جوانان در جنگ ؛ از شور آرمان خواهی تا تجربه فروپاشی No: ۳۲
جوانی، در معنای انسانی و اجتماعی آن، دوره گشایش افق هاست؛ زمانی که فرد خود را در آستانه ساختن آینده، انتخاب مسیر، تجربه عشق، اندیشه و کنش می بیند. اما هنگامی که جنگ بر یک جامعه سایه می افکند، این دوره گشایش می تواند به ناگاه به میدان آزمونی سخت و زودرس بدل شود. در بسیاری از تجربه های تاریخی، جوانان نخستین گروهی بوده اند که به سوی جبهه ها فراخوانده شده اند؛ نه تنها به دلیل توان جسمی، بلکه به سبب سرمایه عاطفی و آرمان خواهانه ای که جوانی با خود دارد. شور عدالت طلبی، میل به دفاع از سرزمین، حس تعلق و هیجان مشارکت در رخدادی بزرگ، می تواند جوان را به کنشگری فعال در جنگ بدل کند. این مرحله، مرحله شور آرمان خواهی است؛ جایی که مفاهیمی چون فداکاری، قهرمانی و معنای جمعی، جایگزین دغدغه های فردی می شوند و جوان احساس می کند در حال ایفای نقشی تاریخی است.
از منظر جامعه شناختی، این شور صرفا یک احساس فردی نیست، بلکه در بستر گفتمان های فرهنگی و رسانه ای شکل می گیرد. روایت های رسمی و عمومی از جنگ، اغلب بر ارزش هایی چون شجاعت، ایثار و دفاع تاکید می کنند و جوان را در جایگاه قهرمان آینده می نشانند. چنین روایتی می تواند احساس هویت و اهمیت را در نسل جوان تقویت کند؛ نسلی که در شرایط عادی نیز در پی معنا و تثبیت جایگاه خویش است. در این مرحله، جنگ برای برخی جوانان نه فقط تهدید، بلکه فرصتی برای اثبات خویش و تجربه نوعی بلوغ سریع تلقی می شود. اما این تصویر، هرچند واقعی، کامل نیست.
با تداوم جنگ و مواجهه مستقیم با خشونت، مرگ، فقدان و ویرانی، تجربه جوان از جنگ دچار دگرگونی عمیق می شود. فاصله میان تصویر آرمانی و واقعیت عریان میدان نبرد یا زندگی در شهرهای جنگ زده، می تواند به شکافی دردناک در درون فرد بینجامد. مشاهده مرگ هم نسلان، تجربه ترس مداوم، بی ثباتی و از دست دادن دوستان و اعضای خانواده، به تدریج لایه ای از فرسودگی روانی بر شور اولیه می نشاند. پژوهش های روان شناسی نشان داده اند که جوانان در معرض جنگ، به طور معناداری در معرض اختلال استرس پس از سانحه، افسردگی، اضطراب مزمن و احساس بی معنایی قرار می گیرند. آنچه در آغاز به صورت آرمان جلوه می کرد، در برخورد با واقعیت تکرارشونده خشونت، ممکن است به تجربه فروپاشی درونی بدل شود.
این فروپاشی لزوما به معنای از هم گسیختگی کامل شخصیت نیست، بلکه اغلب به صورت ترک هایی در نظام باورها و امیدهای پیشین بروز می کند. جوانی که با تصویری روشن از آینده پا به میدان گذاشته بود، ممکن است با پرسش هایی بنیادین بازگردد: معنای این همه رنج چه بود؟ چرا زندگی هم نسلانم چنین زود پایان یافت؟ جایگاه من در جهانی که چنین بی ثبات و خشن است کجاست؟ این پرسش ها، اگرچه نشانه تزلزلند، در عین حال نشان دهنده بیداری انتقادی و تلاش برای بازتعریف معنا نیز هستند. فروپاشی آرمان های ساده انگارانه، گاه به شکل گیری نگاهی پیچیده تر و واقع بینانه تر به جهان می انجامد؛ نگاهی که دیگر جنگ را صرفا در قاب حماسه نمی بیند، بلکه هزینه انسانی آن را نیز درک می کند.
از سوی دیگر، جنگ می تواند مسیر طبیعی گذار از نوجوانی به بزرگسالی را مختل کند. جوانی که باید در فضای نسبتا امن به تجربه خطا، یادگیری و رشد تدریجی بپردازد، ناگهان با تصمیم هایی مرگبار و مسئولیت هایی سنگین مواجه می شود. این بلوغ زودرس، اگرچه ممکن است مهارت های بقا و مسئولیت پذیری را تقویت کند، اما اغلب با از دست رفتن بخشی از سادگی و امنیت روانی همراه است. بسیاری از جوانان پس از پایان جنگ، حتی در صورت بازگشت به زندگی عادی، احساس می کنند میان آنان و همسالانی که جنگ را تجربه نکرده اند فاصله ای نامرئی شکل گرفته است؛ فاصله ای که از خاطره های ناگفته و تصاویری می آید که به آسانی از ذهن پاک نمی شوند.
با این حال، روایت جوانان در جنگ را نمی توان تنها در دوگانه شور و فروپاشی خلاصه کرد. واقعیت آشکار آن است که بسیاری از آنان، در دل همین تجربه های تلخ، توانسته اند اشکالی از تاب آوری و بازسازی را بیابند. برخی به فعالیت های اجتماعی، فرهنگی و صلح طلبانه روی آورده اند؛ برخی تجربه رنج را به تعهدی برای جلوگیری از تکرار خشونت تبدیل کرده اند. در این معنا، فروپاشی پایان راه نیست، بلکه می تواند نقطه آغاز بازاندیشی باشد. جوانی که از دل جنگ عبور کرده، اگر فرصت حمایت روانی و اجتماعی بیابد، می تواند به حامل حافظه ای نقادانه و مسئولانه بدل شود؛ حافظه ای که نه در پی ستایش خشونت، بلکه در پی فهم و پیشگیری از آن است.
در نتیجه، جوانان در جنگ را باید نه فقط به عنوان نیروهای درگیر در یک بحران، بلکه به مثابه نسلی دید که هم زمان بار آرمان، آسیب، فقدان و امکان بازسازی را بر دوش می کشد. نگاه دقیق و صادقانه به وضعیت آنان ایجاب می کند که جامعه، خانواده، نهادهای آموزشی و مراکز حمایتی، مراقبت از سلامت روان و افق آینده این نسل را در اولویت قرار دهند. منطقی ترین و عملی ترین راهکار در چنین شرایطی، ایجاد شبکه های واقعی و در دسترس حمایت روانی و اجتماعی برای جوانان است؛ شبکه هایی که شامل مشاوره روان شناختی، فضاهای امن برای گفت وگو، تداوم آموزش، فعالیت های فرهنگی و هنری، و برنامه های جمعی برای بازسازی حس معنا و تعلق باشد. جوان در دوران جنگ، بیش از هر چیز، نیازمند آن است که تنها رها نشود؛ که کسی رنج او را ببیند، اضطرابش را انکار نکند، و امکان سخن گفتن، آموختن و امیدوار ماندن را از او نگیرد. مراقبت از جوانان در روزگار جنگ، فقط حفاظت از یک گروه سنی نیست؛ حفاظت از آینده یک جامعه است.
با احترام - مسعود روشن ضمیر
اردیبهشت ۱۴۰۵