مرز باریک میان شرطی سازی و تربیت واقعی

20 شهریور 1405 - خواندن 6 دقیقه - 9 بازدید


مرز باریک میان شرطی سازی و تربیت واقعی

جان دیویی در کتاب «دموکراسی و آموزش و پرورش»، با نگاهی تیزبینانه، یکی از مهم ترین تمایزهای فلسفه ی تعلیم و تربیت را ترسیم می کند: تفاوت میان «تمرین» و «آموزش واقعی» . این تمایز، نه یک تفاوت لغوی، بلکه تفاوتی بنیادین در «نگرش به انسان» و «هدف از تعلیم و تربیت» است. در نگاه رایج و سطحی، تمرین و آموزش، اغلب مترادف به کار می روند؛ اما دیویی با کالبدشکافی این دو مفهوم، نشان می دهد که اولی، «رفتار ظاهری» را شکل می دهد و دومی، «منش و درک درونی» را متحول می سازد. او با قاطعیت اعلام می کند که بسیاری از آنچه در مدارس به عنوان «آموزش» انجام می شود، در حقیقت، چیزی جز «تمرین» یا «شرطی سازی رفتاری» نیست؛ فرآیندی که موجودی منفعل را به انجام حرکاتی از پیش تعیین شده وادار می کند، بدون آنکه کوچک ترین تاثیری بر «ذهن و روح» او بگذارد.

دیویی برای روشن تر شدن این تمایز، به مثال هایی ملموس و روزمره اشاره می کند. حیوانی را در نظر بگیرید که با پاداش غذا، به انجام حرکات خاصی عادت داده می شود. یک اسب، با استفاده از افسار و پاداش، می آموزد که در مسیر مشخصی حرکت کند. یک موش، در یک ماز، با یافتن غذا، مسیر درست را یاد می گیرد. در تمام این موارد، رفتار حیوان، «شکل دهی بیرونی» شده است، اما هیچ گاه، حیوان به «معنای اجتماعی» آن حرکت دست نمی یابد. اسب، نمی داند که با حرکت خود، به صاحبش در حمل بار کمک می کند؛ موش، درکی از «هدف آزمایش» ندارد. این، دقیقا همان چیزی است که دیویی «تمرین» می نامد: تغییر رفتار از طریق پاداش و تنبیه، بدون «مشارکت ذهنی و عاطفی» فرد در هدف آن فعالیت.

اما آیا این پدیده، فقط محدود به دنیای حیوانات است؟ دیویی با صراحت می گوید که خیر. بسیاری از روش های آموزشی رایج در مدارس، دقیقا بر همین الگو استوارند. دانش آموزی که صرفا برای «نمره»، «تایید معلم» یا «ترس از تنبیه» به مطالعه می پردازد، درست مانند همان موشی است که برای پاداش غذا، مسیر ماز را طی می کند. او ممکن است «محتوای درسی» را حفظ کند و در امتحان، پاسخ درست بدهد، اما این پاسخ ها، هیچ گاه به «منش و درک درونی» او راه نمی یابند. او «معنای» آن دانش را درک نمی کند، به آن «علاقه» پیدا نمی کند و نمی داند که این دانش، چه نقشی در زندگی فردی و اجتماعی او ایفا خواهد کرد. به عبارت دیگر، او «تمرین» شده است، اما «آموزش» ندیده است. او برای «پاداش بیرونی» کار می کند، نه برای «ارزش درونی» خود فعالیت.

در نقطه ی مقابل، دیویی «آموزش واقعی» را این گونه تعریف می کند: فرآیندی که در آن، فرد، در یک «فعالیت مشترک» با دیگران، به عنوان «شریکی فعال» شرکت می کند و «هدف آن فعالیت»، به «هدف خود او» تبدیل می شود. این جا، نه خبری از پاداش بیرونی است و نه ترس از تنبیه. انگیزه ی فرد، «درونی» و «خودانگیخته» است؛ او کاری را انجام می دهد چون به «معنا» و «ارزش» آن پی برده است و خود را «بخشی از یک کل بزرگ تر» می داند.

دیویی برای روشن تر شدن این مفهوم، به مثال زیبای کودکی در یک قبیله ی جنگ جو اشاره می کند. این کودک، در بازی های جنگی شرکت می کند، نه از روی ترس یا برای پاداش، بلکه چون در این بازی ها، از سوی هم قبیله ای هایش «تایید» و «تشویق» می شود و «احساس تعلق» به گروه پیدا می کند. او به تدریج، «ذهن و منش جنگ جویانه» را درونی می سازد. او نه فقط «رفتار جنگ جویانه» را تمرین می کند، بلکه «معنا»ی آن را درک می کند، «احساس غرور و افتخار» آن را تجربه می کند و به آن «علاقه» پیدا می کند. برای او، جنگیدن، دیگر یک «تکلیف تحمیلی» نیست، بلکه «بخشی از هویت او» به عنوان یک عضو قبیله است.

این تفاوت، تفاوتی است میان «اجبار بیرونی» و «تعهد درونی». در تمرین، فرد، یک «ابزار منفعل» در دست دیگران است؛ در آموزش، فرد، یک «عامل فعال و آگاه» است که هدف گروه را به عنوان هدف خود انتخاب کرده است. دیویی با این تمایز، به صراحت اعلام می کند که «آموزش واقعی، یعنی درونی سازی اهداف مشترک گروه از طریق مشارکت فعالانه، نه تحمیل بیرونی الگوهای رفتاری». این تمایز بنیادین، پیامدهای عمیقی برای نظام های آموزشی دارد:

نخست، بازتعریف نقش معلم. معلم، دیگر «ناظر و مجری پاداش و تنبیه» نیست، بلکه «طراح موقعیت های مشترک یادگیری» است. او باید موقعیت هایی خلق کند که دانش آموزان، به طور طبیعی و خودانگیخته، جذب «معنا و هدف» فعالیت شوند و در آن «مشارکت عاطفی و ذهنی» پیدا کنند.

دوم، تغییر رویکرد به «ارزش یابی». ارزش یابی مبتنی بر نمره و پاسخ درست، در نظام «تمرین» معنا دارد، اما در نظام «آموزش واقعی»، «فرآیند مشارکت و درونی سازی معنا» ارزش گذاری می شود، نه صرفا «نتیجه ی نهایی».

سوم، پرورش «انگیزه ی درونی». هدف نهایی آموزش، ایجاد «علاقه ی پایدار» به یادگیری و «حس مسئولیت اجتماعی» است؛ نه صرفا «اطاعت منفعلانه» از دستورات.

دیویی با این تمایز ظریف اما عمیق، ما را به تامل در ماهیت تعلیم و تربیت فرا می خواند. آیا می خواهیم انسان هایی «تمرین دیده» تربیت کنیم که صرفا به دنبال پاداش های بیرونی هستند و در برابر تغییرات محیط، درمانده و سردرگم می شوند؟ یا می خواهیم انسان هایی «آموزش دیده» پرورش دهیم که به «معنای فعالیت های شان» آگاهند، به آن «علاقه» دارند و در مسیر اهداف مشترک انسانی، با «همدلی و تعهد» گام برمی دارند؟ پاسخ دیویی، روشن است: آموزش واقعی، «هم سفری» است در مسیری که در آن، هر فرد، با آگاهی و انتخاب خود، به سوی هدفی مشترک حرکت می کند و در این مسیر، نه فقط دانش، که «منش و انسانیت» خود را می سازد. این، همان میراث گرانبهایی است که دیویی برای نظام های آموزشی مدرن به یادگار گذاشته است.