«مرا از دور تماشا کن؛ من از نزدیک غمگینم.»

«مرا از دور تماشا کن؛ من از نزدیک غمگینم.»
این جمله را باید روی میز هر مقام دولتی گذاشت؛ نه به عنوان یک جمله شاعرانه، بلکه به عنوان یک هشدار سیاسی. چون مسئله امروز فقط این نیست که دولت مردم را نمی بیند؛ مسئله این است که دولت گاهی تصویری از مردم می بیند که با مردم واقعی فاصله ای به اندازه یک زندگی دارد.
مردم دیگر با آمار زندگی نمی کنند؛ با قیمت زندگی می کنند. با قیمت نان، برنج، گوشت، دارو، مسکن، اجاره، آموزش، حمل ونقل و هزار هزینه ای که هر صبح از خواب بیدار می شود و پیش از صاحبخانه و فروشنده و صاحب قبض، سراغ جیب مردم می آید. این مردم برای زنده ماندن «سبد هزینه» دارند، نه «سبد آرزو». مسئله فقط این نیست که کالا گران شده است؛ مسئله این است که قدرت خرید انسان کوچک شده است. وقتی دستمزد از قیمت ها عقب می ماند، فقط یک عدد اقتصادی تغییر نکرده است؛ شان زندگی انسان تحت فشار قرار گرفته است. وقتی یک خانواده ناچار می شود میان درمان، آموزش، تفریح، سفر، پوشاک و حتی برخی نیازهای ضروری یکی را انتخاب کند، دیگر نمی توان از «رفاه» سخن گفت. می توان آمار تولید کرد؛ اما نمی توان احساس شرمندگی پدر در برابر فرزندشرا در جدول اکسل محاسبه کرد. می توان نرخ تورم را اعلام کرد؛ اما نمی توان اضطراب مادری را که قیمت داروی فرزندش را می بیند، با یک درصد توضیح داد. می توان از آینده سخن گفت؛ اما نمی توان جوانی را که سال ها درس خوانده و هنوز نمی داند فردای خود را چگونه بسازد، با وعده آینده آرام کرد.
اینجاست که سیاست از اقتصاد جدا می شود و به مسئله کرامتتبدیل می شود. دولت اگر می خواهد مردم را قانع کند، ابتدا باید آنان را ببیند.نه فقط هنگام انتخابات. نه فقط در قاب دوربین. بلکه در بازار، در مطب پزشک، در بنگاه اجاره خانه و در خانه هایی که خانواده ها شب ها دور یک سفره نشسته اند و حساب می کنند کدام هزینه را باید حذف کنند. مردم تماشاگر سیاست گذاری نیستند؛ هزینه سیاست گذاری را با زندگی خود می پردازند. اگر تصمیمی گرفته می شود، باید پرسید چه کسی هزینه آن را می دهد؟ اگر قیمت ها اصلاح می شود، باید پرسید درآمدها چه می شوند؟ اگر از «واقعی شدن قیمت ها» سخن می گوییم، آیا قرار است فقط قیمت ها واقعی شوند یا دستمزد و قدرت خرید مردم هم قرار است واقعی شود؟
نمی شود قیمت ها را جهانی کرد و درآمد مردم را فراموش کرد. نمی شود از مردم انتظار صبر داشت و هر روز چیزی از سفره آنان کم کرد. نمی شود از مشارکت اجتماعی سخن گفت، اما صدای جامعه را فقط زمانی شنید که بلند و اعتراضی شده باشد. و نمی شود انتظار داشت مردم به آینده امیدوار باشند، وقتی امروز آنان دائما در حال از دست دادن بخشی از زندگی خود هستند. جامعه را با دستور نمی توان امیدوار کرد.
امید، محصول تجربه روزمره مردم است.