ریشه های فلسفی نظریه سازنده گرایی ویگوتسکی

28 مهر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 27 بازدید

نظریه فرهنگی–تاریخی ویگوتسکی محصول یک پروژه فکری آگاهانه بود، نه مجموعه ای از مشاهدات تجربی پراکنده. ویگوتسکی در دانشگاه مردمان شانیاوسکی در مسکو در رشته های فلسفه و تاریخ تحصیل کرد و تسلطی چشمگیر بر ادبیات فلسفی اروپا داشت. او بحران روان شناسی معاصر خود را در شکست دوگانه انگاری دکارتی می دید که ذهن را از بدن و فرد را از جامعه جدا می کرد؛ دوگانه انگاری ای که به نظر او مانع از درک ماهیت اجتماعی–فرهنگی کارکردهای روانی عالی شده بود. ویگوتسکی به دنبال نظریه ای فلسفی بود که امکان نگاهی رادیکال تر به مسائل نظری، روش شناختی و عملی روان شناسی را فراهم کند و در این جستجو، به سنت فلسفی آلمانی قرن هجدهم و نوزدهم و به ویژه به اسپینوزا، هگل، فوئرباخ و مارکس رسید.
اسپینوزا به ویگوتسکی چارچوبی برای غلبه بر دوگانه انگاری ذهن–بدن عرضه کرد: انسان به عنوان موجودی واحد که اندیشه و جسم او دو نمود از یک جوهر واحدند، نه دو جوهر جدا. این ایده در مفهوم ویگوتسکی از وحدت زیست شناختی و اجتماعی در رشد انسان بازتاب یافته است. هگل—که ویگوتسکی پیش از دانشگاه در دبیرستان خوانده بود—مفهوم دیالکتیک را فراهم کرد: رشد نه به صورت خطی و انباشتی، بلکه از طریق تنش، تضاد و حل دیالکتیکی آن ها رخ می دهد. بازرگانوف تاکید می کند که ویگوتسکی با «تسلط بر روش دیالکتیکی در نسخه هگلی–مارکسیستی آن» رویکرد فرهنگی–تاریخی را توسعه داد. این ایده در تاکید ویگوتسکی بر درونی سازی (تبدیل تعامل بیرونی به کارکرد درونی) و در ماهیت رابطه ای و غیرخطی ZPD دیده می شود.
فوئرباخ با تاکید بر اینکه فلسفه نظری و الهیات را نمی توان از انسان زنده جدا کرد، زمینه انسان محوری ای را فراهم کرد که ویگوتسکی آن را به انسان محوری اجتماعی تبدیل کرد: ذهن انسان محصول فعالیت مشترک انسانی است، نه امری از پیش داده شده. مارکس و انگلس مستقیم ترین و نظام مندترین تاثیر را بر ویگوتسکی داشتند. تقریبا همه ارجاعات ویگوتسکی به نوشته های آن ها در مجموعه آثارش به مضامین فلسفی اختصاص دارد. ویگوتسکی پروژه خود را «روان شناسی ای مبتنی بر مارکسیسم» می دانست و آن را «روان شناسی انقلابی» می نامید. او در مقاله کلیدی «معنای تاریخی بحران روان شناسی» استدلال کرد که روان شناسی به عنوان یک علم به طور بنیادین معیوب است، زیرا فاقد مبنای فلسفی منسجمی است که بتواند سوژه انسانی را در وحدت زیست شناختی و اجتماعی اش درک کند.
ورچ سه اصل مارکسیستی را که الهام بخش پژوهش رشد ویگوتسکی بودند برمی شمارد: (الف) آگاهی انسان اساسا اجتماعی است، نه صرفا زیست شناختی؛ (ب) فعالیت انسان با مصنوعات مادی و ابزارهای روانی–نمادین میانجی می شود؛ و (ج) واحدهای تحلیل برای درک فعالیت و رشد انسان باید کل نگر باشند. اصل اول در مفهوم ZPD (یادگیری نخست در سطح بین فردی و سپس درونی سازی) بازتاب یافته؛ اصل دوم در نظریه میانجی گری و ابزارهای فرهنگی؛ و اصل سوم در تاکید بر فعالیت مشترک و کل نگر بودن تحلیل.