسل های بعدی رسوب می یابد.

از منظر جامعه شناختی نیز زن تنها در جنگ، فقط با پیامدهای مستقیم خشونت نظامی مواجه نیست، بلکه در معرض انواع دیگری از آسیب قرار می گیرد: فقر، بی ثباتی شغلی، ناامنی حقوقی، جابه جایی اجباری، فروپاشی شبکه های حمایتی، و گاه افزایش کنترل اجتماعی بر بدن و رفتار زن. در بسیاری از جوامع، زن تنها در غیاب مرد خانواده، نه تنها حمایت بیشتری دریافت نمی کند، بلکه ممکن است بیشتر در معرض قضاوت، محدودیت و سوءاستفاده قرار گیرد. جنگ در این معنا، تنها سازوکارهای بیرونی تخریب را فعال نمی کند، بلکه نابرابری های پیشین را نیز تشدید می کند. با این حال، همین زن در دل این ساختارهای محدودکننده، راه هایی برای بقا و بازسازی می یابد. او در صف نان، در پناهگاه، در کمپ آوارگان، در اتاق نیمه ویران خانه، در کارهای روزمره ای که ظاهرا کوچک اند اما از نظر اجتماعی حیاتی اند، نقش تاریخی خود را ایفا می کند: حفظ تداوم زندگی.

وجه مهم دیگر در گذار از قربانی به بازمانده، مسئله روایت است. تا زمانی که زن تنها در جنگ فقط موضوع ترحم یا سوژه ای خاموش برای بازنمایی رنج باشد، در چارچوب قربانی بودن باقی می ماند. اما زمانی که صدای او شنیده می شود، تجربه اش به رسمیت شناخته می شود و از خلال روایت شخصی اش وارد حافظه جمعی می گردد، جایگاه او تغییر می کند. بازمانده کسی است که فقط زنده نمانده، بلکه توانسته است تجربه خود را، هرچند شکسته و دردناک، به معنا تبدیل کند. این معنا لزوما امیدبخش یا قهرمانانه نیست؛ گاهی فقط نام گذاری رنج است، فقط شهادت دادن به آنچه گذشته است، فقط گفتن این جمله که «من آنجا بودم و این بر من گذشت». همین شهادت، خود شکلی از مقاومت در برابر فراموشی است. در مطالعات حافظه جمعی، بارها تاکید شده است که جنگ ها نه فقط با اسناد نظامی و روایت فرماندهان، بلکه با صداهای خاموش شده زنان، مادران، بیوه ها و آوارگان فهمیده می شوند. بدون این صداها، تاریخ جنگ ناقص و مردمحور باقی می ماند.

تصویر زن تنها در جنگ، اگر دقیق و منصفانه ترسیم شود، باید از دوگانه ساده ضعف/قدرت فراتر برود. او نه فرشته ای اسطوره ای است که بی درد و بی تزلزل همه چیز را تاب می آورد، و نه صرفا پیکری منفعل که تاریخ بر او گذشته است. او انسانی است که در نقطه تلاقی رنج و مقاومت ایستاده؛ انسانی که گاه فرو می ریزد، گاه ادامه می دهد، گاه خاموش می شود و گاه روایت می کند. ارزش علمی چنین نگاهی در آن است که پیچیدگی تجربه انسانی را حفظ می کند و اجازه نمی دهد زنان جنگ دیده در کلیشه های اخلاقی یا احساسی حل شوند. ارزش انسانی آن نیز در این است که رنج آنان را می بیند، اما آنان را فقط با رنج تعریف نمی کند.

در نهایت، اگر جنگ را پدیده ای بدانیم که نه فقط سرزمین، بلکه روان، خانواده و حافظه را ویران می کند، آنگاه زن تنها یکی از عمیق ترین چهره های این ویرانی و در عین حال یکی از مهم ترین حاملان بازسازی خواهد بود. او از دل سوگ، ترس، بی خبری و تهی شدن جهان پیرامونش عبور می کند و هرچند ممکن است هرگز به وضعیت پیش از جنگ بازنگردد، اما شکل تازه ای از بودن را می سازد. این همان نقطه ای است که در آن، زن از «قربانی» صرف به «بازمانده» بدل می شود: نه چون دردش پایان یافته، بلکه چون با وجود تداوم درد، زندگی را به شکلی دیگر ادامه داده است. درک این گذار، برای هر خوانش علمی و انسانی از جنگ ضروری است، زیرا ما را وادار می کند به جای نگاه کردن به زنان تنها به عنوان حاشیه های اندوه بار جنگ، آنان را به عنوان یکی از اصلی ترین راویان، شاهدان و بازسازان زندگی در دل فاجعه ببینیم

با احترام - مسعود روشن ضمیر

اردیبهشت ۱۴۰۵.