مکتب فرانکفورت؛ هنر پرسیدن از جهانی که بدیهی به نظر می رسد

3 آبان 1405 - خواندن 3 دقیقه - 17 بازدید


مکتب فرانکفورت؛ هنر پرسیدن از جهانی که بدیهی به نظر می رسد

گاهی بزرگ ترین مانع شناخت جهان، ناآگاهی ما نیست؛ عادت کردن به چیزهایی است که دیگر درباره شان پرسش نمی کنیم. مکتب فرانکفورت از دل همین ضرورت سر برآورد: ضرورت بازاندیشی در جامعه ای که در آن پیشرفت علمی و فناوری، لزوما به آزادی و رهایی انسان نمی انجامد و عقلانیت، گاه به جای آنکه ابزاری برای رهایی باشد، به سازوکاری برای سلطه تبدیل می شود.

کتاب مکتب فرانکفورت نوشته تام باتومور، با ترجمه حسینعلی نودری، دریچه ای به یکی از تاثیرگذارترین جریان های فکری قرن بیستم می گشاید؛ جریانی که کوشید با عبور از تحلیل های صرفا اقتصادی، پیوندهای پیچیده میان قدرت، فرهنگ، ایدئولوژی، روان شناسی و زندگی اجتماعی را آشکار کند. این کتاب، خواننده را با اندیشه متفکرانی چون ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه و یورگن هابرماس آشنا می کند؛ اندیشمندانی که هر یک به شیوه ای کوشیدند به پرسشی بنیادین پاسخ دهند: چرا انسان در جهانی که امکانات رهایی در آن گسترش یافته است، همچنان در معرض سلطه و ازخودبیگانگی قرار دارد؟

یکی از جذابیت های کتاب، طرح مفاهیمی است که همچنان برای فهم زندگی معاصر اهمیت دارند. «عقلانیت ابزاری» ما را به تامل درباره جهانی فرامی خواند که در آن کارآمدی، گاه جایگزین داوری اخلاقی می شود؛ «صنعت فرهنگ» نشان می دهد که سرگرمی و مصرف چگونه می توانند در شکل دهی به سلیقه ها و تضعیف تفکر انتقادی نقش داشته باشند؛ و مفهوم «شخصیت اقتدارگرا» ما را متوجه پیوند میان ساختارهای اجتماعی، روان شناسی فردی و پذیرش سلطه می کند. این مفاهیم، صرفا اصطلاحاتی دانشگاهی نیستند؛ ابزارهایی برای دیدن لایه های پنهان واقعیتی اند که هر روز با آن زندگی می کنیم.

اهمیت دیگر کتاب، آشنایی با تحول نظریه انتقادی و اختلاف نظرهای درونی این جریان است. باتومور تنها به معرفی دستاوردها بسنده نمی کند، بلکه کاستی ها، محدودیت ها و انتقادهای وارد بر مکتب فرانکفورت را نیز بررسی می کند. از بدبینی برخی متفکران نسل نخست درباره امکان رهایی تا تلاش هابرماس برای بازسازی عقلانیت از مسیر گفت وگو، خواننده با سنتی مواجه می شود که خود نیز از نقد و بازنگری مصون نمانده است.

مکتب فرانکفورت برای دانشجویان و پژوهشگران فلسفه، جامعه شناسی، علوم سیاسی و مطالعات فرهنگی، منبعی راهگشاست؛ اما اهمیت آن به محیط دانشگاه محدود نمی شود. این کتاب به هر خواننده ای یادآوری می کند که نباید وضع موجود را با وضع مطلوب، قدرت را با حقانیت و پیشرفت را با رهایی یکی گرفت.

خواندن این اثر، دعوت به آموختن چند نظریه نیست؛ دعوت به تغییر شیوه نگاه کردن است. شاید ارزشمندترین میراث مکتب فرانکفورت همین باشد: جرئت پرسیدن از آنچه بدیهی می پنداریم، توانایی نقد آنچه تغییرناپذیر می نماید و وفاداری به امکانی که هنوز برای انسانی تر شدن جهان وجود دارد.