بررسی تاثیر رویکرد تدریس یادگیری مغز- محور بر میزان مهارت های اجتماعی دانش آموزان

سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 38

فایل این مقاله در 24 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

RAVAN08_1301

تاریخ نمایه سازی: 14 شهریور 1405

چکیده مقاله:

بیان مساله دنیای آموزش و پرورش امروزه نقطه توجه خود را از تدریس، به یادگیری معطوف کرده است. لازمه تحقق هدف های چنین رویکردی، با توجه به دانش گسترده فناوری اطلاعاتی، بهره وری از تمام امکانات و فناوری ها و توجه به رویکردهای نوین آموزشی است (رئیس دانا، ۱۳۸۱). مطالعات جدید در مورد مغز و شیوه یادگیری مغز برای معلمان و والدین، دیدگاه های جدیدی درباره تدریس و یادگیری ایجاد کرده است. پژوهش های جدید نه فقط یافته های نوینی را عرضه کرده است، بلکه به نوسازی برداشت های قدیمی درباره یادگیری-یادداری هم کمک کرده است. یافته ها، نشانگر آنند که ایده چپ برتر یا راست برتری مغزی، گمراه کننده است. مغز پیچیده تر از آن است که چنین اظهار نظری درباره آن بشود. ما با یک نوع کارکرد مغز به ریاضی و با کارکردی دیگر از آن به موسیقی نمی پردازیم. یادگیری مغز محور عبارت است از شناخت قواعد و مقررات مغز برای یادگیری معنادار و سازماندهی آموزش ها بر اساس آن. اساس یادگیری مغز محور این است که مغز به طور طبیعی برای یادگیری معنادار برنامه ریزی شده است و درست همان طور که هر متخصصی برای عملکرد مطلوب نیازمند شناخت مجموعه درگیر باان تخصص است، معلمان هم به عنوان متخصصان یادگیری باید از نحوه یادگیری مغز آگاه باشند و اصول سازگار با آن را به کار ببندند تا یادگیری پایدار و اساسی در ذهن دانش آموزان شکل گیرد، در غیر این صورت، معلمان به پزشکانی می مانند که بدون آشنایی با دستگاه بدن طبابت می کنند (ولف، ۱۳۸۳). کاین و کاین معتقدند که پژوهش های مغز محور، جدا از جنبش آموزش و پرورش نیستند، بلکه آنها رویکردهایی هستند که آموزش و پرورش را منتفع می سازند. با آن که برخی پیشنهادهای پژوهشی مغز محور، دیر به بار می نشینند، ولی بینش ها و چشم اندازهای عملیاتی هم عرضه می کنند- حتی برای ساختمان سازی و آماده سازی فضای بازی در مدارس (کاین و کاین، ۲۰۰۲). اریک جنسن (۱۹۹۵) در کتاب جدید خود تحت عنوان تدریس مبتنی بر مغز اظهار می کند که همگی در صددیم تا راه حل هایی برای مسائل و چالش های آموزش و پرورش بیابیم و باید در کاربرد یافته های جدید تا حدودی احتیاط کنیم. آنگاه که فردی رویکرد خاص سازگار با مغز برای ارتقای یادگیری معرفی می کند، به واقع، آن نمی تواند گام نهایی درباره یادگیری و تدریس باشد. یادگیری مغز محور یک نوع آموزش تعریف شده است که در آن دستگاه مغز وارد مقوله یادگیری می شود. این نوع آموزش که بر چگونگی کارکرد مغز (پردازش، تفسیر و ذخیره و رمزگردانی اطلاعات و...) متمرکز است، دانش آموز محور است و برای یادگیری از کل دستگاه مغز استفاده می گردد (گرین لیف، ۲۰۰۶). پژوهش های مرتبط با آموزش و یادگیری مغز محور نشان داده است که کاربرد اصول یادگیری مغز محور در تدریس و یادگیری، بر نمرات درسی و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان افزوده است (دوریس، ۲۰۰۷). اما پژوهش هایی که تاکنون در این حوزه و در کشور ما صورت گرفته بیشتر بر جنبه نظری متکی بوده (همانند پژوهش دکتر اسدیان، ۱۳۹۱)، سمیعی رومدشتی (۱۳۹۲) و یا به بررسی یادگیری-یادداری دانش آموزان تحت متغیرهایی دیگر؛ همچون پژوهش های شواخی و همکاران (۱۳۸۶) و... مورد مطالعه قرار گرفته است. از این رو با توجه به نظریه های نوینی که بر امر یادگیری-یادداری بر اساس رویکرد مغز محور تاکید دارند، مساله پژوهش حاضر نیز این است که آیا الگوی یادگیری مغز محور بر میزان مهارت های اجتماعی دانش آموزان تاثیر دارد؟ اهمیت و ضرورت پژوهش امروزه یکی از دلایل گسترش اندیشه پژوهش در عمل، ناکارآمدی تحقیقات آموزشی در رفع نیازهای آنها در کلاس درس است. بسیاری از محققان با ذکر برخی کاستی های روش های سنتی پژوهش در پاسخگویی به نیاز معلمان، این فعالیت ها را برای بهبود آموزش و تدریس ناکافی می دانند. ممکن است محققان بسیار باهوش باشند ولی به اطلاعات مشابهی که معلمان در مواجهه با دانش آموزان واقعی در شرایط کلاس های واقعی و با اهداف یادگیری واقعی با آن ها روبه رو می شوند، دسترسی ندارند (شمشیری، ۱۳۸۶). بنابراین، استفاده از رویکردهای جدید در امر آموزش می تواند در این حوزه راه گشا باشد. لذا با توجه به اهمیت بالای یادگیری-یادداری در امر آموزش و پرورش پژوهشگر در پژوهش حاضر با هدف بررسی تاثیر یادگیری مغز محور بر یادگیری-یادداری دانش آموزان در پی حل مشکلات دانش آموزان در امر یادگیری و یادداری است. نظریه یادگیری مغز محور با تایید و تاکید بر جایگاه مغز در یادگیری دانش آموزان، درصدد اعتباربخشی و به رسمیت شناختن نقش آن در فرآیندهای یاددهی و یادگیری است. در این رویکرد با تکیه بر بنیادهای عصب شناختی و زیست شناسی رفتار انسان، ماهیت و کارکردهای دستگاه عصبی، قشر مخ و ویژگی ها و کارکردهای متنوع آن، تاکید می شود که محیط یادگیری در معنای وسیع خود به گونه ای سازماندهی شود که باعث بروز و ظهور ظرفیت های مغزی دانش آموزان شود (امینی و همکاران، ۱۳۹۱: ۶۸). آموزش و یادگیری مبتنی بر مغز، برای مربیانی که خواهان تدریس هدف مندتر و آگاهانه تر هستند، مسیرهایی رسم می کند. همچنین امکان کاهش «آموزش غیردقیق» (آموزش با شیوه مبتنی بر حدس و گمان به جای دانش دقیق) را فراهم می آورد. رویکردهای مبتنی بر مغز، ممکن است به کمک روشنی و وضوح حاصل از پژوهش، برای هر کسی که با یادگیری سخت درگیر است، انتخاب های بیشتری فراهم آورد. امروزه در دوران ابتدایی پژوهش در مغز به سر می بریم. با این حال، بی اعتنایی به آن به دلیل مد و هوس، نارس یا فرصت طلبانه خواندن آن نه تنها نشانه کوته بینی است، بلکه برای یادگیرندگان نیز خطرناک است. بدون تردید، آشنایی برنامه ریزان و مربیان با حوزه یادگیری مغز محور، ضمن آنکه چشم اندازهای جدیدی را برای آنها در زمینه آموزش فراهم می سازد، می تواند بسترهای لازم را نیز برای تحقق یادگیری معنادار و انطباق هر چه بیشتر برنامه های درسی با نیازهای واقعی دانش آموزان فراهم کند.