بتول قربانی سینی
کارشناس ارشد مهندسی گداخت هسته ای,, نویسنده و پژوهشگر ریاضیات، فلسفه و...
221 یادداشت منتشر شدهسواحل هاوایی
با صدای زنگ موبایل همچون پرنده ای چابک از خواب پرید؛ در آن لحظه نه می دانست که در کدام زمان است و در کدام مکان؛ حتی نمی دانست متعلق به چه گونه ای از موجودات و در چه دوره ای از تاریخ به سر می برد؛ به محض اینکه سیستم عامل مغزش بالا آمد, دوباره خود را پهن رختخواب کرد.
یادش آمد قرار است زندگیش را با آنچه که آرزو داشت همسان ساری کند. هر چه زور زده بود نتوانسته بود آینده ای که آرزویش را داشت را از شکم روزگار، بدنیا آورد; پس تصمیم گرفته بود که در خیالش آنگونه که دوست داشت زندگی کند. بلند شد و با صابون بدبوی کنار روشور، صورتش را شست و در ذهنش رایحه خان الصابون را استشمام کرد؛ بدون آنکه در آینه نگاه کند در تصورش حس کرد، درخشش پوستش صدچندان شده است. تصور که دیگر خرجی نداشت.
در حالی که نان خشک و تکه ای پنیر مانده سق می زد در خیالش متصور شد، کره پسته با نان تست و اتمیل درکنار ماست یونانی و عسل در لقمه های فانتزی در دهان می گذارد.
روپوش دراز مدرسه اش را پوشید و مقنعه را در سرش چپاند و متصور شد، یکی از آن یونیفرم های مدارس هر جایی بغیر از اینجا را بر تن کرده است.
وارد مدرسه که شد؛ در صفی ایستاد که زاویه خورشید با آن طوری هماهنگ شده بود که آفتاب عرض و طول و ارتفاع بدنش را می سوزاند؛ تصور کرد در سواحل هاوایی مشغول آفتاب گرفتن است. صدای جیغ و داد مدیر و سوت بلندگو یکجا در گوشش پیچید، موعظه های کشدار مدیر را موزیک شاد اول صبح در سواحل هاوایی تصور کرد، مهم نبود آنجا اول صبح موزیک شاد پخش می شود یا نمی شود، مهم همسان سازی برای آنچه که با آن مواجه می شد بود. سوت بلندگو را با موجهای آب های سواحل هاوایی همسان سازی کرد....
مجبور شد، صدای معاون مدرسه که بر سرشان جیغ می زد مقنعه اتان را درست سرتان کنید را با سوت قطاری که شاید هیچگاه به سواحل هاوایی نمی رسد، همسان سازی کند.