ماه مهر، شروع فصل دلهره

9 شهریور 1405 - خواندن 4 دقیقه - 13 بازدید



برخاستن صبحگاهی در این صبح های ابتدای پاییزی هرسال برای من رنگی از دلشوره ای غریب دارد. گذر این همه سال از دوران مدرسه از اضطرابش نکاسته، غمی همواره تازه است. 

در حالی که اکثر آموزگاران و والدین ما دلسوزانه سعی و عزمی خیر داشته اند و در کنار اشتباهات انسانی قابل انتظار، علت این زخم های ناسور تن و جان این همه دانش آموز را را باید در اشتباهات مهلک سیستم آموزش و پرورش جستجو کرد. صبح های پاییزی انگار ماشین زمان روشن می شود به مرور سال های سال قبل؛ می رود بین ساعت شش و نیم صبح که تقویم تاریخ پخش می شود با موسیقی خوفناک تایم پینک فلوید میان اتفاقات تاریخی دور و نزدیک و برنامه ی بچه های انقلاب که شروعش یک ربع مانده به هفت بود.

مزه ی نان و پنیری که هرچه هم جویده می شد چون تلی از خاک در دهان ماسیده می شد و جز به ضرب چای شیرین شده از گلو پایین نمی رفت و صبحانه از مناسک مقدسی بود که اگر نمی خوردی اشتباهی بزرگ بود که آینده ات را نابود می کرد و تازه این تنها اشتباه واقعی بود در زمانی که چیزهای مثل پوشیدن کفش سفید سه چسبی! و شلوار لی در حد گناهان کبیره ی غیرقابل بخشایش به شمار می آمد. در مدرسه جز معدود آموزگاران خارق عادت، معیار خوب بودن دانش آموز سربه زیری محض بود(شما بخوانید توسری خور بودن) و نظر مخالف رویه ی مالوف یا اساسا نظری داشتن(چه معنی دارد که دانش آموز نظر داشته باشد)، از اشتباهات غیر قابل بخشایش بود. ملاک امتیاز و تشویق دانش آموزان از بر کردن زورکی محفوظاتی بود که هیچ جا به کار کسی نیامد و در نهایت، کنکور سراسری فرجام میلیون ها دانش آموز بود که تنها با محک انواع بسیار محدودی از مهارت و هوش قربانی می گرفت. البته شاید چنین محکی در چنان شرایطی عادلانه ترین غربال ممکن بود برای سیستم آموزشی که دانش آموزان را صرفا ماشین های جمع آوری داده می دانست. در مدرسه کسی شاد و در لحظه، عاشقانه و درست زندگی کردن را یادمان نداد. اهمیت آموختن مهارت های واقعی برای کار و زندگی کردن هیچ وقت اولویت آموزش و پرورش نبوده است. ما یاد گرفته بودیم که در تمام عمر باید صلیب بر دوش سختی و مرارت بکشیم تا صاف و آبدیده گردیم، تا آدم بشویم و جهان پیش روی ما پیستی بود خشک و بی جذابیت به دویدن دائمی برای رسیدن به نقطه ی ناملموسی در دوردست ها به نام هدف که اغلب نه تعریف درستی و نه وجود خارجی داشت. ملغمه ای از قربانی کردن حال های بیشمار و تبدیلش به حسرت های ماضی همراه کوهی از تکالیف خسته کننده ی تمام نشدنی در خانه که تمام چشمه های خلاقیت احتمالی را هم به طور تضمینی به سرنوشت مرداب ناگزیر می کرد و گویی در این عرصه کشیدن زجر بیشتر، رستگاری والاتری همراه خود داشت!

اکنون نیز اوضاع بهتر نیست و حتی به خاطر تشدید بیش از پیش این رقابت مصنوعی در سایه ایجاد درآمد برای مدارس چندمنظوره! و استفاده ی اجباری از محصولات امپراطوری های کتاب های کمک آموزشی که البته تنها به قصد اهداف خیرخواهانه تولید می شوند! بدتر هم شده است. خشونتی که با ادعای غیرممکن تحویل دادن دانش آموزان همه چیز تمام و بدون اشتباه با آینده ای عالی، تبلیغ و والایش می شود.

دانش آموزان در تاروپود این شبکه ی ظالمانه نه با توانایی و استعداد های شان و نه حتی با اسم که با تراز نمره و رتبه شناخته می شوند و ارزش وجودی شان به یک عدد تقلیل داده شده است. روشی معادل اعمال شدیدترین جنبه های خشونت که هرگونه مخالفت و مقاومت والدین و دانش آموزان مساوی طرد و حذف است. چرخه ای که برای حفاظت از جان و تن کودکان مان باید متوقف شود و کودکانی که باید یاد بگیرند تعیین هدف های نهایی در زندگی آدم ها تنها به عنوان نمادهای خام، قسمت کوچکی از زندگی ای هستند که گام زدن هر روزه در مسیر راه و لذت بردن از خود این مسیر، قسمت اعظم آن است و ای بسا اهداف خام ابتدایی که در این طی طریق پخته تر و قابل لمس تر می شوند.