سید علیرضا موجانی
25 یادداشت منتشر شدهدانشگاه یک طرف، صنعت یک طرف؛ مسئله کجاست؟
دانشگاه یک طرف، صنعت یک طرف؛ مسئله کجاست؟
یادداشتی درباره شکاف دانشگاه و صنعت در آموزش عالی ایران، از دریچه تجربه زیسته
یکی از تناقض هایی که سال هاست در فضای آموزشی کشور می بینم، این است که دانشگاه و صنعت هر دو از کمبود نیروی متخصص و حل نشدن مسائل واقعی صحبت می کنند، اما هنوز در بسیاری از موارد، زبان مشترکی برای گفت وگو با یکدیگر ندارند.
دانشگاه می گوید: «ما دانش و پژوهش داریم.»
صنعت می گوید: «ما مسئله و نیاز داریم.»
اما عجیب اینجاست که این دو، با وجود داشتن چیزی که دیگری به آن نیاز دارد، همیشه به راحتی به هم نمی رسند.
من در سال های فعالیت آموزشی خودم، این فاصله را فقط در ادبیات سیاست گذاری ندیده ام؛ در تجربه واقعی دانشجویان هم دیده ام. دانشجویی که سال ها درباره یک موضوع تخصصی مطالعه کرده، اما وقتی وارد محیط حرفه ای می شود، تازه متوجه می شود مسئله های واقعی سازمان با آنچه در کلاس و حتی گاهی در پروژه های دانشگاهی دیده، تفاوت جدی دارد.
مشکل الزاما این نیست که دانشگاه دانش کافی تولید نمی کند. مسئله این است که بخشی از این دانش در مسیر رسیدن به میدان عمل متوقف می شود.
یک مقاله منتشر می شود، پایان نامه دفاع می شود، پروژه تمام می شود و پرونده بسته می شود؛ اما مسئله ای که قرار بود پژوهش برای آن پاسخی ایجاد کند، همچنان در صنعت، سازمان یا جامعه باقی می ماند.
به نظرم اینجا باید بین «ارتباط دانشگاه و صنعت» و «همکاری واقعی دانشگاه و صنعت» تفاوت بگذاریم.
ممکن است یک دانشگاه با چند شرکت تفاهم نامه داشته باشد، نشست مشترک برگزار کند یا حتی دفتر ارتباط با صنعت ایجاد کرده باشد، اما اینها به تنهایی به معنای همکاری موثر نیستند.
همکاری واقعی زمانی اتفاق می افتد که مسئله واقعی صنعت وارد فرایند آموزش و پژوهش شود و نتیجه پژوهش نیز دوباره به صنعت برگردد.
یعنی چرخه ای شکل بگیرد:
مسئله → پژوهش → راه حل → اجرا → ارزیابی → یادگیری
در چنین مدلی، صنعت فقط تامین کننده منابع مالی یا محل کارآموزی دانشجو نیست؛ خودش به یکی از بازیگران فرایند تولید دانش تبدیل می شود.
دانشگاه هم صرفا ارائه دهنده نیروی انسانی نیست؛ به شریک حل مسئله تبدیل می شود.
به نظرم یکی از ضعف های مهم ما این است که هنوز ارتباط دانشگاه و صنعت را تا حد زیادی در قالب های اداری می بینیم، نه در قالب یک زیست بوم نوآوری.
امروز در ادبیات جهانی، مفاهیمی مانند University–Industry Collaboration، Knowledge Transfer، Co-creation، Open Innovation و Triple Helix اهمیت زیادی پیدا کرده اند. در این نگاه، دانشگاه، صنعت و دولت قرار نیست سه جزیره جدا باشند؛ باید در یک اکوسیستم، دانش، سرمایه، تجربه و مسئله را به اشتراک بگذارند.
اما برای ایران، شاید مهم تر از تقلید از مدل های جهانی، پیدا کردن نسخه متناسب با شرایط خودمان باشد.
من فکر می کنم یکی از بهترین نقاط شروع، خود دانشجو است.
اگر دانشجوی کارشناسی یا تحصیلات تکمیلی، پیش از فارغ التحصیلی چند مسئله واقعی سازمان ها را تجربه کند، نگاهش به یادگیری تغییر می کند. آن وقت درس فقط چیزی برای امتحان نیست؛ ابزاری برای حل مسئله است.
اگر پایان نامه دانشجو با یک مسئله واقعی صنعت تعریف شود، احتمالا کیفیت سوال پژوهش هم تغییر خواهد کرد.
و اگر استاد دانشگاه بتواند بخشی از فعالیت حرفه ای خود را در ارتباط با مسائل واقعی سازمان ها تعریف کند، فاصله میان «دانش نظری» و «دانش کاربردی» کمتر خواهد شد.
البته نباید همه مسئولیت را بر دوش دانشگاه گذاشت. صنعت نیز باید آمادگی پذیرش دانش، سرمایه گذاری روی تحقیق و توسعه و همکاری بلندمدت با دانشگاه را داشته باشد. شرکتی که فقط زمانی سراغ دانشگاه می رود که به یک گزارش یا نیروی ارزان نیاز دارد، طبیعتا نمی تواند یک رابطه پایدار علمی و فناورانه ایجاد کند.
از طرف دیگر، دانشگاه هم باید بپذیرد که همه مسائل را از پشت میز نمی توان فهمید.
گاهی لازم است استاد از دفتر خود بیرون بیاید، وارد کارخانه، مدرسه، بیمارستان، شرکت یا سازمان شود، مسئله را از نزدیک ببیند و بعد درباره آن پژوهش کند.
برای من، این شاید یکی از مهم ترین تفاوت های پژوهش موضوع محور و پژوهش مسئله محور باشد.
در پژوهش موضوع محور، ابتدا می گوییم «چه چیزی جالب است که درباره آن تحقیق کنیم؟»
در پژوهش مسئله محور، ابتدا می پرسیم:
«چه چیزی واقعا نیاز به حل شدن دارد؟»
این تغییر سوال، مسیر پژوهش را عوض می کند.
البته ارتباط دانشگاه و صنعت فقط برای صنعت مفید نیست. خود دانشگاه نیز از این ارتباط یاد می گیرد. صنعت، آزمایشگاه واقعی بسیاری از نظریه هاست. وقتی دانشجو و استاد با مسائل واقعی مواجه می شوند، شکاف های نظری و آموزشی نیز بهتر دیده می شوند و همین تجربه می تواند به بازطراحی برنامه های درسی منجر شود.
شاید دانشگاه آینده، دانشگاهی نباشد که دیوارهای بلندتری بین خود و جامعه دارد؛ بلکه دانشگاهی باشد که مرزهایش را هوشمندانه تر باز می کند.
دانشجو باید بخشی از یادگیری خود را در دانشگاه و بخشی را در میدان واقعی تجربه کند.
استاد باید هم پژوهشگر باشد و هم با مسائل حرفه ای ارتباط داشته باشد.
صنعت نیز باید دانشگاه را فقط محل جذب فارغ التحصیل نبیند؛ بلکه آن را بخشی از ظرفیت تحقیق، نوآوری و حل مسئله خود بداند.
من فکر می کنم اگر این اتفاق بیفتد، یکی از مهم ترین شکاف های آموزش عالی ایران تا حد زیادی کاهش پیدا می کند: شکاف میان آنچه می آموزیم، آنچه پژوهش می کنیم و آنچه جامعه واقعا به آن نیاز دارد.
شاید وقت آن رسیده است که به جای امضای تفاهم نامه های بیشتر، مسئله های مشترک بیشتری تعریف کنیم.
چون دانشگاه و صنعت زمانی واقعا به هم متصل می شوند که دیگر دو طرف میز نباشند؛
پشت یک میز بنشینند و درباره یک مسئله واقعی فکر کنند.