چرا با وجود این همه آگاهی، هنوز طبیعت را نابود می کنیم؟
دکتر فاطمه دستیار
همه ما کم وبیش می دانیم که محیط زیست در خطر است. می دانیم آلودگی هوا برای سلامتی مضر است، مصرف بی رویه آب آینده شهرها را تهدید می کند، قطع درختان زندگی شهری را سخت تر می کند و بی توجهی به کوه، رودخانه، خاک و هوا در نهایت به خود انسان برمی گردد. این ها دیگر اطلاعات پنهان یا تخصصی نیستند. از مدرسه و رسانه تا شبکه های اجتماعی، بارها درباره بحران محیط زیست شنیده ایم. اما سوال اصلی اینجاست: اگر می دانیم، چرا همچنان همان رفتارهای تخریب گر را ادامه می دهیم؟
این تناقض، یکی از مهم ترین مسئله های جهان امروز است. انسان مدرن از هر دوره ای بیشتر درباره زمین، اقلیم، آلودگی، منابع طبیعی و خطرات زیست محیطی اطلاعات دارد؛ اما در عین حال، رفتار او همیشه با این آگاهی هماهنگ نیست. شهرها گسترده تر می شوند، مصرف بیشتر می شود، طبیعت به حاشیه می رود و رابطه عاطفی و فرهنگی انسان با محیط اطرافش کم رنگ تر می شود. به بیان ساده، مسئله فقط «ندانستن» نیست؛ گاهی ما می دانیم، اما انگار آن دانستن به رفتار، احساس مسئولیت و سبک زندگی تبدیل نمی شود.
در اینجاست که مفهوم هوش محیطی اهمیت پیدا می کند. هوش محیطی یعنی توانایی انسان و جامعه برای فهم رابطه میان رفتارهای خود و پیامدهای آن بر محیط زیست. این مفهوم فقط به دانستن چند نکته علمی درباره آلودگی یا بازیافت محدود نیست. هوش محیطی یعنی انسان بتواند ببیند کاری که امروز انجام می دهد، چه اثری بر هوا، آب، خاک، شهر، نسل آینده و حتی کیفیت زندگی خودش دارد. یعنی میان زندگی روزمره و طبیعت، رابطه ای زنده و آگاهانه برقرار کند.
برای مثال، شهری مانند تهران را در نظر بگیریم. کوه های البرز فقط یک منظره در شمال شهر نیستند. آن ها بخشی از هویت تاریخی، فرهنگی، اقلیمی و زیباشناختی شهرند. برای نسل های گذشته، کوه تنها یک پس زمینه طبیعی نبود؛ نماد پایداری، آرامش، جهت یابی، معنویت و پیوند انسان با طبیعت بود. اما امروز برای بسیاری از شهروندان، کوه به تصویری دوردست تبدیل شده است؛ چیزی که از پشت برج ها، بزرگراه ها، آلودگی هوا و زندگی شتاب زده شهری دیده می شود، اما کمتر احساس می شود.
وقتی رابطه انسان با عناصر طبیعی ضعیف می شود، محیط زیست هم به موضوعی بیرونی و فرعی تبدیل می شود. در چنین وضعیتی، کوه، درخت، رودخانه یا هوا دیگر بخشی از «زندگی ما» نیستند، بلکه چیزی هستند در حاشیه زندگی. همین فاصله ذهنی، زمینه بی تفاوتی را ایجاد می کند. انسان وقتی چیزی را از خود جدا ببیند، کمتر برای حفظ آن تلاش می کند. اما وقتی طبیعت را بخشی از هویت، خاطره، امنیت و آینده خود بداند، رفتار او تغییر می کند.
یکی از نکات مهم در پژوهش های فاطمه دستیار و همکارانش این است که بحران محیط زیست فقط با قانون، فناوری یا اطلاعات علمی حل نمی شود. البته همه این ها لازم اند، اما کافی نیستند. ما به نوعی آموزش نیاز داریم که فقط ذهن را پر از اطلاعات نکند، بلکه احساس، اخلاق، مسئولیت و رابطه انسان با جهان را هم پرورش دهد. آموزش محیط زیست نباید فقط به کودک یا دانشجو بگوید «آب را هدر نده» یا «زباله را تفکیک کن». باید به او کمک کند بفهمد چرا این کارها مهم اند، چه نسبتی با زندگی جمعی دارند و چگونه آینده او و دیگران را شکل می دهند.
در گذشته، بسیاری از فرهنگ ها رابطه عمیق تری با طبیعت داشتند. در فرهنگ ایرانی نیز طبیعت، کوه، باغ، آب، آسمان و زمین فقط عناصر مادی نبودند؛ معنا داشتند. شعر، عرفان، معماری، شهرسازی سنتی و آیین های ایرانی، همگی به نوعی رابطه میان انسان و طبیعت را بازتاب می دادند. در آثار عطار و مولوی، انسان موجودی جدا از جهان نیست؛ او در مسیر شناخت خود، ناگزیر با هستی، دیگران، طبیعت و معنای زندگی روبه رو می شود. چنین نگاهی می تواند برای آموزش امروز الهام بخش باشد.
البته منظور این نیست که آموزش مدرن را کنار بگذاریم و فقط به گذشته برگردیم. مسئله این است که می توان خرد فرهنگی و معنوی گذشته را با روش های آموزشی امروز ترکیب کرد. آموزش امروز به تجربه، مشارکت، گفت وگو، پروژه های عملی، یادگیری میان رشته ای و فناوری های دیجیتال نیاز دارد. اما اگر این روش ها از معنا، اخلاق و پیوند فرهنگی با طبیعت خالی باشند، ممکن است فقط به مهارت های سطحی تبدیل شوند. آموزش محیطی موثر باید هم علمی باشد، هم انسانی؛ هم معاصر باشد، هم ریشه دار.
برای نمونه، دانش آموزی که فقط در کتاب می خواند «درختان برای تولید اکسیژن مفیدند»، ممکن است این جمله را حفظ کند و بعد فراموش کند. اما اگر همان دانش آموز در یک پروژه محلی، درختی بکارد، رشد آن را دنبال کند، درباره آلودگی محله خود تحقیق کند، با سالمندان درباره خاطرات طبیعت در گذشته شهر گفت وگو کند و سپس نتیجه را در فضای مجازی منتشر کند، رابطه اش با محیط زیست عمیق تر می شود. این همان تفاوت میان آموزش خشک و آموزش زنده است.
جهانی شدن و فضای مجازی نیز دو چهره متفاوت دارند. از یک سو، جهانی شدن ممکن است انسان را از محیط محلی خود جدا کند. وقتی زندگی بیشتر در صفحه موبایل، تصاویر شبکه های اجتماعی و مصرف جهانی شده جریان دارد، ممکن است رابطه مستقیم با خاک، محله، کوه و طبیعت اطراف ضعیف شود. از سوی دیگر، همین ارتباطات جهانی می توانند آگاهی محیطی را افزایش دهند. امروز یک نوجوان ایرانی می تواند درباره بحران آب در کشورهای دیگر، آتش سوزی جنگل ها، تغییرات اقلیمی، یا تجربه شهرهای پایدار در جهان یاد بگیرد. بنابراین، فناوری هم می تواند فاصله ایجاد کند و هم آگاهی؛ مهم این است که چگونه از آن استفاده شود.
در آموزش محیط زیست، تجربه مستقیم اهمیت زیادی دارد. پیاده روی در طبیعت، بازدید از مناطق آسیب دیده، مشارکت در پاک سازی محله، کارگاه های محلی، باغبانی شهری، مشاهده پرندگان، بررسی کیفیت هوا یا حتی گفت وگو درباره خاطرات زیست محیطی خانواده ها می تواند تاثیری بگذارد که بسیاری از درس های رسمی نمی گذارند. انسان وقتی چیزی را تجربه می کند، فقط آن را نمی فهمد؛ آن را حس می کند. و بسیاری از رفتارهای پایدار، از همین احساس ارتباط آغاز می شوند.
از طرف دیگر، آموزش محیطی باید میان رشته ای باشد. محیط زیست فقط موضوع زیست شناسی نیست. به اقتصاد، فرهنگ، سیاست، معماری، شهرسازی، روان شناسی، رسانه و سبک زندگی مربوط است. وقتی درباره آلودگی هوا حرف می زنیم، فقط درباره ذرات معلق صحبت نمی کنیم؛ درباره حمل ونقل، مصرف سوخت، عدالت شهری، کیفیت مسکن، تصمیمات مدیریتی و حتی عادت های روزانه مردم حرف می زنیم. بنابراین آموزش محیطی باید به انسان یاد بدهد مسائل را جداجدا نبیند، بلکه رابطه ها را بفهمد.
یکی از پیام های مهم این نگاه آن است که شهروند محیط زیستی بودن، فقط به رفتارهای کوچک فردی محدود نیست. البته خاموش کردن چراغ اضافی، صرفه جویی در آب، تفکیک زباله و کاهش مصرف پلاستیک مهم اند. اما شهروند محیط زیستی کسی است که نسبت به تصمیمات عمومی هم حساس است؛ نسبت به ساخت وسازهای مخرب، از بین رفتن باغ ها، آلودگی رودخانه ها، کیفیت هوا، سیاست های شهری و عدالت در دسترسی به محیط سالم. محیط زیست فقط مسئله فردی نیست؛ مسئله ای جمعی و شهروندی است.
در این میان، نقش آموزش بسیار تعیین کننده است. اگر آموزش بتواند از کودکی حس مسئولیت نسبت به زمین، شهر و طبیعت را تقویت کند، جامعه در آینده تصمیمات بهتری خواهد گرفت. اما اگر آموزش فقط به انتقال اطلاعات محدود بماند، ممکن است افراد زیادی درباره محیط زیست بدانند، اما همچنان رفتارشان تغییر نکند. آنچه لازم داریم، تبدیل دانش به بینش و تبدیل بینش به عمل است.
از این منظر، هوش محیطی را می توان نوعی بلوغ اجتماعی دانست. جامعه ای که هوش محیطی دارد، فقط بعد از وقوع بحران واکنش نشان نمی دهد؛ پیش از بحران فکر می کند. فقط طبیعت را مصرف نمی کند؛ از آن مراقبت می کند. فقط به سود کوتاه مدت نگاه نمی کند؛ آینده را هم می بیند. چنین جامعه ای می فهمد که تخریب محیط زیست، در نهایت تخریب کیفیت زندگی خود انسان است.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا ما درباره محیط زیست اطلاعات داریم یا نه. پرسش مهم تر این است: آیا این اطلاعات به بخشی از شخصیت، فرهنگ، آموزش و تصمیم گیری ما تبدیل شده است؟ اگر پاسخ منفی باشد، باید در شیوه آموزش، رسانه، شهرسازی و رابطه خود با طبیعت تجدیدنظر کنیم. انسان امروز بیش از هر زمان دیگری به دانشی نیاز دارد که او را دوباره به زمین، شهر، طبیعت و آینده پیوند بزند.
هوش محیطی یعنی همین توانایی بازگشت به رابطه ای عاقلانه تر، اخلاقی تر و عمیق تر با جهان پیرامون. شاید راه نجات طبیعت فقط در فناوری های پیشرفته نباشد؛ شاید بخشی از آن در بازآموزی نگاه انسان به زندگی، طبیعت و مسئولیت مشترک نهفته باشد.
برگرفته از مقاله فاطمه دستیار با عنوان Environmental Intelligence and Globalization: Redefining Educational Paradigms through an Iranian Perspective در مجله cyberspace studies