مولفه ها، ویژگی ها و پیامدهای تک گویی در جامعه؛ تحلیل جامعه شناختی فرهنگ کلامی
مقدمه
در زیست روزمره اجتماعی، آن چه بر کیفیت روابط ما با دیگران حاکم است، تنها نهادها و قوانین رسمی نیستند، بلکه الگوهای نانوشته ای از «سخن گفتن» و «شنیدن» هستند که در عمق فرهنگ روزمره جا خوش کرده اند. پیشتر نشان داده شد که جامعه ایران به شدت از شیوه تک گویی (مونولوگ) رنج می برد؛ شیوه ای که در آن هریک از دو سوی رابطه، بی اعتنا به دیگری، فقط «حرف خود را می زند» و اگر گوش می دهد، تنها در پی تایید آن چیزی است که از پیش می داند. اما پرسش این است که این شیوه کلامی از چه مولفه ها و ویژگی هایی تشکیل شده است و چه آثار و نتایج مخربی بر پیکر جامعه ما بر جای می گذارد؟ نوشتار حاضر با رویکردی جامعه شناختی و با تکیه بر تاملات نظری، در پی پاسخ به این پرسش است.
1- مولفه های بنیادین تک گویی
تک گویی، پیش از آن که یک سبک زبانی باشد، ساختاری از قدرت و معناست. دست کم چهار مولفه بنیادین آن را از گفت وگو متمایز می کند:
نخست؛ خود-حقیقت پنداری گوینده: در تک گویی، گوینده به تدریج به این باور می رسد که «فقط او می داند». آنچه او «دانستن» می نامد، نه حقیقت عینی، بلکه حقیقتی شخصی شده و جزمی است که در قالب احکام و تجویزات قطعی عرضه می شود. برای این حقایق شخصی شده، چون برآمده از اراده ای خودکامه هستند، هیچ معیار صدق و کذب بیرونی وجود ندارد؛ چراکه هر ابزاری برای سنجش در اختیار خود گوینده است.
دوم؛ نفی دیگری به مثابه سوژه: در تک گویی، مخاطب نه یک «سوژه» (فاعل اندیشنده و پرسشگر)، بلکه یک «شیء» یا «انسان صغیر» تلقی می شود که باید به الزام قیمومیت پذیری خود وقوف یابد و تسلیم شود. این نفی دیگری، ریشه در نگاه «من–آن» دارد؛ نگاهی که دیگری را همچون یک ابژه یا مانع می نگرد، نه همچون «تو»یی که شایسته شنیدن و گفت وگو است.
سوم؛ خلع سلاح فکری به مثابه هدف استراتژیک: برخلاف گفت وگو که هدف آن «هم اندیشی» و «اقناع متقابل» است، تک گویی در پی «خلع سلاح فکری» مخاطب می باشد. این فرایند از طریق تضعیف خودانگیختگی ذهنی، القای حس نادانی و تلقین پذیری انجام می شود. شنونده ای که خلع سلاح شده باشد، دیگر نه می تواند نقد کند، نه می تواند شک کند؛ او به مثابه یک «ضبط صوت» عمل می کند و آنچه را می شنود بدون پردازش ذهنی حفظ می کند.
چهارم؛ تبدیل تحلیل و استدلال به روایت: تک گویی در ظاهر ممکن است از واژگان تحلیلی و استدلالی استفاده کند، اما این صورت ها فقط پوششی برای روایت پردازی واقعیت هستند. هر تحلیلی در بستر تک گویی، در نهایت به یک «داستان شخصی» تبدیل می شود که در آن اراده گوینده، نه منطق درونی، حاکم است. از همین رو، تک گویی اساسا «روایت» است، نه «استدلال».
2- ویژگی های گفتمان تک گو
گفتمان تک گو دارای ویژگی هایی است که آن را از هر شکل دیگر ارتباطی متمایز می کند:
۱. یک سویگی و امتناع از دیالوگ: در تک گویی، جریان پیام تنها از گوینده به شنونده حرکت می کند و بازخورد واقعی در این چرخه جایی ندارد. شنونده اگر هم پاسخی بدهد، یا نادیده گرفته می شود یا در همان چارچوب ازپیش تعیین شده تفسیر می گردد.
۲. زبان به مثابه ابزار قدرت، نه ابزار فهم: در گفتمان تک گو، واژه ها برای کشف معنا به کار نمی روند، بلکه برای تحمیل معنا به کار می روند. زبان، سلاحی است برای مهار دیگری و حفظ موقعیت برتر گوینده. به همین دلیل، در جامعه تک گو، «شنیدن» ارزشی ذاتی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد «گفته شدن» است.
۳. جزم گرایی و پرهیز از تردید: تک گو به هیچ وجه امکان «شک کردن» را برنمی تابد. زیرا شک، دروازه ای به سوی پرسش و گفت وگو است. از این رو، همه گزاره ها در قالب جزم و قطعیت ارائه می شوند و هرگونه تردید در برابر آن ها، نشانه ای از نادانی یا خیانت تلقی می گردد.
۴. رابطه ای مبتنی بر شبان–رمه: در تک گویی، رابطه گوینده و شنونده دقیقا شبیه رابطه چوپان با گله گوسفندان است: چوپان می داند و تصمیم می گیرد و گله تنها دنباله روی می کند. این ویژگی، وجه سیاسی و ایدئولوژیک تک گویی را آشکار می سازد.
3- آثار و پیامدهای تک گویی در جامعه
تک گویی به عنوان یک الگوی فراگیر کلامی، آثاری عمیق و گسترده بر سطوح مختلف جامعه بر جای می گذارد:
در سطح فردی؛ تضعیف عاملیت و خودآگاهی انتقادی: فردی که مدام در معرض تک گویی قرار می گیرد، کمکم توانایی «تفکر در حین شنیدن» را از دست می دهد. او دیگر نمی تواند نسبت به آنچه می شنود شک کند، بپرسد یا نقد کند. آنچه می شنود در او جذب نمی شود و با «خود درونی» او پیوند نمی خورد. از همین رو نیز به سرعت فراموش می شود. این وضعیت، زمینه ساز شکل گیری شخصیتی منفعل، تلقین پذیر و فاقد قدرت تصمیم گیری مستقل است.
در سطح روابط بین فردی؛ شیء شدگی و نفی کرامت دیگری: در فضای تک گویی، هیچ گفت وگوی واقعی شکل نمی گیرد. در نتیجه، انسان ها در کنار یکدیگر زندگی می کنند، اما نه «با» یکدیگر، بلکه «در کنار» یکدیگر. این همان چیزی است که از آن به «جامعه جدایی ها» تعبیر می شود. دیگری همواره در مقام «تهدید» یا «وسیله» ظاهر می شود، نه در مقام «هم سفر» و «هم زبان».
در سطح نهادی؛ بازتولید سلسله مراتب قدرت و خاموشی نهادهای مدنی: تک گویی در نهادهایی مانند خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه ها، رابطه های عمودی و آمرانه را بازتولید می کند. معلم به جای پرسش گری، تنها «درس می دهد»؛ والدین به جای گفت وگو، «دستور می دهند»؛ رسانه به جای نقد، «تبلیغ می کند». نهادهای مدنی (احزاب، سندیکاها، انجمن های صنفی) فرصت رشد نمی یابند، زیرا آن ها ذاتا به گفت وگو و مشارکت نیاز دارند، در حالی که جامعه تک گو تنها «هماهنگی عمودی» را برمی تابد.
در سطح کلان اجتماعی؛ آسیب پذیری در برابر اقتدارگرایی و بحران معنا: جامعه تک گو به دلیل فرسوده شدن ظرفیت نقد و اندیشه مستقل، به شدت در برابر اقتدارگرایی و دموگوژی آسیب پذیر است. همچنین، با تضعیف گفت وگو، «معنا»های مشترک و پایدار به سختی شکل می گیرند. افراد هرچند در کنار هم زندگی می کنند، اما نظام ارزشی و معنایی واحدی ندارند. این وضعیت، زمینه ساز بحران های هویتی، آنومی و بی اعتمادی نهادی می گردد.
4- تک گویی و چالش «جامعه گفت» در برابر «جامعه گو»
نکته شایان تاکید آن است که تک گویی در جامعه ایران به قدری نهادینه شده که بسیاری از ما دیگر آن را به عنوان یک «آسیب» نمی بینیم. ما در جامعه «گفت» زندگی می کنیم؛ جامعه ای که در آن همه سخن می گویند، اما کمتر کسی «می شنود» تا بیاموزد. فیلم های اصغر فرهادی به درستی نشان می دهند که انسان ها تا چه اندازه از «گفت وگو بر سر مسائل» ناتوانند و این ناتوانی نه روان شناختی که عمیقا اجتماعی است. برای خروج از این وضعیت، نخست باید پذیرفت که ما با «بیماری خود-حقیقت پنداری» دست به گریبانیم. تا زمانی که نپذیریم «ندانسته هایی» داریم که تنها در رویارویی با دیگری آشکار می شوند، از چرخه تک گویی بیرون نخواهیم آمد.
نتیجه گیری
تک گویی، فراتر از یک نقص ارتباطی، ساختاری قدرتمند و خودکامه است که از مولفه هایی چون خود-حقیقت پنداری، نفی دیگری، خلع سلاح فکری و تبدیل تحلیل به روایت تشکیل می شود. ویژگی های آن – یک سویگی، زبان قدرت، جزم گرایی و رابطه شبان–رمه – به بازتولید فرهنگ آمریت و انفعال دامن می زنند. پیامدهای این پدیده در سه سطح قابل ردیابی است: در سطح فردی، تضعیف عاملیت انتقادی؛ در سطح بین فردی، شیء شدگی و نفی کرامت دیگری؛ در سطح نهادی، تثبیت سلسله مراتب و خاموشی نهادهای مدنی؛ و در سطح کلان اجتماعی، آسیب پذیری در برابر اقتدارگرایی و بحران معنا. جامعه ایران که به درستی جامعه «گفت» نامیده شده است، برای گذار به جامعه «گو» ناچار از بازآموزی «شنیدن» و کنارگذاشتن خود-حقیقت پنداری است. قانون طلایی در این مسیر، به خاطر سپردن این نکته است: «بیشتر بکوشیم تا از دیگران بیاموزیم، به جای آن که بخواهیم به آنها آموزش دهیم». شاید دشوارترین گام آن باشد که بپذیریم حقیقت در انحصار هیچ کس نیست و گفت وگو، تنها راه رسیدن به معنایی مشترک و زیستنی انسانی است.
