کارولینه فون گوندروده، فیلسوف پنهان در جامه شاعر

15 آبان 1405 - خواندن 18 دقیقه - 70 بازدید


کارولینه فون گوندروده، فیلسوف پنهان در جامه شاعر

نویسنده: محمدحسین ایراندوست

 1- مقدمه :

«کارولینه فون گوندروده» در ۱۱ فوریه ۱۷۸۰ در کارلسروهه متولد و در۲۶ ژوئیه ۱۸۰۶در هایدلبرگ درگذشت. گوندروده بزرگ ترین فرزند از شش فرزند «هکتور ویلهلم فون گوندروده» و «لوئیز سوفی ویکتورین آگوست» بود. والدین او خویشاوندان دور یکدیگر بودند. پدرش حقوق دانی بود که در دربار «کارل فریدریش فون بادن» خدمت می کرد. او زمانی که کارولینه ۶ ساله بود درگذشت. و خانواده اش را در فقر بر جای گذاشت. درباره سال های نخست زندگی گوندروده اطلاعات زیادی در دست نیست؛ او نزد یک معلم خصوصی آموزش می دید و در زبان فرانسوی و ادبیات پیشرفت چشمگیری داشت. در سال ۱۷۹۷، هنگامی که گوندروده ۱۷ ساله بود، خانه را ترک کرد و به اقامتگاهی در فرانکفورت نقل مکان نمود که توسط «بنیاد خیریه پروتستانی» که از زنان مجرد یا بیوه حمایت می کرد ، فراهم شده بود. پدرش هکتور ویلهلم فون گوندروده کارمند دولتی و نویسنده تاریخی بود و مادرش لوئیزه سوفی ویکتورینه نیز داستان و مقاله می نوشت. یکی از نوشته های مادر با عنوان «گذر از زندگی به مرگ چیست؟ چه کسی این معما را حل می کند؟» به روشنی علایق فلسفی دخترش را پیش بینی می کرد؛ و همین مادر بود که نخستین بار گوندروده را با آثار فیشته آشنا کرد .

گوندروده آموزش رسمی فلسفی منظمی ندید، چون زنان در آن دوره از دانشگاه محروم بودند. اما از طریق خودآموزی و مکاتبه با دوستان و روشنفکران، به طور جدی به مطالعه فلسفه، علم و ادبیات پرداخت. یادداشت های مطالعه او شامل آثار هردر، همسترهایس، شلایرماخر، نوالیس، فریدریش شلگل و هولدرلین است. او با کمک دوستانش به مطالعه اساطیر هندی و مصری، تاریخ ادیان، شیمی و فیزیولوژی روی آورد و خودش لاتین و یونانی آموخت. فریدریش کرویتزر، فیلسوف و اسطوره شناس برجسته، او را به یادگیری یونانی تشویق کرد و منابعی درباره فیثاغورس، هراکلیتوس و ادیان آسیایی برایش فرستاد .

در سال ۱۷۹۷، در هفده سالگی، به صومعه «بنیاد خیریه پروتستانی» در فرانکفورت فرستاده شد. اقامتگاهی آبرومند برای زنان اشرافی مجرد و بی بضاعت. در همان جا بود که با نام «دی گوندروده» خوانده شد و به طور جدی به مطالعه فلسفه و علم ادامه داد. آثارش را با نام مستعار «تیان» منتشر می کرد. در ۲۶ ژوئیه ۱۸۰۶، در سن ۲۶ سالگی، با خنجری که سال ها همراه داشت، خنجری که پس از مرگ خواهرش شارلوته در ۱۸۰۱ خریده بود و آن را «تضمین آزادی» خود می دانست، به زندگی خود پایان داد. جسدش روز بعد در آب های راین پیدا شد .

2- گوندروده «شاعر» یا «فیلسوف» :

این پرسش، هسته نوشتار حاضر است. سه عامل در حاشیه رانی فلسفی گوندروده نقش داشته اند:

الف- نخست : سایه زندگی نامه بر آثار :

منابع آلمانی به صراحت تصریح می کنند که «زندگی نامه جنجالی» گوندروده «بدترین چیزی است که می تواند بر سر یک اثر ادبی بیاید» و اثر «به سختی می تواند خود را از چنین باری رها کند» . مرگ تراژیک او، سال ها توجه منتقدان را از محتوای فلسفی آثارش به سمت سرنوشت شخصی اش منحرف کرد. حتی در اواخر قرن نوزدهم، مجموعه های شعر او که در زمان حیاتش منتشر شده بودند به قدری کمیاب شده بودند که به عنوان قطعات کلکسیونی ارزشمند تلقی می شدند .

ب- دوم : فرم ادبی:

گوندروده فلسفه خود را عمدتا در قالب شعر، نمایشنامه و قطعات منثور بیان کرد، نه در رساله های نظام مند فلسفی. این روش و این انتخاب، به راحتی می توانست به این برداشت نادرست منجر شود که آثار او «ادبیات» است نه «فلسفه».

ج- سوم : بازخوانی معاصر:

از دهه ۱۹۷۰، با انتشار «سایه یک رویا» اثر کریستا ولف (۱۹۷۹) و رمان «هیچ جا نیست» (۱۹۷۹)، چهره گوندروده دوباره برجسته شد، اما این بار نیز عمدتا به عنوان «زن تراژیک رمانتیک» و نه به عنوان فیلسوف . تنها در دو دهه اخیر، به ویژه با پژوهش های جوآنا رایزبک در آکسفورد و انتشار «نوشته های فلسفی» گوندروده با ترجمه آنا ازکیل در انتشارات دانشگاه آکسفورد، آثار او به طور جدی به عنوان «متن فلسفی» بازخوانی شده اند.

کتاب «کارولینه فون گوندروده» (۲۰۲۶) در مجموعه «تاریخ های جدید فلسفه آکسفورد» ، شامل ترجمه آثار فلسفی منتشرشده و منتشرنشده او همراه با مقدمه های تحلیلی است و صراحتا او را در کنار کانت، افلاطون، شلینگ، هردر و شلایرماخر قرار می دهد .

3- اندیشه های فلسفی 

 3-1- پانتئیسم اسپینوزایی:

گوندروده را باید منسجم ترین متفکر پانتئیسم اسپینوزایی نه تنها در رمانتیسم آلمانی، بلکه در کل عصر خود دانست. پانتئیسم (Pantheism) یا همه خدایی، مجموعه متنوع از باورهای فلسفی و دینی است که واقعیت را با الوهیت یکی می دانند. پیشینه مفاهیم همه خدایانه به هزاران سال پیش بازمی گردد و عناصری از آن در سنت های دینی گوناگون شناسایی شده است. به طور مشخص تر، همه خدایی به این باور اشاره دارد که تمام هستی، که با نام هایی مثل «طبیعت» ، «جهان» یا «کیهان» خوانده می شود ؛ یک وحدت خودسازمان دهنده است که نیازی به آفریننده ای متمایز و فراطبیعی ندارد؛ و پیروان این دیدگاه می توانند با همان حس احترام و تکریمی به آن بنگرند که خداباوران نسبت به خدایان خود ابراز می کنند. (پل هاریسون، 1999) . پانتئیسم در آلمان پس از «منازعه پانتئیسم» دهه ۱۷۸۰ و با بازخوانی خلاقانه اسپینوزا توسط یوهان گوتفرید فون هردر(متولد 25 اوت 1744) فیلسوف، متکلم، کشیش، شاعر و منتقد ادبی آلمانی و نیز «گوته» به جایگاهی محوری رسید. گوندروده این میراث را به طور نظام مند جذب کرد و از آن برای پرداختن به پرسش های بنیادین درباره جبر، خودمختاری، و نسبت انسان با طبیعت استفاده کرد .

پانتئیسم برای گوندروده صرفا یک موضع متافیزیکی انتزاعی نبود؛ بلکه پاسخی بود به «اضطراب های فلسفی عصر ماتریالیسم» و بی خدایی. پانتئیسم با ترکیب ناتورالیسم و مونیسم، فضایی برای «روحانی سازی ماده» فراهم می کرد و از این طریق، جهان مادی را از بی معنایی مکانیکی نجات می داد . گوندروده از این چارچوب برای طرح پرسش هایی استفاده کرد که فیلسوفان مرد هم عصرش نیز با آن ها درگیر بودند: فردیت انسان چیست؟ آیا اراده آزاد داریم یا اعمالمان توسط نیروهایی خارج از کنترل ما تعیین می شوند؟ پس از مرگ چه بر ما می آید؟

3-2- بدبینی پیشینی:

«پیشینی» در اینجا به معنای «پیش از تجربه» یا «مستقل از تجربه» است. یعنی حکم بدبینانه، حکمی نیست که از مشاهده تجربی رنج های جهان گرفته شده باشد . مثلا «من رنج کشیده ام، پس زندگی رنج است». بلکه ادعا این است که از همان ساختار بنیادین حیات ذی شعور، پیش از هر تجربه خاصی، می توان نتیجه گرفت که زندگی ارزش زیستن ندارد. این همان ساختاری است که شوپنهاور بعدها به طور نظام مند صورت بندی کرد: جوهره حیات «تلاش» است، و هر تلاشی ذاتا با رنج همراه است، پس زندگی ذاتا رنج است. 

گوندروده این ایده را در دو «سونت» بیان می کند. «سونت» سبکی از شعرسرایی یا غزلواره است. این دو سونت درباره «حکمت سیلنوس» هستند . حکمت سیلنوس افسانه یونانی معروفی است که در آن سیلنوس (همراه دیونوسوس) می گوید: «بهترین چیز برای انسان این است که به دنیا نیاید؛ و دومین بهترین چیز این است که هرچه زودتر بمیرد.» نیچه بعدها این افسانه را در زایش تراژدی نقل و تحلیل کرد.

تصور کنید دو نفر را در نظر بگیریم:

نفر الف می گوید: «من در زندگی ام رنج زیادی کشیده ام، بیمار بوده ام، عزیزانم را از دست داده ام؛ بنابراین زندگی من ارزش زیستن نداشت.» این یک حکم پسینی (تجربی) است. مبتنی بر تجربه شخصی است و ممکن است کسی با تجربه متفاوت، حکم متفاوتی بدهد.

نفر ب (یعنی همان گوندروده یا سیلنوس) می گوید: «حتی اگر همه تجربه های من خوشایند بودند، باز هم زندگی ارزش زیستن نداشت؛ زیرا ساختار خود حیات به گونه ای است که رنج در آن اجتناب ناپذیر است.» این حکم پیشینی است. به تجربه خاصی وابسته نیست؛ از تحلیل ساختار حیات برمی آید.

گوندروده در این سونت ها، دقیقا همین حرکت را انجام می دهد: او از «حکمت سیلنوس» استفاده می کند تا نشان دهد ادعای «زندگی ارزش زیستن ندارد» را نمی توان با استناد به خوشبختی های تجربی رد کرد، زیرا این ادعا در سطحی عمیق تر مطرح شده است.

چرا این کشف مهم است؟ پیش از این کشف آرشیوی، گوندروده عمدتا به عنوان متفکری پانتئیست و «پیشرو» شناخته می شد که جهان را ذاتا خیر می دید. سونت های تازه کشف شده نشان می دهند که او هم زمان با جدی ترین شکل بدبینی فلسفی نیز درگیر بوده است. و این کار را پیش از شوپنهاور و نیچه انجام داده است . به عبارت دیگر، گوندروده نه یک موضع واحد، بلکه تنش میان دو موضع متضاد (پانتئیسم خوش بینانه و بدبینی پیشینی) را در خود جای داده بود، و این تنش را در فرم شاعرانه بیان می کرد.

پس پژوهش های آرشیوی اخیر، منجر به دو سونت تازه کشف شده ازگوندروده شده که درباره «حکمت سیلنوس» هستند، همان ایده یونانی که زندگی نزیسته بهتر است. تحلیل این سونت ها نشان می دهد که گوندروده در آن ها شکلی از «بدبینی پیشینی» یا (a priori pessimism) را طرح می کند که پیش درآمد نیچه و شوپنهاور محسوب می شود . این کشف از آن رو مهم است که نشان می دهد گوندروده نه تنها در چارچوب پانتئیسم پیشرو عمل می کرد، بلکه هم زمان پرسشی رادیکال تر را نیز پیش می کشید: آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ این پرسش،درکنار متافیزیک پیشرو او، پرسشی بنیادین درباره «بدبینی پیشینی» قبل از شوپنهاور مطرح می کند.

3-3- انسان شناسی و مسئله فردیت

گوندروده در چارچوب پانتئیسم با مسئله دشواری روبه رو بود: اگر همه چیز جلوه های یک نیروی واحد هستند، جایگاه فردیت انسانی چیست؟ پاسخ او این بود که جلوه های فردی این نیرو «واقعی» هستند و پس از مرگ مادی، امکان بازپیوند عناصر دوستانه وجود دارد. در نمایشنامه «نامه های میان دو دوست» ، شخصیتی بنام «اوزبیو» می گوید: «گفتم که خود تو و من باید در مواد ازلی جهان حل شوند، و سپس خود را دلداری دادم که عناصر دوستانه ما، با اطاعت از قوانین جاذبه، یکدیگر را در فضای نامتناهی خواهند یافت و به هم خواهند پیوست» . عشق در جامعه انسانی ممکن است خیانت ببیند، اما گوندروده تاکید می کند که عشق در هر بخشی از طبیعت، حتی بنیادی ترین نیروهای آن، جاری است.

3-4- فرم ادبی به مثابه فرم فلسفی

چرا گوندروده فلسفه را در شعر و نمایشنامه بیان کرد، نه در رساله فلسفی؟ پاسخ او «روش شناختی» است، نه صرفا شخصی. برای توضیح بیشتر این نکته اضافه می شود که گوندروده شعر را نه صرفا وسیله بیان احساسات، بلکه «ابزار شناخت» می دانست. در تحلیل آثارش، شعر برای او کارکردی مشابه دین دارد. او در یکی از آثارش گفته : تجربه هنر و به ویژه شعر، به طور قیاسی با تجربه دینی عمل می کند و بینش هایی افشاگرانه درباره حقایق برتر فراهم می آورد که فراتر از قلمرو مادی قرار دارند . در شعر «کلیسای جامع کلن»، او شکل خاصی از (دین هنر) را بیان می کند و شعر را «روح هنرها» می خواند که «قبر را جان می بخشد و به آسمان صعود می کند» .

پس روش او چنین بوده است. این موضع گیری و روش گوندروده، او را به رمانتیک های «ینا» نزدیک می کند، اضافه می شود که «ینا» در اینجا به شهر دانشگاهی ینا (Jena) در آلمان اشاره دارد، نه به یک شخص. آنچه شما از آن به عنوان «رمانتیک های ینا» یاد می کنید، به جنبش رمانتیسیسم اولیه آلمان اشاره دارد که در دهه ۱۷۹۰ در این شهر شکل گرفت و مرکز آن حلقه ای متشکل از شاعران، فیلسوفان و منتقدان ادبی بود.

رمانتیک های ینا چه کسانی بودند؟ اعضای اصلی این حلقه شامل برادران شلگل (فردریش و آوگوست ویلهلم)، نوالیس (فریدریش فون هاردنبرگ)، فیشته، شلینگ، هگل، هولدرلین و شلایرماخر بودند. همچنین شخصیت های مهم زن مانند کارولینه شلگل و دوروتیا فایت در مرکز گفتگوهای فکری این گروه قرار داشتند. آن ها گرد هم آمدند و به طور مشترک مجله «آتنیوم» را اداره کردند که به عنوان ارگان اصلی زیبایی شناسی رمانتیسیسم اولیه شناخته می شود.

رمانتیک های ینا از چه چیزی صحبت می کردند؟ ایدئولوژی اصلی آن ها را می توان در چند نکته کلیدی خلاصه کرد :

الف- قرار دادن «خود» در مرکز (The Self)

آن ها «خود» را در مرکز اندیشه، نوشتار و زندگی خود قرار دادند و به بررسی قدرت خلاقانه خود، آزادی و رابطه بین طبیعت و خود پرداختند. این امر ارتباط مستقیمی با آن پرسش «آزادی و فردیت» دارد که گوندروده در آثارش به کاوش در آن پرداخته است.

ب- پیوند تنگاتنگ فلسفه و ادبیات

یکی از بارزترین ویژگی های رمانتیک های ینا این است که آن ها معتقدند هنر (به ویژه شعر) کارکرد مهمی در فلسفه دارد، و خود شکل نوشتار (فرم) نیز مسئله ای فلسفی است. آن ها فلسفه را نه در قالب رساله های نظام مند، بلکه از طریق «قطعه های» قصیده مانند، رمان ها و اشعار بیان می کردند و تلاش می کردند فلسفه و شعر را با هم ترکیب کنند. این دقیقا توضیح می دهد که چرا گوندروده فلسفه خود را در قالب شعر و نمایشنامه بیان کرده است.

ج- نقد «عقل گرایی» روشنگری

رمانتیک های ینا از عقل گرایی خشک روشنگری انتقاد می کردند و معتقد بودند که این نوع تفکر احساس، تخیل و زیبایی را سرکوب کرده است. اما آن ها به دنبال رد کامل عقل نبودند، بلکه می خواستند عقل را در افق شعر و هنر دوباره بنیان گذاری کنند.

گوندروده دقیقا در زمان و مکان رمانتیک های ینا (اوایل قرن نوزدهم، منطقه ینا/هایدلبرگ) زندگی می کرد و از نظر فکری به شدت تحت تاثیر آن ها بود. اما با تفاوتی مهم. این تفاوت چنین است که برای گوندروده، شعر «رسانه ای برای تفکر متافیزیکی» بود، نه جایگزینی برای آن. و به همین دلیل او در شعرهایش پرسش های فلسفی را نه «تصویر» می کرد، بلکه به طور اندیشمندانه در آن ها کار می کرد. سونت های «حکمت سیلنوس» نمونه دقیقی از این رویکرد هستند: شعر به مثابه «آزمایش فکری» یا (thought experiment) عمل می کند، در کنار متافیزیک پیشرو او قرار می گیرد و پرسشی بنیادین را مطرح می سازد که فلسفه نظام مند آن دوره قادر به طرحش نبود .

3-5- جایگاه در سنت فلسفی آلمانی و نسبت با نیچه و شوپنهاور

گوندروده در روایت استاندارد تاریخ فلسفه آلمانی جایگاهی ندارد، اما بازخوانی معاصر او را در تقاطع چند جریان قرار می دهد:

الف- پانتئیسم اسپینوزایی : پس از منازعه پانتئیسم در کنار هردر، گوته و رمانتیک های ینا، اما با انسجامی که رایزبک آن را بی نظیر می داند .

ب- ایدئالیسم آلمانی: او با فیخته (که مادرش نخستین بار آثارش را به او معرفی کرد) و شلینگ (که فلسفه طبیعتش را با اشتیاق پذیرفت) در گفت وگو بود، اما مسیر مستقل خود را رفت .

ج- پیش تاریخ بدبینی: سونت های «حکمت سیلنوس» او را به عنوان پیشگام بدبینی فلسفی پیش از شوپنهاور و نیچه مطرح می کنند . البته نسبت با نیچه ، پیچیده تر از یک خط تاثیر ساده است. گوندروده و نیچه هر دو به پرسش «ارزش زندگی» پرداختند، اما از دو جهت متفاوت: گوندروده در چارچوب پانتئیسم و با ابزار شعر، نیچه در چارچوب نیهیلیسم و با ابزار نقد فلسفی. کشف اخیر نشان می دهد که گوندروده پیش از شوپنهاور به ایده بدبینی پیشینی رسیده بود ، یعنی پیش از آنکه شوپنهاور آن را به عنوان نظام فلسفی تدوین کند. این کشف، پرسشی جدی درباره «تاریخ نگفته بدبینی آلمانی» مطرح می کند.

نقدهای وارد بر گوندروده :

نقدهایی که بر او وارد شده، عمدتا از دو جهت است:

الف- نخست، برخی تفسیرها او را صرفا «شاعر» می دانند و آثارش را فاقد انسجام فلسفی تلقی می کنند. و این نقد روش شناختی نسبت به اوست.

ب- دوم، از منظر فمینیستی، انتخاب فرم ادبی توسط گوندروده می تواند به عنوان سازش با محدودیت های جنسیتی تفسیر شود: او فلسفه را در قالبی بیان کرد که برای زنان «مجاز» بود. اما این تفسیر نیز ناقص است، زیرا گوندروده آگاهانه شعر را به عنوان «فرم مناسب تفکر» انتخاب کرد، نه صرفا به عنوان پوششی برای محتوایی که نمی توانست به طور مستقیم بیان کند.

منابع و مآخذ:

1. -Poems and Fantasies، 1805

2. -Melete (مجموعه پس از مرگ، شامل شعر و نثر).

3. Ezekiel, Anna, trans. Karoline von Günderrode: Philosophical Writings . Oxford New Histories of Philosophy. Oxford University Press, 2026

4. Raisbeck, Joanna. Karoline von Günderrode . Oxford University Press.

5. “The Wisdom of Silenus, or Philosophical Pessimism in Günderrode.” Goethe Yearbook 32 . Cambridge University Press 2026،

6. Nassar, Dalia, and Kristin Gjesdal, eds. Women Philosophers in the Long Nineteenth Century: The German Tradition . Oxford University Press, 2021.

7. Hopp, Doris (2006). Karoline von Günderrode (in German). Frankfurt: Freies Deutsches Hochstift

8. Paul Harrison, Elements of Pantheism, 1999.