جبر یا اختیار؟

17 شهریور 1405 - خواندن 5 دقیقه - 8 بازدید



 مضمون عشق به سرنوشت پذیرش کلی همه چیزهایی است که در زندگی انسان و جهان رخ می دهند: «پذیرش دیونیسوسی جهان، آن گونه که هست، بدون هیچ گونه کم و کاست و بدون استثنا و انتخاب.» (فردریش نیچه؛ مجموعه آثار پاره گفتارهای منتشرشده پس از مرگ اما عشق به سرنوشت در عین حال بیانی جدل آمیز دارد و تجسم نوعی بزرگ منشی و جابه جایی با عظمتی دیگر است. نیچه در کتاب «بنگر به این انسان» می گوید: «فرمول من برای مشخص کردن عظمت در انسان عشق به سرنوشت است.» نیچه در واقع توان آری گویی و تایید زندگی را در برابر ضعف و سستی و نفی حیات می بیند یا به عبارت دیگر، عشق به واقعیت و شور و اشتیاق به یک آرمان و ایده آل برتر و حقیقی و همزمان نفی آن دیگری. عشق به سرنوشت در عین حال یک خط مشی یا راهنمای انتقادی نیز هست: ترغیب و تشویق به چهره متضاد هستی و آری گویی به حیات که همه اشکال محکومیت زندگی را طرد می کند.

اما آری گویی به زندگی چگونه می تواند انتقادی باشد و نفی حیات را نقد کند و اگر همه چیز لازم و ضروری است، چگونه عشق به سرنوشت با ضرورت در هم می آمیزد؟ آری گویی به چه نحوی نقادانه و این نقد به چه صورت با ضرورت توامان است؟ عشق به سرنوشت بیانی مناقشه برانگیز دارد و کوشش بی باکانه تفکر در قرار دادن انسان در جهانی دگرگونه است و آن هم در زمانه ای که اخلاق مدرن فرد را همچون یک اراده و مسوول تغییر برداشت ها و القائات از طریق انتخاب هایش می داند. نیچه در غروب بت ها می نویسد: «ما پاره ای از سرنوشتیم. ما به کل وابسته ایم. ما در کل هستیم.» عشق به سرنوشت با جایگزینی مفهوم اجتناب ناپذیری سرنوشت به جای گناه و نیز رد ایده آزادی انسان که اخلاق مدرن متضمن آن است، مضمونی فاقد ارزشگذاری های رایج اخلاقی است. ما نمی توانیم خیر و شر را انتخاب کنیم، زیرا برای انجام آن آزاد نیستیم. از نظر نیچه ما نمی توانیم وجود انسان را مجرم بدانیم، زیرا او آزاد در انجام کاری که می کند نیست. نیچه مفهوم بیگناهی انسان را بر اساس یک فرضیه سه گانه دوباره برقرار می سازد. بلز بنوآ، آن را این گونه توضیح می دهد: انفجار تمنای اراده در تنوعی از غرایز که در آن هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند در مظان اتهام قرار بگیرد، کاهش و تنزل مداوم و بی پایان برای جست وجوی علت چنین اراده و خواستی، غیرممکن شدن هرگونه شاکله علت و معلولی. واقعیت تداومی است که ما آن را به راحتی و با بازسازی مجدد در مجموعه ای از مراحل متمایز و جدا در هم می شکنیم. انسجام اراده نیز در عین حال فریبنده است. خواست و تمنای تقسیم ناپذیر در روبه رو شدن با وقایع و احتمالات وجود ندارد و تنها چیزی که موجود است سازماندهی غرایز متکثری است که به هیچ چیز خاص و ویژه ای نمی تواند نسبت داده شود. اعمال آدمی ناشی از تصمیماتی قطبی نیست، بلکه تحقق غرایز خودجوش است. نیچه به مفهوم بی گناهی انسان باز می گردد و بازنمایی این مفهوم در یونان پیشاسقراط را پیگیری می کند. بر اساس چنین بینشی نه فرجام تراژیک از طریق عمل پرهیزگارانه و نه رستگاری از طریق کیفیت اعمال وجود ندارد. مفهوم گناه و درد پایان ناپذیر در چنین نگرشی غایب است. عشق به سرنوشت بدان معناست که ما ضمن آشتی با جهان از هرگونه امید تسلی بخش به جهانی متعالی چشم بپوشیم. چنین برداشتی ناشی از تاثیر فهم این نکته است که خیر و شر مکمل یکدیگرند و هرکدام دست آخر شامل ضد خود نیز هست تا بدان اندازه که اخلاق نیز برای ایجاد چنین عشقی باید به آخر خط برسد. اما چگونه چنین حکمی می تواند وجود داشته باشد؟ وقتی امکان انتخاب نیست چگونه سرنوشت را بپذیریم یا آن را تغییر بدهیم؟ تفاسیر متفاوتی برای این مطلب بیان شده است. بلز بنوآ، به ویژه یادآور می شود که عشق به سرنوشت تزی درباره جهان نبوده و موضوع بر سر بازنمایی کاملا منطبق و عینی با واقعیت نیست. این نه یک یافته، بلکه یک ارزیابی ارزش است. عشق به سرنوشت ارزیابی درونمند به جای تایید نظری است و نیز ظرفیت ایجاد یک تفسیر مثبت از زندگی است. نیچه در کتاب حکمت شادان می نویسد: من در شمار کسانی خواهم بود که چیزها را زیبا می سازند. از این پس عشق من عبارت خواهد بود از عشق به سرنوشت.

نظیر مفهوم آرمان نزد نیچه، عشق به سرنوشت هدفی بیرونی که ما در جست وجوی دستیابی به آن باشیم نیست، بلکه تفسیری ایجابی از طریق وضعیت و حالت تن است. در فرضیه ای دیگر عشق به سرنوشت مشکل شکل دهی  ماهرانه به شرایط و پارادوکس تفکر به سرنوشت به همراه اراده به تحقق یک ایده آل که به نظر مخالف واقعیت است را حل می کند. ژنه شامپو معتقد است که به تفکر آرمانی که عشق به سرنوشت را می سازد نباید همچون یک هدف، بلکه به عنوان یک روند تحقق تاریخی نگریست.