صنعت فرهنگ؛ سرگرمی ابزار سلطه

3 آبان 1405 - خواندن 4 دقیقه - 20 بازدید


صنعت فرهنگ؛ سرگرمی ابزار سلطه 

چه کسی سلیقه ما را می سازد؟ آیا آنچه دوست داریم، انتخابی آزادانه است یا نتیجه نظمی پنهان که پیش از انتخاب ما، گزینه هایمان را تعیین کرده است؟ این پرسش، ما را به یکی از مهم ترین مفاهیم مکتب فرانکفورت، یعنی «صنعت فرهنگ»، می رساند؛ مفهومی که تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر برای توضیح رابطه فرهنگ، سرمایه داری و سلطه اجتماعی مطرح کردند و تام باتومور در کتاب مکتب فرانکفورت به بررسی آن می پردازد.

در نگاه نخست، صنعت فرهنگ چیزی جز گسترش سرگرمی، رسانه و محصولات فرهنگی به نظر نمی رسد؛ فیلم، موسیقی، برنامه های تلویزیونی و محتوای رسانه ای که برای دسترسی گسترده تر مردم تولید می شوند. اما مسئله فرانکفورتی ها اصل سرگرمی یا دسترسی همگانی به فرهنگ نیست؛ مسئله آن است که فرهنگ، هنگامی که تابع منطق سود و تولید انبوه می شود، ممکن است از نیروی انتقادی خود فاصله بگیرد و به ابزاری برای بازتولید وضع موجود تبدیل شود.

در چنین شرایطی، فرهنگ دیگر صرفا عرصه آفرینش و اندیشیدن نیست؛ به کالایی بدل می شود که باید بفروشد، مخاطب جذب کند و چرخه مصرف را زنده نگه دارد. محصولات فرهنگی، با وجود تفاوت های ظاهری، ممکن است از الگوهای تکراری پیروی کنند؛ مخاطب سرگرم می شود، اما کمتر فرصت می یابد درباره ساختارهایی بیندیشد که زندگی او را شکل می دهند. خطر اصلی اینجاست: سلطه همیشه با اجبار و تهدید اعمال نمی شود؛ گاهی با رضایت، لذت و سرگرمی پیش می رود.

صنعت فرهنگ، از این منظر، فقط بر آنچه می بینیم و می شنویم تاثیر نمی گذارد؛ می تواند بر آنچه ارزشمند می دانیم، آنچه آرزو می کنیم و حتی بر شیوه ای که درباره خود و جهان می اندیشیم نیز اثر بگذارد. وقتی موفقیت با میزان مصرف، خوشبختی با نمایش دارایی و محبوبیت با شمار دنبال کنندگان سنجیده می شود، معیارهای زندگی نیز آرام آرام به منطق بازار نزدیک می شوند. انسان ممکن است تصور کند آزادانه انتخاب می کند، درحالی که خواسته هایش تا اندازه ای در محیطی شکل گرفته اند که منافع اقتصادی و سازوکارهای رسانه ای در آن نقش تعیین کننده دارند.

البته این تحلیل به معنای آن نیست که مخاطبان موجوداتی منفعل اند یا هر محصول فرهنگی الزاما ابزار سلطه است. مردم می توانند محتواها را به شیوه های متفاوت تفسیر کنند، در برابر پیام های مسلط مقاومت ورزند و از رسانه ها برای آگاهی بخشی و همبستگی بهره بگیرند. اهمیت نظریه انتقادی دقیقا در همین پرسشگری نهفته است: چه کسی فرهنگ را تولید می کند، چه منافعی از آن سود می برند و چه صداهایی در این فرایند به حاشیه رانده می شوند؟

امروز، در جهانی که توجه انسان به منبعی اقتصادی تبدیل شده است، نقد صنعت فرهنگ اهمیتی دوچندان دارد. هر محتوای پربازدید الزاما آگاهی بخش نیست و هر سرگرمی پرطرفدار نیز الزاما بی ارزش نیست. مسئله، توانایی تشخیص تفاوت میان سرگرمی و آگاهی، مصرف و انتخاب، محبوبیت و حقیقت است.

جامعه ای که تمام اوقات فراغتش را مصرف می کند، ممکن است فرصت اندیشیدن به زندگی خود را از دست بدهد. نقد صنعت فرهنگ، دعوت به کنار گذاشتن لذت نیست؛ دعوت به بازپس گرفتن اختیار اندیشیدن است. زیرا آزادی فقط حق انتخاب از میان گزینه های موجود نیست؛ توانایی پرسیدن از چگونگی ساخته شدن همین گزینه ها نیز هست.