«چاربرجی»؛ وقتی عشق در سایه سنت و قدرت به سرنوشت گره می خورد

4 آبان 1405 - خواندن 6 دقیقه - 55 بازدید


«چاربرجی»؛ وقتی عشق در سایه سنت و قدرت به سرنوشت گره می خورد

خوانشی نمادین و روان شناختی از رمان علی صفرزاده

بعضی رمان ها روایت زندگی چند شخصیت اند و بعضی دیگر، از خلال سرگذشت شخصیت ها، تصویری از جامعه، مناسبات قدرت، ترس های پنهان و آرزوهای سرکوب شده انسان ترسیم می کنند. «چاربرجی»، اثر علی صفرزاده، از دسته دوم است؛ رمانی که در ظاهر، داستان عشق، جدایی و رنج را روایت می کند، اما در لایه های عمیق تر، به رویارویی انسان با سنت های سخت جان، قدرت خودکامه، تنهایی و جست وجوی هویت می پردازد. برای درک جهان این رمان، دنبال کردن حوادث داستان به تنهایی کافی نیست؛ باید به نشانه ها و نمادهایی نیز توجه کرد که نویسنده از طریق آن ها، معنایی فراتر از سطح روایت می سازد.

خوانش نمادین و روان شناختی «چاربرجی» بر این فرض استوار است که عناصر طبیعی، مکان ها، شخصیت ها و رخدادهای داستانی، صرفا اجزای سازنده روایت نیستند؛ این عناصر در پیوند با تجربه شخصیت ها، به نشانه هایی از وضعیت روانی و اجتماعی آنان تبدیل می شوند. در این چارچوب، نماد معنایی ثابت و ازپیش تعیین شده ندارد، بلکه می تواند در موقعیت های مختلف، معانی گوناگون و حتی متضاد پیدا کند. همچنین، بهره گیری از مفاهیم روان شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ، ازجمله «سایه»، «پیر فرزانه»، «آنیما» و «فرایند تفرد»، امکان می دهد رفتار شخصیت ها را نه فقط در سطح کنش های آشکار، بلکه در ارتباط با تعارض های درونی و نیروهای ناآگاه روان بررسی کنیم.

رمان با تصویری از فتاح در گورستان و بر سر گور دورافتاده شمایل آغاز می شود؛ تصویری آکنده از فقدان، تنهایی و خاطره که از همان ابتدا، خواننده را با تلخی سرنوشت این رابطه روبه رو می کند. روایت سپس به گذشته بازمی گردد و زندگی فتاح در سراب، رابطه او با ملاشاولی، خروج از محیط آشنای روستا و آشنایی با شمایل، دختر آداراب، را بازمی نماید. عشقی که میان فتاح و شمایل شکل می گیرد، در فضای مناسبات سنتی و سلطه قدرت های خانوادگی و محلی، به رابطه ای ممنوع و پرمخاطره تبدیل می شود. خشونت، جدایی، زندان و فقدان، مسیر زندگی شخصیت ها را دگرگون می کند و عشق آنان را به روایتی از مواجهه با مناسبات سرکوبگر پیوند می زند. در پایان، بازگشت فتاح به خاطرات گذشته نشان می دهد که برخی فقدان ها با گذشت زمان از میان نمی روند؛ بلکه در حافظه باقی می مانند و معنای زندگی را دگرگون می کنند.

یکی از محورهای مهم این خوانش، بررسی نمادهای طبیعی است. رودخانه کارون نمونه روشنی از چندمعنایی نماد در رمان به شمار می آید. کارون در صحنه های ارتباط فتاح و شمایل، هم فاصله میان آن دو را مجسم می کند و هم امکان پیوندشان را فراهم می آورد. در ماجرای نجات دختربچه، رودخانه با خطر و شجاعت پیوند می خورد؛ اما در حادثه غرق شدن پیرعلی، سویه مرگ بار و تراژیک خود را آشکار می سازد. بنابراین، یک عنصر طبیعی در موقعیت های مختلف، معناهایی متفاوت پیدا می کند. کوه، آتش، درخت بلوط و خورشید نیز در همین چارچوب قابل بررسی اند؛ عناصری که در ارتباط با تجربه شخصیت ها، می توانند تداعی گر امید، انزوا، پایداری، رنج و خاطره باشند.

بااین حال، جهان نمادین «چاربرجی» به طبیعت محدود نمی شود. خود چاربرجی، به عنوان مکان زندان و محدودیت، در این خوانش به تجسمی از قدرت سرکوبگر تبدیل می شود. کاکاسام و آداراب نیز از منظر مفهوم یونگی «سایه» قابل بررسی اند؛ مفهومی که به جنبه های انکارشده، سرکوب شده یا تاریک روان فرد و، در سطحی دیگر، جمع اشاره دارد. از این منظر، خشونت را نمی توان صرفا خصلتی فردی در چند شخصیت دانست؛ خشونت هنگامی ماندگارتر می شود که با ساختارهایی پیوند بخورد که سلطه را طبیعی و مخالفت را ناموجه جلوه می دهند. در برابر این نیروها، ملاشاولی با دانش، تجربه و راهنمایی، به الگوی «پیر فرزانه» نزدیک می شود؛ شخصیتی که فتاح را به خروج از محیط آشنا و آغاز سفری دشوار فرامی خواند.

مفهوم «فرایند تفرد» نیز در فهم مسیر فتاح اهمیت دارد. سفر او از سراب، رویارویی با خطرها، تجربه عشق و تحمل فقدان، مسیری مستقیم و بی مانع به سوی پیروزی نیست؛ حرکتی دشوار و پرهزینه در مسیر شناخت خویشتن است. فتاح در جهان بیرونی به آنچه می خواهد دست نمی یابد و فقدان شمایل نیز جبران نمی شود؛ بااین همه، مواجهه با گذشته می تواند زمینه نوعی خودآگاهی را فراهم کند. از این منظر، شکست بیرونی الزاما به معنای پایان حرکت درونی انسان نیست، همان طور که خودآگاهی نیز لزوما نمی تواند همه زخم های گذشته را درمان کند.

اهمیت «چاربرجی» در نهایت، در امکان خواندن آن از منظرهای گوناگون نهفته است: نمادشناسی، روان شناسی تحلیلی، جامعه شناسی ادبیات و تاملات فلسفی درباره آزادی و اجبار. این رمان را نمی توان فقط داستانی عاشقانه دانست؛ با اثری روبه رو هستیم که برخورد عشق و قدرت، فرد و سنت، آزادی و اجبار، و آگاهی و نیروهای پنهان روان را در کانون توجه قرار می دهد. ارزش خوانش نمادین نیز در تحمیل معنایی قطعی بر داستان نیست، بلکه در آشکارکردن پیوندهای میان نمادها، شخصیت ها و رخدادهاست.

در جهان «چاربرجی»، انسان در حصار مناسبات اجتماعی و خانوادگی گرفتار می شود، اما تجربه عشق و خاطره، حتی پس از شکست و فقدان، در برابر فراموشی مقاومت می کند. تلخی سرنوشت شخصیت ها از همین تناقض سرچشمه می گیرد: قدرت می تواند مسیر زندگی را محدود کند، روابط را از هم بگسلد و عشق را به رنج بدل سازد، اما نمی تواند به سادگی تمام معنای تجربه انسانی را از میان ببرد. آنچه از این رمان در ذهن باقی می ماند، تنها سرگذشت یک عشق ناکام نیست؛ پرسشی ماندگار درباره نسبت انسان با نیروهایی است که زندگی اش را شکل می دهند و امکان شناخت و مقاومت در برابر آن ها.