جایگاه رئالیسم در سیاست خارجه ایران پس از انقلاب اسلامی

سال های ابتدایی پس از جنگ جهانی دوم، اولین گام ها در راستای درک اهمیت واقع نگری و واقع گرایی در عرصه سیاست و روابط بین الملل برداشته شد. ذهن های خسته از جنگ، به دنبال راهی بودند تا بتوان این انسان جنگ طلب را پیش بینی کرد. شاید از دید بسیاری، ددمنش و جنگ طلب خواندن انسان زیاده روی یا یکی از آثار گذران دو دوره جنگ های جهانی باشد اما حقیقت این است که پس از گذشت بیش از 70 سال از اتمام آن دوران سیاه تاریخ بشر، هنوز هم به تبع آن روحیه جنگ طلبانه انسان، جهان ما روی آرامش به خود ندیده است. این مطلب همان علتی است که معلولش، جایگاه و اهمیت بالای نظریه رئالیسم یا واقع گرایی در دوران کنونی را عیان می کند.
غالبا در جامعه جهانی چنین انگاشته می شود که کشورهای ایدئولوژیک امکان تامل و اقدام در چارچوب نظریه رئالیسم را ندارند و رهایی از قیود ایدئولوژی، نخستین گام در راستای رسیدن به تفکر واقعگرا است. از این رو هم اندیشمندان خارجی و هم متفکرانی داخلی در حوزه سیاست و روابط بین الملل، بر این باورند که جمهوری اسلامی ایران و به طور ویژه سیاست خارجه آن، تفکری ایدئولوژیک دارند که علاوه بر عدم همخوانی آن با نظام کنونی جهان، موجب ناتوانی ایران در کنشگری های بین المللی است. اما به دور از چنین تفکرات تئوریک و بعضا کانالیزه شده ای، باید از قیدهای پیشین رها شد و با توجه به اتفاقات و تحولات 44 سال گذشته در سیاست خارجه ایران؛ با چشمانی باز، نگاهی نو درباره این موضوع ارائه داد.
جدال بین نظریه پردازان اقتصادی و سیاسی بر سر ارائه یک تئوری قابل آزمون به جهت برنامه ریزی نوع و روش همکاری های بین المللی، پس از جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید و می توان نظریه پردازان کارکردگرایی و واقع گرایی را پیشتازان این عرصه نامید. از آنجایی که کارکردگرایی پیشینه ای لیبرال داشت، نگاه های آزادی خواهانه اش در حوزه اقتصاد، حاکم شدن آن را در عرصه سیاست با مشکل مواجه ساخت. در سوی دیگر، نظریه پردازان واقع گرایی سعی در ارائه نظریه ای کاربردی در تحلیل روش و منش سیاست جهانی داشتند که به کمک آن بتوان اقدامات آتی سیاستمداران در عرصه جهانی را پیش بینی یا برنامه ریزی کرد. واقع گرایی با این پیش فرض که نظام بین الملل یک نظام آنارشیک بوده و دولت ها در این نظام همواره در یک ستیز دائمی قرار دارند؛ تلاش می کند سیاست جهانی را بر اساس رقابت دولت ها بر سر منافع ملی خود تعریف کند[1]. هانس مورگنتا به عنوان بنیانگذار نظریه واقع گرایی کلاسیک با تاسی از شرایط سیاسی حاکم بر جهان پس از جنگ جهانی دوم، عوامل اساسی حفظ موازنه قدرت را ایجاد افتراق در صفوف متحدان دشمن و رقابت های تسلیحاتی می دانست. «در این مکتب، سیاست بین الملل تلاشی بی وقفه برای قدرت بوده، ریشه آن را باید در نهاد بشری جست و حقوق، جامعه و عدالت از هیچ جایگاهی برخوردار نیست»[2]. نظریه مورگنتا از این جهت که تاثیر سیاست در اقتصاد جهانی را مهم و آن را عاملی اثرگذار در انتخاب بازیگران متحد اقتصادی دانسته، مستحق توجه و حائز اهمیت است اما تاکید مصرانه آن بر تاثیر نهاد بشر در قدرت طلبی قدرت های سیاسی و اقتصادی جهان، نقطه ضعف این نظریه بود که با انتقاداتی نیز مواجه شد. از این رو نظریه پردازان واقعگرا در پی بهبود واقع گرایی کلاسیک، رویکردی جدید با عنوان نوواقعگرایی را ارائه کردند.
نظریه نو واقعگرایی نیز بر اصل آنارشیک بودن نظام بین الملل تاکید دارد اما تفاوت اساسی این رویکرد با نظریه واقع گرایی کلاسیک در نگرشش به علت کنش های دولت ها است. نو واقعگرایی باور دارد که نهاد بشری عامل ترس و کنش های دولت ها نیست، بلکه ساختار نظام بین الملل پدید آورنده این کنش ها است. برخی نو واقعگرایان مانند کنت والتز کنش های دولت ها در عرصه جهانی را یک کنش پدافندی یا تدافعی دانسته و آن ها را افعالی از سر اجبار برای حفظ امنیت خودشان در ساختار آنارشیک نظام بین المللی که درون آن قرار گرفته اند، می دانند. این نگاه که از آن با عنوان واقعگرایی تدافعی یاد می شود، معصومیتی غیرقابل باور و مصونیتی روانی برای دولت ها به وجود می آورد. به جهت درک صحیح تر و عمیق تر از کنش های بین المللی و همچنین رفع کاستی های نظریات پیشین، جان مرشهایمر در کتاب «تراژدی قدرت های بزرگ سیاست» خود، با افزودن نگاهی فایده گرایانه، نظریه ای تحت عنوان واقع گرایی آفندی یا تهاجمی ارائه می کند که بر طبق آن کنش های دول مختلف در عرصه بین الملل برخواسته از تمایل آن ها به برقراری هژمونی خود در جهان ناامن پیرامونشان است. جان مرشهایمر معتقد است دولت ها علاوه بر اینکه نسبت به اهداف سایر دولت ها اطمینان خاطر ندارند، می بایست بدبینانه ترین حالت ممکن نسبت به اهداف آن ها را نیز در نظر گیرند در نتیجه دولت ها تنها بر توانمندی سایر دولت ها متمرکز می شوند، از این رو برای کسب قدرت به رقابت می پردازند و تا حد ممکن درصدد افزایش قدرت خود برمی آیند[3]. این نگرش می تواند آغازی بر همکاری های بین المللی باشد، در عین حال که توانایی شروع یک نبرد را نیز دارد. نو واقع گرایی به ما یادآور می شود که باید برای ایجاد موازنه قدرت، بازدارندگی و حتی امنیت، معادلات و معاملات جهانی را به نحوی برنامه ریزی کرد که منافع ملی کشور در عین همکاری با دیگر کشورها تامین شود.
مانند هر نظریه دیگری در علوم نظری، واقعگرایی و زیر شاخه های آن مخالفانی دارد. آنچه که به عنوان ویژگی مشترک این اندیشه ها و نظریات خودنمایی می کند، داشتن یک ایدئولوژی آرمانی است و این تصدیق نظر ای.اچ.کار در کتاب «بحران 20 ساله» او است که در آن واقع گرایی را پایان مرحله آرمانگرایی می داند. پس می توان با اندکی احتیاط چنین بیان کرد: پذیرش یک ایدئولوژی آرمانی، آغاز مسیر مخالفت با واقع گرایی است. غالب تفکراتی که اساس آن ها بر یک ایدئولوژی آرمانی استوار است، واقع گرایی را مسبب نگرشی می دانند که در نهایت موجب گذار از ارزش های ایدئولوژیک آن ها خواهد شد. بدیهی است نظام های فکری ایده و ایده آل محوری مانند ایده آلیسم، سوسیالیم، کمونیسم، لیبرالیسم و . . . از پیشگامان مقابله با گسترش تفکرات واقع گرایانه خواهند بود. شاید بتوان در این لحظه از برداشت مارکس درباره ایدئولوژی کمک جست و آن را یک جهان بینی کاذب و استمرار یک خطا توصیف کرد و یا همچون فردریش انگلس آن را آگاهی کاذب خواند. هرچند که تعاریف بسیاری درباره ایدئولوژی وجود دارد و این اختلاف نظرها موجب عدم حصول یک معنی مشترک برای این کلمه شده؛ اما میتوان در جوهره ایدئولوژی دیواری را مشاهده کرد که نه تنها مانع از پذیرش نظرات صحیح متفاوت میشود بلکه دلیلی برای مقابله با آنها نیز هست.
شاید بتوان عینی ترین اثر ایدئولوژی در تاریخ جهان را در دوران جنگ سرد مشاهده کرد. تقابلی میان دو ابرقدرت و دو ایدئولوژی برتر قرن بیستم که به تنشی جهانی بدل شد. دورانی که تقابل سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی دو کشور آمریکا و شوروی تاثیرات بسیاری بر سیاست های داخلی و خارجی کشورهای جهان نهادند. سال هایی که آمریکا برای گسترش لیبرالیسم و شوروی به جهت اشاعه کمونیسم رو در روی یکدیگر ایستاده و برای پیروزی در این نبرد حاضر به انجام کنش هایی بدون توجیه، با کمترین بازده و بیشترین هزینه ها بودند. این شرایط معلول هیچ علتی جز ایدئولوژی نمی توانست باشد. تشکیل ناتو، پیمان ورشو، جنگ ویتنام، حمله شوروی به چکسلواکی، بحران موشکی کوبا، جنگ کره، جنگ داخلی چین و نبرد ناسیونالیست ها و کمونیست های چینی، محاصره برلین و . . . تنها بخشی از بحران های پیاپی بود که از دامان ایدئولوژی برخواستند و جان انسان های بسیاری را گرفتند. هرچه زمان می گذشت نقصان نگاه های ایدئولوژیک برای بشر قرن بیستم روشنتر می شد و بروز رفتارهای مصلحت گرایانه طرفین جنگ مانند همکاری های فضایی آمریکا و شوروی، سفر نیکسون به چین، آغاز اصلاحات گلاسنوست و پرسترویکا در شوروی و . . . نشان دهنده پیدایش این فهم بود.
در آخرین سال دهه 70 میلادی اما انقلابی به ظاهر ایدئولوژیک در جغرافیایی نه چندان درگیر در جنگ سرد، سر برآورد که از جنبه های بسیاری معادلات و تفکرات اندیشمندان سیاسی آن دوران را به وادی شک و تردید سوق داد. در دورانی که هر تفکر دینی متحجرانه تلقی می شد، این انقلاب دینی توانست اثبات کند که نه تنها انقلابی ایدئولوژیک نیست، بلکه انقلابی بر پایه یک جهان بینی است. تفاوت بین ایدئولوژی و جهان بینی مانند تفاوت تنه و شاخه یک درخت است. «ایدئولوژی می گوید: این چنین باش، این چنین زندگی کن، این چنین بشو، اینچنین خود را بساز، این چنین جامعه خود را بساز؛ اینها همه «چرا» دارد و این چراها را «جهان بینی» پاسخ می دهد، می گوید: وقتی من می گویم اینچنین باش، چون هستی این چنین است، ساختمان جهان اینچنین است، روان انسان چنین هویت و چنین قوانین و سنتی دارد، جهان اینچنین یا آنچنان است . . . اگر بخواهیم به تعبیر علمای قدیم خودمان بیان کنیم، باید این طور بگوییم که ایدئولوژی حکمت عملی است و جهان بینی حکمت نظری»[4]. با اینکه به علت اصرار ایران انقلابی بر عدم وابستگی به شرق و غرب، به شکلی مستمر و با اتهام ایدئولوژیک بودن، از سوی ایدئولوژیک ترین کشورهای جهان، سیاست تحقیر، تمسخر و در ادامه تنبیه و تقابل در قبال ایران به اجرا گذاشته شد اما کدام اندیشمند روشنفکر سیاسی می تواند ب مانند میشل فوکو اذعان نکند که «هدف اصلی آن ها [ایرانیان] ایجاد تحولی بنیادین در وجود فردی و حیات سیاسی و اجتماعی و در نحوه تفکر و شیوه نگرش خویش بود» و این مردم نه بدنبال رهایی از سختی های اقتصادی بلکه به دنبال ایجاد تغییر در نحوه زیستن خود، اسلام را مرهمی برای دردهای فردی و اجتماعی خود یافتند.
سیاستمداران و تحلیلگران سیاسی شرقی و غربی این انقلاب و حکومت جدید را یک بنیادگرایی مذهبی می دانستند و باور داشتند نقاط ضعف سامانه های مبتنی بر بنیادگرایی هنگامی آشکار خواهد شد که بنیادگرایان قدرت را به دست آورند و آنگاه با وظایف دشوار حکومت کردن روبرو شوند[5]و بی هدفی و نداشتن یک برنامه سیاسی مشخص، این حرکت ایدئولوژیک را در کلام نگه خواهد داشت و انقلاب اسلامی در قالب یک داستان اساطیری به افسانه ها خواهد پیوست. درک ماهیت و جهان بینی انقلاب ایران و سپس جمهوری اسلامی از منشور لیبرالیسم، کمونیسم یا هر ایدئولوژی دیگری امکان پذیر نبود و همین موضوع دلیل ناتوانی جهان اول و دوم در درک ایران پس از 57 و سیاست های آن بود. جنگ 8 ساله ای که در ابتدای حیات جمهوری اسلامی به ایران تحمیل شد، پیکار و البته آزمون سختی بود که ایران انقلابی را آبدیده و سیاست خارجی آن را هدفمند ساخت. در طول سال های جنگ تحمیلی، ایران به تنهایی با مجموعه ای از کشورهای جهان جنگید که به تعبیری آن ها را 53 کشور دانسته اند و چنین جنگ نابرابری گهگاه ایران را به کنش هایی از سر ناچاری وا داشت. شاید آن کنش ها در ایدئولوژیک خواندن ایران در عرصه بین الملل بی تاثیر نبوده اند اما پس از پایان جنگ، ایران با شخصیتی متفاوت در عرصه منطقه ای وارد میدان شد.
حضور نیروهای ایرانی در لبنان و کمک به شیعیان لبنانی در مقاومت برعلیه کشوری غربی و غاصب را می شد در چارچوب یک حکومت بنیادگرا و ایدئولوژیک گنجاند اما حمایت ایران از کردهای سنی مذهب عراق در مقابله با حکومت وقت این کشور اولین شوک را به تحلیلگران سیاسی وارد کرد. هیچ حکومت و یا قدرت ایدئولوژیکی چنین راحت از اصول اولیه خود کرنش نکرده بود، چه رسد به اینکه حکومتی بنیادگرا و مذهبی از خطوط قرمز مذهب خود عبور و به حمایت از مردمانی با مذهب متفاوت مشغول شود. عجیب تر آنکه در سال های تهاجم آمریکا و همپیمانانش به عراق جهت سرنگونی صدام، با وجود حمایت هوایی آمریکا از مناطق کردنشین، مردم و غالب گروه های کرد این منطقه، دست یاری رسان ایران را بر کمک های غریبه های مهاجم ترجیح دادند. اولین بارقه های واقع گرایی در سیاست خارجه ایران هویدا شده بود. «در دهه 90 میلادی، انقلاب ایران دیگر شبیه به یک انقلاب صرفا شیعی نبود و بیشتر شبیه به انقلابی با جذابیت جهانی شده بود. سایه حضور ایران در بخش کوچکی از کردستان عراق در اواسط دهه نود، نمود کاملی از تاکتیک ها و استراتژی درحال تحول ایران بود»[6].
زمانی که در سال 1992، مقامات رژیم صهیونیستی تصمیم گرفتند 415 نفر از سران حماس را از فلسطین اخراج کنند تا برای همیشه این گروه را از بین ببرند؛ این ایران بود که در آن سوی مرزها نیروهای حماس را در آغوش گرفت. تمام جهان تماشاگر این صحنه بودند و دیدند که بر خلاف کشورهای عرب مدعی مبارزه با اسرائیل در منطقه، ایران دست حمایتگر خود را بر سر حماس کشید. حماسی که نزدیکترین دیدگاه های مذهبی به اخوان المسلمین را داشت؛ اخوان المسلمینی که نه تنها کمترین اشتراک فکری با جمهوری اسلامی ایران نداشت بلکه با این حکومت شیعی مخالف بود. انعطاف ایران در همکاری های بین المللی و گذارش از خطوط ایدئولوژیک روز به روز بیشتر می شد و تمام معادلات سیاسی آن روزها را بر هم میزد.
میزان واقع گرایی در سیاست خارجه ایران طی 4 دهه گذشته روندی رو به افزایش داشته است؛ قدرت نظامی و بازدارندگی ایران در غرب آسیا و جهان بسیار بالا رفته، نقش ایران در تصمیم سازی و براندازی تصمیم های مضر در منطقه گسترش یافته و در این سال های ابتدایی دهه پنجم انقلاب، شاهد کنش های واقع گرایانه بیشتری نیز هستیم. در آخرین اقدام به تاریخ 13 آذر سال 1401، وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران به کشور صربستان سفر کرد. این سفر درحالی صورت پذیرفت که تنش میان این کشور و جمهوری خودخوانده کوزوو مدتی است افزایش یافته است. 97% جمعیت منطقه کوزوو مسلمان هستند و اگر جمهوری اسلامی ایران حکومتی به واقع ایدئولوژیک یا بنیادگرا بود می بایست بی تعلل استقلال این منطقه از صربستان را به رسمیت می شناخت اما ایران نه تنها استقلال کوزوو را به رسمیت نشناخته است بلکه در میان تنش بین دو کشور، وزیر خارجه اش به صربستان سفر می کند. شاید بتوان علت این سفر را به وجود آمدن اختلافات بین صربستان و اتحایده اروپا دانست که در گفتمان بین سران دو کشور به این موضوع هم پرداخته شد. اگر این احتمال حقیقت داشته باشد می توان چنین نتیجه گرفت که ایران در اروپا به دنبال افزایش منافع خود، سعی دارد خود را به عنوان حلقه پیوندی بین کشورهای اروپایی مخالف با سیاست های اتحادیه اروپا و ناتو معرفی کند و زمینه ی اتحاد هر چه بیشتر این کشورها را فراهم آورد. با چنین نگرشی علت سفر وزیر خارجه ایران به بوسنی و هرزگوین، کشور اروپایی دیگری که آن هم عضو ناتو نیست، مستقیما پس از سفر به صربستان، قابل فهم خواهد شد.
نتیجه گیری
بر خلاف تصورات دو بلوک قدرت جهانی و سپس تک قطب بعد از فروپاشی شوروی، ایران دچار حاکمیت گروهی ایدئولوژیک و بنیادگرا که پس از مدتی ناچار سقوط خواهند کرد، نشده بود و پس از گذشت 44 سال، اینک در برنامه های آینده پژوهان پژوهشکده های آمریکایی، ایران یکی از 3 کشوری است که باید تمام تمرکز و همت مقامات آمریکایی بر تضعیف این قدرت نوظهور معطوف گردد. ایران در تمام این سال ها با پشت سر نهادن بحران ها و تحریم هایی که تا پیش از آغاز جنگ روسیه و اوکراین، نامش را با اختلاف بسیار نسبت به کشور دوم، در جایگاه اول کشورهای تحریم شده قرار می داد؛ توانست نگاه صحیح به روابط بین الملل و سیاست خارجه بر اساس جهان بینی انقلابی خودش را بیابد. هرچند عدم تطابق سیاست داخلی و خارجی ایران باعث بروز مشکلات دوره ای در این کشور و سودجویی دشمنان ایران از این موقعیت های نه چندان رایگان شد اما اگر سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را به صورت جداگانه مورد بررسی قرار دهیم، سیر و روند افزایشی کنش و واکنش های واقعگرایانه ایران قابل ملاحظه است. هرچند جنگ ایران و عراق بر گسترش جهان بینی جمهوری اسلامی در بسیاری از کشورها تاثیر گذاشت و حتی کشورهایی مانند مالزی و اندونزی که به سمت انقلاب اسلامی دیگری پیش می رفتند را از ادامه راه انقلاب منصرف کرد[7] اما ایران پس از جنگ خود را بازیافت و با شعاع عمل کمتری تلاش کرد تا با گسترش اندیشه های فکری خود در قالب حزب الله لبنان، حزب الله کردی، حزب الله آذری، حشدالشعبی عراق، انصارالله یمن و . . . پایه های جهان بینی خود را در کشورهای منطقه برپا کند و سایه این اندیشه فکری را بر منطقه بی افکند.
اکنون اما بروز و ظهور اندیشه های واقع گرایانه در سیاست خارجی ایران بیش از همیشه قابل مشاهده است. عدم موفقیت کشورهای مخالف با سیاست های جمهوری اسلامی ایران در بیشتر پروژه های مربوط به غرب آسیا به خصوص در عراق، سوریه، یمن، لبنان و فلسطین نشان دهنده گسترش عمق استراتژیک ایران و همچنین ناشناخته ماندن جهانبینی جمهوری اسلامی ایران برای آن کشورها است. شاید بتوان این مهم را به شکلی بهتر از نوشته های رابرت بییر، مامور سابق سازمان سیا در غرب آسیا، درک کرد که: «مدت ها است غرب از زاویه دیدی به ایران نگاه می کند که آن را به موضوعی غیرقابل شناسایی تبدیل کرده. در طول نزاع سی ساله بین ایران و آمریکا، ما . . . از تبدیل ایران به یک کشور عقلانی و محاسبه گر غافل شدیم. دیگر زمان آن فرارسیده است که بالاخره ما ایران را آنطور که امروز هست بشناسیم، نه آن تصویری که از فوریه 1979 در ذهن ما بجا مانده. فرقی نمی کند ایران را یک قدرت منطقه ای، یک هژمون یا یک ابرقدرت بنامیم؛ باید درمورد آن کاری انجام دهیم»[8]
سید حسین سهرابی
1401/10/17
[1]. Rourke. International Politics on The World Stage. McGraw Hill: 2010. p 16
[2]. قاسمی، اصول روابط بین الملل، نشر میزان: 1391، ص 51
[3]. Glaser. Rational Theory of International Politics. Princeton University Press: 2010. p 23
[4]. مطهری. مجموعه آثار استاد مرتضی مطهری. انتشارات صدرا: 1395. جلد 15. ص 505
[5]. هیوود. درآمدی بر ایدئولوژی های سیاسی: از لیبرالیسم تا بنیادگرایی دینی. رفیعی. مرکز مطالعات سیاسی و بین المللی: 1398. ص 29-33
[6]. Bear. The Devil We Know: Dealing with the New Iranian Superpower. Crown: 2009. p 108
[7]. اسپوزیتو. انقلاب ایران و بازتاب جهانی آن. مدیر شانهچی. مرکز بازشناسی اسلام و ایران: 1382. ص 257
[8]. Bear. The Devil We Know: Dealing with the New Iranian Superpower. Crown: 2009. p 243