شهروند داریم یا فقط شهرنشین؟

17 اردیبهشت 1405 - خواندن 14 دقیقه - 85 بازدید

فاطمه دستیار


در شهر زندگی کردن، لزوما به معنای شهروند بودن نیست. میلیون ها نفر ممکن است در یک شهر ساکن باشند، هر روز از خیابان ها عبور کنند، از مترو و اتوبوس استفاده کنند، در آپارتمان ها زندگی کنند، عوارض و مالیات بدهند، از خدمات شهری استفاده کنند و در ظاهر بخشی از شهر باشند؛ اما هنوز به معنای واقعی «شهروند» نباشند. تفاوت مهمی میان شهرنشین و شهروند وجود دارد.

شهرنشین کسی است که در شهر زندگی می کند. اما شهروند کسی است که شهر را فقط محل سکونت نمی داند؛ خود را عضوی مسئول، آگاه و اثرگذار در جامعه شهری می بیند. شهروند هم حقوق دارد و هم مسئولیت. هم مطالبه می کند و هم مشارکت. هم از مدیران شهری پاسخ می خواهد و هم خودش نسبت به محیط اطرافش بی تفاوت نیست. شهروند فقط مصرف کننده خدمات شهری نیست؛ بخشی از زندگی عمومی شهر است.

این تفاوت، یکی از مهم ترین چالش های شهرهای ایران است. در بسیاری از شهرهای ما، مردم شهرنشین شده اند، اما به اندازه کافی شهروند نشده اند. یعنی سبک زندگی شان شهری شده، اما آموزش، مهارت، روحیه مشارکت و حس مسئولیت شهری به همان اندازه رشد نکرده است. نتیجه آن است که شهرها بزرگ تر شده اند، اما کیفیت مشارکت اجتماعی، مطالبه گری مسئولانه و همکاری شهروندان با مدیریت شهری همیشه هم پای این رشد پیش نرفته است.

شهروندی مفهومی مدرن است، اما در اصل به یک پرسش قدیمی پاسخ می دهد: مردم چه نسبتی با جامعه و محل زندگی خود دارند؟ آیا فقط تابع تصمیم های بالا هستند؟ یا در تصمیم سازی، نظارت، نقد، انتخاب مدیران و حفظ منافع عمومی نقش دارند؟ شهروندی زمانی معنا پیدا می کند که مردم فقط «رعیت» یا «ساکن» نباشند، بلکه دارای حق، کرامت، مسئولیت و امکان مشارکت باشند.

در تعریف ساده، شهروند دو ویژگی مهم دارد: آموزش دیده است و کنشگر است. آموزش دیده یعنی می داند زندگی در شهر چه قواعدی دارد؛ می داند حقوقش چیست، مسئولیتش چیست، چگونه باید در فضای عمومی رفتار کند، چگونه مطالبه کند، چگونه رای بدهد، چگونه از محیط زیست مراقبت کند و چگونه در برابر تصمیم های نادرست شهری واکنش مسئولانه نشان دهد. کنشگر یعنی بی تفاوت نیست؛ نسبت به خیابان، محله، مدرسه، پارک، آلودگی، حمل ونقل، ایمنی، ساخت وساز و تصمیم های مدیریت شهری حساس است.

اما اگر شهرنشین آموزش ندیده باشد، مشارکت او یا شکل نمی گیرد یا گاهی به شکل نادرست بروز می کند. ممکن است در انتخابات شهری بی تفاوت باشد، یا بر اساس قومیت، شهرت، رابطه، حزب گرایی، تبلیغات و هیجان تصمیم بگیرد. ممکن است نسبت به تخریب باغ ها، تغییر کاربری محله، کاهش فضای عمومی یا پروژه های آسیب زا سکوت کند، اما در برابر مسائل کم اهمیت تر واکنش شدید نشان دهد. شهروندی بدون آموزش، ناقص می ماند.

از سوی دیگر، اگر مدیریت شهری واقعا به شهروندی باور نداشته باشد، مردم را فقط زمانی می خواهد که باید عوارض بدهند، قانون را رعایت کنند یا در برنامه های نمایشی شرکت کنند. اما وقتی نوبت مشارکت واقعی در تصمیم گیری می رسد، مردم کنار گذاشته می شوند. این یکی از تناقض های مهم مدیریت شهری در ایران است: در شعار، شهروند مهم است؛ اما در عمل، بسیاری از تصمیم های مهم بدون اطلاع و مشارکت واقعی مردم گرفته می شود.

شهروندی فقط یک مفهوم حقوقی نیست؛ یک فرهنگ است. یعنی مردم و مدیران هر دو باید یاد بگیرند که شهر، ملک خصوصی هیچ کس نیست. خیابان، پیاده رو، پارک، میدان، فضای سبز، محله تاریخی، هوای شهر و آینده شهر، سرمایه عمومی اند. هیچ مدیری نباید درباره آن ها بدون پاسخگویی تصمیم بگیرد و هیچ شهروندی نباید نسبت به آن ها بی تفاوت باشد.

وقتی از حقوق شهروندی حرف می زنیم، منظور فقط حق رای یا حق استفاده از خدمات نیست. شهروند حق دارد در شهری سالم، امن، عادلانه و قابل زندگی سکونت کند. حق دارد به فضای عمومی دسترسی داشته باشد. حق دارد بداند در محله اش چه طرحی اجرا می شود. حق دارد در برابر تصمیمی که زندگی و دارایی او را تحت تاثیر قرار می دهد، شنیده شود. حق دارد از مدیریت شهری شفافیت و پاسخگویی بخواهد. اما در برابر این حقوق، مسئولیت هایی هم دارد: حفظ نظم، احترام به حقوق دیگران، مشارکت، رعایت قانون، مراقبت از محیط زیست و پیگیری آگاهانه مسائل عمومی.

مشکل زمانی ایجاد می شود که یکی از این دو سوی رابطه حذف شود. اگر فقط از مسئولیت مردم حرف بزنیم و حقوق آنان را نادیده بگیریم، شهروندی به اطاعت تبدیل می شود. اگر فقط از حقوق مردم حرف بزنیم و مسئولیت را فراموش کنیم، شهروندی به مطالبه بی تعهد تبدیل می شود. شهروندی واقعی، تعادل میان حق و مسئولیت است.

در ادبیات علمی، شهروندی با مفاهیمی مانند مشارکت، عاملیت، حق به شهر، تعلق، مسئولیت اجتماعی و حضور در حوزه عمومی پیوند دارد. برخی اندیشمندان، شهروند را کسی می دانند که در امور جامعه فعال است و برای خیر جمعی تلاش می کند. برخی دیگر بر حق مردم برای استفاده و شکل دهی به فضای شهری تاکید می کنند. از این منظر، شهروند فقط کسی نیست که در شهر زندگی می کند؛ کسی است که در ساختن معنای شهر نقش دارد.

اینجا مفهوم مهمی مطرح می شود: حق به شهر. یعنی شهروندان حق دارند از شهر بهره ببرند و در شکل دادن به آن مشارکت کنند. شهر فقط برای سرمایه گذاران، مدیران، خودروها یا پروژه های بزرگ نیست. شهر برای مردم است؛ برای کودکان، سالمندان، زنان، کارگران، دانشجویان، خانواده ها، کسبه، ساکنان قدیمی و نسل های آینده. اگر تصمیم های شهری بدون توجه به این گروه ها گرفته شود، شهر از شهروندان خود جدا می شود.

یکی از نمونه های روشن این مسئله، پروژه های شهری ای است که بدون مشارکت کافی مردم اجرا می شوند. ممکن است خیابانی پیاده راه شود، مسیری سنگفرش شود، زیرگذری ساخته شود، پایانه ای جابه جا شود یا کاربری پهنه ای تغییر کند؛ اما مردم محلی تازه پس از آغاز پروژه بفهمند که زندگی شان تغییر کرده است. این نوع تصمیم گیری، حتی اگر با نیت اصلاح شهر انجام شود، وقتی بدون گفت وگو با مردم باشد، به بی اعتمادی منجر می شود.

تهران در این زمینه نمونه مهمی است، چون بسیاری از الگوهای مدیریتی، عمرانی و فرهنگی آن به شهرهای دیگر ایران سرایت می کند. تهران ویترین مدیریت شهری کشور است. هر کاری که در تهران به عنوان الگو اجرا شود، دیر یا زود ممکن است در شهرهای دیگر هم تکرار شود. بنابراین بررسی رابطه شهرداری تهران با شهروندی، فقط مسئله پایتخت نیست؛ مسئله ای ملی است.

در دوره های مختلف مدیریت شهری تهران، شعارهایی مانند «آسمان آبی، زمین پاک» یا «تهران، شهری برای همه» مطرح شده اند. این شعارها به ظاهر بر حقوق شهروندی، محیط زیست، عدالت و مشارکت تاکید دارند. مدیران شهری نیز بارها از اهمیت مشارکت شهروندان سخن گفته اند. اما پرسش اصلی این است: آیا این مشارکت در عمل هم جدی گرفته شده است؟ آیا شهروندان واقعا در تصمیم گیری های موثر شهری حضور داشته اند؟ یا مشارکت بیشتر در سطح شعار، کمپین، نظرسنجی محدود و برنامه های نمادین باقی مانده است؟

مشکل بسیاری از شهرهای ما این است که مدیریت شهری، شهروند را بیشتر در مقام مخاطب می بیند، نه شریک. یعنی از او می خواهد قوانین را رعایت کند، عوارض بدهد، زباله را تفکیک کند، از حمل ونقل عمومی استفاده کند و در برنامه ها حضور داشته باشد. اما وقتی باید درباره آینده محله، طرح تفصیلی، تراکم، تغییر کاربری، پیاده راه، فضای سبز یا پروژه عمرانی نظر بدهد، حضورش جدی گرفته نمی شود.

نمونه مهم تر، تصمیم هایی است که مستقیما بر دارایی، سکونت و هویت محله ای مردم اثر می گذارد. فرض کنید خانواده ای پنجاه سال در یک محله زندگی کرده است. خانه، خاطره، همسایه ها، مسیرهای روزمره و حس تعلق او در همان محله شکل گرفته است. حالا در طرح های شهری، کاربری یا پهنه آن محدوده تغییر می کند و وقتی خانواده تصمیم به نوسازی خانه می گیرد، متوجه می شود دیگر نمی تواند همان کاربری مسکونی را ادامه دهد و باید ساختمان اداری بسازد یا ملک را بفروشد. این فقط یک تصمیم فنی نیست؛ مداخله در زندگی، دارایی، خاطره و حق سکونت شهروند است.

اگر چنین تصمیمی بدون اطلاع، گفت وگو و جبران عادلانه انجام شود، چگونه می توان از محله محوری، مشارکت و حق شهروندی سخن گفت؟ شهروندی یعنی مردم در تصمیم هایی که زندگی شان را تغییر می دهد، فقط تماشاگر نباشند. طرح تفصیلی، طرح جامع، پروژه های حمل ونقل، تغییر کاربری ها و مداخلات محله ای باید با زبان قابل فهم برای مردم توضیح داده شوند. مردم باید بدانند چه چیزی در انتظار محله شان است.

البته بخشی از مسئله به بی تفاوتی مردم نیز برمی گردد. بسیاری از شهرنشینان نسبت به امور شهری حساس نیستند، مگر زمانی که مستقیما زندگی شخصی شان تحت تاثیر قرار گیرد. تا زمانی که درختان محله دیگری قطع می شود، بافت تاریخی جای دیگری تخریب می شود، یا فضای عمومی منطقه ای دیگر از بین می رود، واکنشی نشان نمی دهند. اما وقتی مسئله به خانه، کوچه یا منافع مستقیم خودشان می رسد، اعتراض می کنند. شهروندی بالغ یعنی فراتر رفتن از منفعت شخصی و دیدن خیر عمومی.

یکی از دلایل این بی تفاوتی، ضعف آموزش شهروندی است. آموزش شهروندی فقط نصب چند بنر درباره نظافت شهر یا فرهنگ ترافیک نیست. آموزش شهروندی باید از مدرسه، رسانه، دانشگاه، محله و نهادهای عمومی آغاز شود. مردم باید یاد بگیرند شهر چگونه اداره می شود، شورای شهر چه نقشی دارد، شهرداری چه اختیاراتی دارد، طرح تفصیلی چیست، عوارض شهری چگونه خرج می شود، حقوق ساکنان چیست و چگونه می توانند مسئولانه مطالبه گری کنند.

آموزش شهروندی باید هم رسمی باشد و هم غیررسمی. مدرسه می تواند کودکان را با مسئولیت اجتماعی، محیط زیست، قانون مداری، مشارکت و حقوق عمومی آشنا کند. رسانه ها می توانند مسائل شهری را ساده و شفاف توضیح دهند. شهرداری ها می توانند در محلات، کارگاه های گفت وگو و آموزش برگزار کنند. دانشگاه ها می توانند دانش تخصصی را از دیوارهای خود بیرون بیاورند و به زبان عمومی در اختیار مردم بگذارند. بدون چنین آموزش هایی، مشارکت یا کم رنگ می ماند یا به هیجان های مقطعی تبدیل می شود.

در جامعه امروز، شهروندی دیگر فقط محلی و ملی نیست؛ جهانی هم هست. مسائل محیط زیستی، تغییرات اقلیمی، آلودگی، مهاجرت، جنگ، فقر، نابرابری و بحران های بهداشتی نشان داده اند که انسان ها در جهانی به هم پیوسته زندگی می کنند. شهروند امروز باید نسبت به محله خود مسئول باشد، اما در عین حال بداند رفتار او با محیط زیست، مصرف، انرژی، آب و پسماند، به مسئله ای فراتر از مرزهای شهر و کشور پیوند دارد.

به همین دلیل، تربیت شهروندی باید چندبعدی باشد. شهروند قرن بیست ویکم فقط کسی نیست که قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کند. باید نسبت به حقوق دیگران، اقلیت ها، زنان، کودکان، سالمندان، محیط زیست، منابع طبیعی، فضای عمومی و آینده شهر آگاه باشد. باید بتواند در دنیایی پیچیده، میان منفعت فردی و خیر جمعی تعادل برقرار کند.

اما آموزش شهروندی فقط وظیفه مردم نیست؛ مدیران هم به آموزش شهروندی نیاز دارند. مدیری که مردم را مزاحم تصمیم گیری بداند، هنوز شهروندی را نفهمیده است. مدیری که مشارکت را فقط در حد مراسم و شعار بپذیرد، اما تصمیم های اصلی را پشت درهای بسته بگیرد، به شهروندی باور ندارد. مدیری که از مردم فقط مسئولیت بخواهد اما حق اطلاع، اعتراض، نقد و مشارکت را به رسمیت نشناسد، شهر را از درون بی اعتماد می کند.

اعتماد، سرمایه ای حیاتی برای شهر است. اگر مردم احساس کنند تصمیم های شهری بدون آن ها و گاهی علیه آن ها گرفته می شود، اعتماد کاهش می یابد. وقتی اعتماد کاهش یابد، حتی برنامه های خوب هم با مقاومت یا بی تفاوتی روبه رو می شوند. در مقابل، اگر مردم احساس کنند شنیده می شوند و اثر دارند، مسئولیت پذیری بیشتری نشان می دهند. شهروندی و اعتماد دو روی یک سکه اند.

یکی از ریشه های این مسئله در ساختارهای بالا به پایین است. در جامعه ای که مردم عادت کرده اند دولت یا مدیریت شهری را مسئول همه چیز بدانند و خود را بیرون از فرایند تصمیم گیری ببینند، مشارکت واقعی دشوار می شود. برخی تحلیل ها این وضعیت را به ساختار دولت نفتی نسبت می دهند؛ یعنی دولت به جای اتکا به مالیات و مشارکت مردم، از منابع متمرکز استفاده می کند و همین امر رابطه دولت و مردم را از مشارکت به توزیع و انتظار تبدیل می کند. این الگو به مدیریت شهری نیز سرایت می کند.

در چنین شرایطی، مردم می گویند مدیران خودشان تصمیم می گیرند، پس خودشان هم مسئول اند. مدیران هم می گویند مردم آموزش ندیده اند و توان تشخیص ندارند، پس بهتر است ما به جای آنان تصمیم بگیریم. این چرخه، شهروندی را تضعیف می کند. برای خروج از آن، هم مردم باید آموزش ببینند و فعال شوند، هم مدیریت شهری باید شفاف، پاسخگو و مشارکت پذیر شود.

شهروندی واقعی زمانی شکل می گیرد که مردم از حالت تماشاگر بیرون بیایند و مدیران نیز از حالت تصمیم گیرنده مطلق فاصله بگیرند. شوراهای محله، جلسات عمومی، نظرسنجی های واقعی، انتشار داده های شهری، شفافیت مالی، مشارکت در طرح های محله ای، آموزش حقوق شهری و پاسخگویی منظم مدیران می تواند بخشی از این مسیر باشد. البته این ابزارها زمانی اثر دارند که نمایشی نباشند و واقعا در تصمیم ها اثر بگذارند.

در نهایت، مهم ترین چالش شهرهای ایران شاید فقط ترافیک، آلودگی، مسکن یا بافت فرسوده نباشد؛ بلکه ضعف شهروندی است. چون بدون شهروند آگاه و مشارکت جو، حل هیچ کدام از آن مسائل پایدار نخواهد بود. شهری که مردمش نسبت به آن بی تفاوت اند و مدیرانش مردم را شریک تصمیم نمی دانند، هرچقدر هم پروژه عمرانی اجرا کند، از درون دچار ضعف است.

شهر خوب فقط با پل، بزرگراه، برج و پروژه ساخته نمی شود. شهر خوب با شهروند ساخته می شود؛ شهروندی که بداند، بپرسد، مشارکت کند، مراقبت کند و مسئولانه مطالبه کند. و با مدیریتی ساخته می شود که این شهروند را نه تهدید، بلکه سرمایه بداند.

پس پرسش «شهروند داریم یا فقط شهرنشین؟» یک پرسش ساده نیست؛ پرسشی درباره آینده شهرهای ایران است. اگر پاسخ این باشد که هنوز بیشتر شهرنشین داریم تا شهروند، باید بدانیم مسئله فقط مردم نیستند و فقط مدیران هم نیستند. مسئله یک رابطه ناتمام است؛ رابطه ای که باید با آموزش، اعتماد، شفافیت، مشارکت و احترام متقابل دوباره ساخته شود.