جامعه تک گو؛ آسیب شناسی فرهنگی مراودات کلامی در ایران

18 خرداد 1405 - خواندن 7 دقیقه - 140 بازدید

مقدمه

در زیست روزمره اجتماعی، آن چه شکل و کیفیت روابط ما با دیگران را تعیین می کند، تنها مناسبات اقتصادی یا نهادهای سیاسی نیست، بلکه الگوهای کلامی و شیوه های گفتاری است که در عمیق ترین لایه های فرهنگ روزمره جای گرفته اند. شاید به ندرت به این پرسش اندیشیده باشیم که در جامعه خود، میان «تک گویی» و «گفت وگو» کدام یک بر روابط ما حاکم است؟ آیا ما می آموزیم که برای درک دیگری گوش کنیم، یا در برابر او فقط «حرف خود را می زنیم» و اگر گوش می دهیم، تنها در پی تایید آن چیزی هستیم که از پیش می دانیم؟ نوشتار حاضر با تکیه بر تاملاتی در باب فرهنگ کلامی جامعه ایران، تلاش می کند نشان دهد که شیوه تک گویی نه یک رفتار زبانی ساده، بلکه ساختاری قدرت محور و خودکامه است که پیامدهایی چون خلع سلاح فکری مخاطب، شیء شدگی انسان ها و تضعیف امکان زیست مشترک را در پی دارد. بر این اساس، پرسشی که این نوشتار در پی پاسخ گویی به آن است این است که آیا جامعه ما هنوز می تواند از «خود-حقیقت پنداری» تک گو فاصله بگیرد و «جامعه گفت وگو» را نه به عنوان یک روش، بلکه به مثابه شیوه ای از بودن تجربه کند؟

1- چیستی تک گویی؛ از «خودگویی» تا سلطه گری کلامی

تک گویی (مونولوگ) در تعریفی ساده، شیوه ای از رویارویی کلامی است که در آن هر یک از دو سوی رابطه، بی اعتنا به دیگری، فقط حرف خود را می زند. اگر گوشی نیز به سخن دیگری سپرده می شود، تنها از سر آن است که گوینده بخواهد حرف ازپیش تاییدشده خود را در کلام دیگری بازشنود. در این وضعیت، گوینده تنها «گوینده» است و مخاطب صرفا «شنونده»؛ جدایی ذاتی ای که میان این دو نقش، هیچ گذار و گفت وگویی را ممکن نمی سازد. اما فراتر از این تعریف ساده، تک گویی یک رابطه قدرت نامتوازن را بازتولید می کند. شنونده در این رابطه نه یک حریف، بلکه «انسان صغیری» تصور می شود که باید به الزام قیمومیت پذیری خویش وقوف یابد و تسلیم شود. از همین رو، رابطه میان گوینده و شنونده در تک گویی، شباهتی انکارناپذیر با رابطه «شبان–رمه» دارد؛ رابطه ای که در آن رمه جز پیروی و شنود، هیچ عاملیتی از خود ندارد.

2- پیامدهای تک گویی؛ خلع سلاح فکری و شیء شدگی مخاطب

مهم ترین هدف تک گویی، اقناع کردن مخاطب یا مشارکت دادن او در اندیشه نیست، بلکه «خلع سلاح فکری» اوست. شنونده ای که در برابر جریان تک گویی قرار می گیرد، به تدریج خودانگیختگی ذهنی خود را از دست می دهد و برای تلقین پذیری آماده می شود. به او القا می شود که «چیزی نمی داند» و باید از پافشاری بر باورهایش دست بکشد و به تقلید فکری روی آورد. در این فرایند، شنونده تا مرز «شیء» شدن سقوط می کند؛ شیئی که تنها می تواند پذیرای احکام و تجویزاتی باشد که بر او تحمیل می شود.

از سوی دیگر، گوینده در این وضعیت به جایی می رسد که «فقط فکر می کند می داند». اما آنچه او «دانستن» می نامد، نه حقیقت عینی، بلکه «حقیقت شخصی شده ای» است که در قالب احکام و تجویزاتی جزمی عرضه می شود. چنین حقایقی، چون مبتنی بر منافع و مصالح شخصی و اراده ای خودکامه است، هیچ معیار صدق و کذبی ندارند؛ چراکه هر ابزاری برای تعیین صدق و کذب در اختیار تک گوست. از این زاویه، تک گویی اساسا «روایت» است و نه تحلیل و استدلال. صورت ظاهری استدلال نیز اگر در آن دیده شود، پوششی برای همان روایت پردازی واقعیت به شمار می رود.

3- جامعه تک گو؛ روابط «من–آن» به جای روابط «من–او»

این الگوی کلامی به سادگی از تعاملات فردی فراتر می رود و به یک «خصلت اجتماعی» تبدیل می شود. جامعه ایران، جامعه «گفت» است؛ نه جامعه «گو». تک گویی از درون نهاد خانواده آغاز می شود و سپس به دیگر نهادها سرایت می کند. نتیجه چنین وضعیتی، جامعه «جدایی ها»ست؛ جامعه ای که دیگران را به «با-ما-زیستن» دعوت می کند، نه «با-هم-زیستن». در چنین فضایی، رابطه ها به سوی «من–آن» (رابطه با شیء) گرایش می یابند تا «من–او» (رابطه انسانی). به تعبیر دقیق تر، در جامعه تک گو، زبان به ابزار اعمال قدرت تبدیل می شود، نه ابزار فهم.

این وضعیت یک «بیماری خود-حقیقت پنداری» را دامن می زند؛ حالتی که در آن ضرورت گفت وگو انکار می شود و هر سخن دیگری یا بی اعتبار تلقی می گردد، یا صرفا در چارچوب حقیقت شخصی شده گوینده تفسیر می شود. فیلم های اصغر فرهادی به درستی نشان می دهند که انسان ها تا چه اندازه از گفت وگو بر سر مسائل بنیادین ناتوان اند؛ و این ناتوانی نه روان شناختی که عمیقا اجتماعی است.

4- گفت وگو به مثابه شیوه بودن؛ گذار از تک گویی

در برابر تک گویی، گفت وگو را نمی توان صرفا یک «روش» یا «ابزار» برای حل تعارضات تلقی کرد. گفت وگو در معنای بنیادین خود، «شیوه ای از بودن/زیستن» (سبکی آنتولوژیک) است. زیستن بدون گفت وگو، هرچند ممکن است به شکلی ظاهری تداوم یابد، اما همواره متزلزل، مخدوش و آسیب پذیر است. جامعه گفت وگویی به «با-هم-زیستن» تشویق می کند؛ یعنی به رسمیت شناختن دیگری نه به مثابه شیئی که باید تحت تاثیر قرار گیرد، بلکه به مثابه «تو»ای که شایسته شنیدن است.

برای گذار از تک گویی، نخست باید پذیرفت که ما «ندانسته هایی» داریم که تنها در رویارویی با دیگری آشکار می شوند. باید از این خودفریبی دست کشید که «هرچه می دانیم حقیقت نهایی است». قانون طلایی در این مسیر، یادآوری این نکته است: «بیشتر بکوشیم تا از دیگران بیاموزیم، به جای آن که بخواهیم به آن ها آموزش دهیم». تحقق این امر، نیازمند جامعه مدنی ای است که در آن تفکر انتقادی، پرسش گری و حق «نه گفتن» نهادینه شده باشد. تنها در چنین فضایی است که شنونده از انفعال شیء وارگی خارج می شود و می تواند در حین شنیدن بیندیشد، شک کند، بپرسد و نقد کند.

نتیجه گیری

تک گویی، فراتر از یک نقص در سبک سخن گفتن، ساختاری خودکامه است که در آن گوینده با خلع سلاح فکری مخاطب، او را به شیء فرمان پذیر تبدیل می کند. این شیوه در جامعه ایران چنان ریشه دوانده که از خانواده تا نهادهای عمومی، روابط را به سوی رابطه ای شبان–رمه سوق داده است. پیامد این وضعیت، جامعه جدایی ها و غلبه روابط «من–آن» بر «من–او» است. در چنین جامعه ای، گفت وگو دیگر نه به مثابه روش، بلکه به مثابه یک ضرورت هستی شناختی برای حفظ کرامت انسانی و زیست مشترک مطرح می شود. گذار از تک گویی به گفت وگو، مستلزم بازآموزی «شنیدن» و کنارگذاشتن «خود-حقیقت پنداری» است. شاید دشوارترین گام آن باشد که بپذیریم: حقیقت نه در انحصار هیچ کس، که در میانه رابطه ای شکل می گیرد که در آن هر دو سو آماده یادگرفتن از یکدیگرند. جامعه ایرانی اگر روزی از این «بیماری کلامی» رها شود، نه دیگر «جامعه گفت» که «جامعه گو» نام خواهد گرفت؛ جامعه ای که در آن زیستن با دیگری، نه دعوتی از بالا که تجربه ای مشترک و افقی است.