«خدایی در بیرون ما وجود ندارد»

28 مهر 1405 - خواندن 2 دقیقه - 32 بازدید
«خدایی در بیرون ما وجود ندارد»


در باوری که این همه سال به ما آموخته اند، قرار بود امید به یک نیروی بیرونی باشد؛ تکیه گاهی که هر وقت درماندیم دست ما را بگیرد، هر وقت خسته شدیم جان تازه ای بدهد و هر وقت شکست خوردیم تقدیر را تغییر دهد. اما حقیقت تلخ و در عین حال آزادکننده این است که آن نیروی بیرونی وجود ندارد. نه از آن جهت که جهان ماست و نه از آن جهت که ارزشی نیستی؛ بلکه از آن جهت که قرار نیست بیاید و به جای ما زندگی کند. این باور قدیمی، این انتظار مقدس، بیش از آنکه ما را به پیش ببرد، رنگ و بوی خرافه دارد؛ خرافه ای که به ما می گوید هرچه باید بشود، از جایی دیگر به دست می آید و ما تنها باید بنشینیم و چشم به احوال خودمان نباشیم. ولی زندگی چنین عقدنامه ای را امضا نکرده است. هرچه هست و هرچه قرار است بشود، درون خود ما جای دارد؛ نه در آسمانی دور، نه در شانس و نه در دست ناپیدای دیگران.

خدای درون تو، افکار توست؛ همان رشته افکاری که یا تو را زنده نگه می دارد یا هر روز کمی می کشد. وقتی به این باور می رسی که هیچ معجزه ای از بیرون راهی خانه ات نمی شود، دیگر جایی برای بهانه جویی نمی ماند. دیگر نمی توان گفت تقصیر شرایط است، تقصیر بخت است، تقصیر روزگاری است که رو به ما نیاورد. چون این جمله صریح است، هرچه می خواهی بشود، از همین ذهن تو می گذرد. این یک دین سخت اما روشن است؛ دینی که تو را از جایگاه تماشاچی پایین می کشد و روی صندلی بازیگردان می نشاند. در این نگاه، دعا و آرزو بی معنا نیست، اما دیگر باج خواهی از بیرون نیست؛ تا خواستن و اراده و عمل، دعای واقعی است. نیرویی که بتواند تو را تغییر دهد، قرار نیست از جایی فرود آید؛ آن نیرو چون رودخانه ای در جریان فکر و اراده ی خودت جاری است.