تعصب و خشم در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی مهین پرستی درتقابل گروه های و توده های داخلی در مقابل تجاوز خارجی

4 فروردین 1405 - خواندن 23 دقیقه - 5267 بازدید

جامعه به گروهی از انسان ها گفته می شود که در یک محدوده جغرافیایی زندگی می کنند و در سال های متمادی ارزش هایی و عقاید مشترک که افراد این جامعه را به هم پیوند می دهند: 

یک مفهوم ساختارگرایانه، 


جامعه را می توان به عنوان یک بستر تمدنی 

،فرهنگی ،اقتصادی، صنعتی، دانست که از مجموعه متنوعی ضمن متمایز بودن(مذهب، قومیت،پوشش ،آیین...)از یکدیگر همواره با هم در تعاملند ...جامعه مجموعه ای از انسان هاست که عقیده و آرمان و نیازهای مشترک اجتماعی و روابط ویژه، زندگی انسانی آنان را به یکدیگر پیوند داده است.


اما گاهی در این محدوده جغرافیایی و جامعه تعارضات بین توده های اجتماعی رخ می دهد ،

که با بررسی و تحولات اجتماعی متعدد می توان بحران ها پیش رو را پیش بینی و پیشگیری کرد.


یکی از این بحران های اجتماعی تعارض بنیادی بین ارزش ها و ارزش گذاری های توده ها و گروه های اجتماعی در یک جامعه و یا یک کشور است.


بسیاری از جامعه شناسان ، روانشناسان اجتماعی ، آسیب شناسی اجتماعی ،گروه ها و افرادی که مسائل اجتماعی را مورد بررسی و تحلیل قرار می دهند و دغدغه مند شرایط اجتماعی ایران و جامعه ایرانی است از سالها قبل مسئله بسیار مهمی را به تناوب و شکل های متفاوت گوشزد می کرد،تقابل گروه های اجتماعی در بطن جامعه ایران ،خودی و غیر خودی ، ما و آنها ...

که ناشی از نابرابر ها ، بی عدالتی ها، فاصله طبقاتی افسار گسیخته و فقر ،تغییرات فرهنگی و عدم برنامه ریزی برای این تغییرات، مسائل و بحرانهای متعدد اقتصادی و اجتماعی که از سال های قبل شروع شده و در سال ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ بخصوص با انقلاب زن ،زندگی و آزادی ، نمایان شد و عدم تحقیق ، مطالعه و برنامه ریزی برای این تغییرات این شکاف را ملموس تر کرد.


 این بحران همبستگی ملی و اتحاد اجتماعی در فاجعه ۱۸ و ۱۹ دی بیشتر نمایان شد و به اوج خود رسید، و تا امروز قابل مشاهده است.


اینکه نوجوانی وبسیاری دیگر بیگناه و ناجوانمردانه در اعتراضات با تیر جنگی کشته شود گروهی آنرا از خود بداند وسوگواری کند گروه دیگر این غم انگیز را ،یک پیروز بداند!

تا حمله موشکی و کشته شدن دانش آموزان معصوم مدرسه میناب در جنگ فعلی و یا مورد اصابت قرار گرفتن ناو گروه آموزشی دنا که باور و ارزش های بنیادی آنها دفاع از مرزهای وطن تا پای جان است و جنگ ، حمله به خاک وطن می توان این تقابل را ملاحظه کرد.

تقابل و رویارویی که تا مرزهای گروه های کوچک خانوادگی گسترش یافته است! 

احساسات کاملا متفاوتی که در اجتماع و جامعه ایرانی از خودی و غیر خودی را به نمایش گذاشته است!


و غم انگیز اینکه هر دوی این گروه و تودهای اجتماعی این احساسات را وطن خواهی و مهین پرستی می دانند و گروه مقابل را دشمن وطن و مردم و ملت می دانند!


احساسات ی که از بی عدالتی ها و نابرابری ها در یک جامعه شروع شد و با تعصب و خشم نیرو گرفته ،تغذیه شده و ادامه پیدا کرد.


تقابل قابل بررسی درون یک جامعه در مقابل

 اتحاد این احساسات مهین پرستی ،در مقابل یک تجاوز خارجی که می تواند ارزشمند باشد.


موضوع ، بسیار مهمی که در آینده نزدیک در روابط ، بین توده ها و گرو های اجتماعی بیش از این قابل ملاحظه ،بررسی و مشاهده خواهد بود.


و جهت جلوگیری از گسترش این احساسات، آسیب به گروه های و توده های اجتماعی نیازمند ،ارزش گذاری وتعریف آرمان هایی مشترک بین تمام گروه ها با همه تفاوت هاست و این مهم نیازمند همکاری ،مطالعه ،برنامه ریزی مجدد از سوی افراد مرتبط و دانش آموختگان حوزه ی علوم انسانی ، الگوهای اجتماعی ،رهبران گروه ها و مسوولان این حوزه می باشد


الگوهای شناختی _ رفتاری در گسستگی و شکاف بین گروه های یک جامعه که از تعصب و خشم تغذیه می شود و نیرو می گیرد موضوع این تحقیق است که برگرفته از پژوهش میدانی در حوزه روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی جمعی (توده ای) می باشد.


تعصب و خشم

ایدولوژی، مذهب ، تعصب سه گانه طرحوا ه های اصلی ، الگوهای شناختی پایه فرد در بررسی های میدانی بر روی افراد با طیف های مختلف مورد ارزیابی و تحقیق قرار گرفت.


سه ضلع مهم الگوهای شناختی و رفتاری،

موضوع عمیق ، چالش برانگیز و قابل بررسی است . 

سوال مهم که مطرح می شود آیا ایدولوژی تنها ناشی از یادگیری است یا ساختار و تغییرات شیمایی مغز و سیستم عصبی هم در شکل گیری این پدیده روانشناختی نقش دارد؟


تعصب و خشم مثل دو لبه ی یک قیچی هستند؛ هر جا یکی باشد، دیگری هم معمولا همان نزدیکی هاست. 

تعصب ذهن را می بندد و خشم، انرژی لازم برای دفاع از آن مرزهای بسته را فراهم می کند.


بیاییم نگاهی دقیق تر به این رابطه بیندازیم:


۱. تعصب: عینک تک رنگ

تعصب (Prejudice) در واقع نوعی «میان بر ذهنی» است. مغز ما برای صرفه جویی در انرژی، دوست دارد همه چیز را در دسته های سیاه و سفید طبقه بندی کند.


ریشه: اغلب از ترس از دست دادن هویت یا احساس ناامنی می آید.


پیامد: وقتی نسبت به عقیده، نژاد یا گروهی تعصب داریم، دیگر «واقعیت» را نمی بینیم، بلکه فقط آنچه را که در ذهنمان ساخته ایم تماشا می کنیم.


۲. خشم: نگهبان تعصب

خشم در اینجا به عنوان یک مکانیزم دفاعی عمل می کند.


وقتی کسی عقیده ی متعصبانه ی ما را زیر سوال می برد، مغز آن را نه به عنوان یک «گفتگو»، بلکه به عنوان یک حمله شخصی شناسایی می کند.


در این لحظه، خشم وارد می شود تا از آن حباب ذهنی محافظت کند. به همین دلیل است که بحث کردن با یک فرد متعصب معمولا به فریاد ختم می شود، نه تفاهم.


۳. چرخه مخرب

ترکیب این دو، یک چرخه ی تکرار شونده می سازد:

جهل/ترس: ندانستن یا ترس از تفاوت ها.

تعصب: ساختن یک دیوار ذهنی صلب.

خشم: واکنش تند به هر چیزی که ترک کوچکی در این دیوار ایجاد کند.

انزوا: دور شدن از حقیقت و دیگران، که دوباره تعصب را قوی تر می کند.



نکته کلیدی: خشم ناشی از تعصب، برخلاف خشم ناشی از بی عدالتی، سازنده نیست؛ بلکه فرسایشی است و فرد را از رشد باز می دارد.



از دیدگاه فیزیولوژی و عصبی جایگاه تعصب کجا قرار دارد؟

 از لایه ی مفاهیم انتزاعی عبور کنیم و به داخل مغز، جایی که سیم کشی های عصبی این واکنش ها را رقم می زنند، نگاهی بیندازیم.


در فیزیولوژی اعصاب، تعصب و خشم در یک همکاری تنگاتنگ بین بخش های "بدوی" و "مدرن" مغز شکل می گیرند.


۱. آمیگدال (آمندال): رادار خطر

آمیگدال مرکز پردازش ترس و احساسات در مغز است.

در خشم: وقتی با چیزی مخالف باورمان روبرو می شویم، آمیگدال بلافاصله سیگنال "تهدید" صادر می کند. این بخش تفاوتی بین حمله یک حیوان وحشی و حمله به یک عقیده قائل نیست.

در تعصب: مطالعات fMRI نشان داده که وقتی افراد با گروه هایی که نسبت به آن ها تعصب دارند روبرو می شوند، آمیگدال آن ها به شدت فعال می شود. این یک واکنش خودکار و پیش از-آگاهانه است.



۲. قشر پیش پیشانی (PFC): ترمز مغز

این بخش مسئول منطق، تصمیم گیری و کنترل تکانه است.

در یک مغز متعادل، PFC پیام های هیجانی آمیگدال را فیلتر می کند. اما وقتی خشم اوج می گیرد، ارتباط بین PFC و آمیگدال ضعیف می شود. به اصطلاح، "ترمز بریدن" مغز اتفاق می افتد و منطق از دسترس خارج می شود.


۳. سیستم پاداش و دوپامین

جالب است بدانید که تعصب گاهی لذت بخش است!

وقتی ما با هم فکران خود درباره "دشمن" یا "گروه مقابل" بدگویی می کنیم، مغز دوپامین ترشح می کند. این باعث می شود حس تعلق به گروه خودی (In-group) تقویت شود. این پاداش شیمیایی، تعصب را به یک اعتیاد ذهنی تبدیل می کند.


۴. هورمون ها: سوخت آتش

کورتیزول: هورمون استرس که در حالت تعصب و پیش داوری دائم (حالت تدافعی) بالا می ماند.

تستوسترون: در زمان خشم افزایش یافته و تمایل به رفتار تهاجمی و سلطه گری را بیشتر می کند.

بخش/ماده شیمیایی نقش در تعصب و خشم وضعیت در حین درگیری آمیگدال تشخیص تهدید و تولید خشم بیش فعال قشر پیش پیشانی کنترل منطقی و همدلی غیرفعال یا ضعیف کورتیزول آماده باش برای جنگ یا گریزسطح بالا اکسی توسین پیوند با "خودی ها"افزایش تعصب نسبت به "غریبه ها"


پدیده "ربایش آمیگدال" (Amygdala Hijack)

این دقیقا همان لحظه ای است که تعصب تبدیل به خشم کور می شود. در این حالت، مغز احساسی کنترل کل سیستم را به دست می گیرد و قشر متفکر مغز (نئوکورتکس) را از مدار خارج می کند. در این لحظه، فرد عملا قادر به پردازش استدلال منطقی نیست.



یک واقعیت تلخ عصبی: مغز ما به صورت تکاملی برای "بقا" طراحی شده، نه برای "حقیقت یابی". به همین دلیل است که شکستن تعصب، نیاز به تمرین آگاهانه برای تقویت مسیرهای عصبی قشر پیش پیشانی دارد.



اگر بخواهیم از دیگاه روانشناختی،تعصب و خشم را بررسی کنیم،

دیدگاه روان شناختی به ما می گوید که تعصب و خشم، ابزارهایی هستند که «من» (Ego) برای محافظت از خودش در برابر اضطراب و فروپاشی به کار می گیرد. در واقع، این ها نه نشانه ی قدرت، بلکه نشانه ی شکنندگی روانی هستند.


در ادامه، این موضوع را از سه زاویه اصلی بررسی می کنیم:


۱. مکانیسم های دفاعی (دیدگاه روان کاوی)

زیگموند فروید و پیروانش معتقد بودند که تعصب راهی برای فرار از حقایق ناخوشایند درونی است:


والایش و جابه جایی: وقتی فرد در زندگی شخصی ناکام است، خشم خود را به سمت یک گروه خاص (اقلیت ها، مخالفان فکری و غیره) هدایت می کند.


_برون افکنی (Projection): ما اغلب ویژگی های منفی خودمان را که نمی خواهیم بپذیریم، به دیگران نسبت می دهیم و سپس به خاطر همان ویژگی ها از آن ها خشمگین می شویم. مثلا کسی که خودش درونی پرخاشگر دارد، دیگران را «وحشی» می بیند و با تعصب علیه آن ها خشم می ورزد.


۲. نظریه هویت اجتماعی (Social Identity Theory)روان شناسان اجتماعی مثل هنری تاژفل معتقدند که ما برای افزایش عزت نفس خود، نیاز داریم به یک «گروه برتر» تعلق داشته باشیم.


خودی در برابر غیرخودی: برای اینکه گروه ما (خودی) عالی به نظر برسد، باید گروه دیگر (غیرخودی) را پست، نادان یا خطرناک جلوه دهیم.


خشم به عنوان چسب اجتماعی: خشم نسبت به «دیگری»، اتحاد درون گروه را بیشتر می کند. اینجاست که تعصب به یک ابزار برای کسب "اعتبار" در گروه خودی تبدیل می شود.


۳. ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance)وقتی اطلاعاتی دریافت می کنیم که با تعصبات ما در تضاد است، دچار یک تنش دردناک روانی به نام «ناهماهنگی شناختی» می شویم.


برای از بین بردن این تنش، دو راه داریم: یا عقیده مان را تغییر دهیم (که سخت است)، یا آن اطلاعات و فرد آورنده را با خشم رد کنیم.


خشم در اینجا نقش "سپر بلا" را دارد تا مجبور نشویم اعتراف کنیم که اشتباه کرده ایم.


۴. مثلث تاریک: تعصب، خشم و شخصیت (خطاهای شناختی) برخی از ویژگی های شخصیتی بیشتر مستعد این ترکیب هستند:


اقتدارگرایی (Authoritarianism): تمایل شدید به اطاعت از قدرت و سرکوب کسانی که متفاوت فکر می کنند.


جزم اندیشی (Dogmatism): بسته بودن ذهن نسبت به هرگونه ایده جدید.


ترس از ابهام: افرادی که نمی توانند شرایط "خاکستری" را تحمل کنند، به تعصب پناه می برند تا دنیا را ساده و قابل فهم سیاه و سفید،کنند.


چگونه این چرخه را در روان خود شناسایی کنیم؟

روان شناسی مدرن (مانند ACT) پیشنهاد می دهد که به جای جنگیدن با این احساسات، به آن ها نگاه کنیم:


مشاهده گری: وقتی خشمگین می شوی، از خودت بپرس: «آیا این خشم برای دفاع از یک حقیقت است، یا برای محافظت از تصویری که از خودم ساخته ام؟»


همدلی شناختی: تلاش برای دیدن جهان از چشم دیگری، ریشه های تعصب را در روان خشک می کند.


نقل قول: «تعصب، زنجیری است که نادانی آن را می بافد و خشم آن را قفل می کند.»



چرا تعصب خشم را شدت میدهد؟

تعصب مثل یک «شتاب دهنده» عمل می کند که جرقه ی کوچک یک مخالفت را به انفجار خشم تبدیل می کند. دلیل اینکه تعصب، خشم را تا این حد شدت می دهد، در چند مکانیسم روانی و فیزیولوژیکی نهفته است که با هم ترکیب می شوند:


۱. تبدیل «مخالفت» به «تهدید موجودیتی»

در یک ذهن منعطف، اگر کسی با عقیده ی شما مخالفت کند، شما فقط یک «اختلاف نظر» دارید. اما در ذهن متعصب، عقیده با هویت گره خورده است.


شدت خشم: وقتی به عقیده متعصبانه حمله می شود، مغز آن را به عنوان حمله به «ذات خود» تفسیر می کند. به همین دلیل واکنش فرد، دفاعی ساده نیست؛ بلکه یک خشم شدید برای «بقا» است.


۲. بن بست همدلی (Dehumanization)

تعصب باعث می شود طرف مقابل را نه به عنوان یک انسان با احساسات و منطق، بلکه به عنوان یک «نماد» یا «دشمن» ببینید.


وقتی همدلی (Empathy) در مغز خاموش شود، دیگر هیچ مانع اخلاقی برای کنترل خشم وجود ندارد. شما وقتی با یک «اشیاء» یا یک «تهدید» می جنگید، خشونت و خشم بیشتری به خرج می دهید تا وقتی با یک «انسان».


۳. اثر تاییدی و ناهماهنگی شناختی

تعصب باعث می شود ما فقط اطلاعاتی را ببینیم که حرفمان را تایید می کند.


وقتی واقعیتی متضاد با تعصب ما رخ می دهد، دچار درد روانی (ناهماهنگی شناختی) می شویم. مغز برای رهایی سریع از این درد، از میان بر «خشم» استفاده می کند تا آن واقعیت را خفه کند و دوباره به آرامش کاذب تعصب خود برگردد.


۴. مکانیسم «پیش فعال سازی» (Priming)

فرد متعصب همیشه در حالت «گارد بسته» زندگی می کند.

سیستم عصبی او همیشه مقدار کمی کورتیزول و آدرنالین ترشح می کند چون منتظر حمله است.


وقتی سیستم از قبل تحریک شده باشد (Primed)، کوچکترین اصطکاکی باعث فوران خشم می شود. این یعنی فرد متعصب از قبل «بنزین» را روی هیزم ها ریخته و فقط منتظر یک جرقه است.


۵. احساس «برحق بودن» (Self-Righteousness)

تعصب به فرد نوعی احساس کاذب اخلاق مداری و برتری می دهد.

فرد متعصب معتقد است که «حق مطلق» با اوست. این باور باعث می شود او به خودش اجازه دهد که خشمگین شود. او خشم خود را «خشم مقدس» یا «دفاع از ارزش ها» می نامد و به همین دلیل هیچ ترمزی برای کنترل آن حس نمی کند.


خلاصه فرآیند شدت یافتن خشم:

تعصب: «فقط راه من درست است و بقیه دشمن هستند.»

مواجهه: روبرو شدن با یک مخالف یا واقعیت متفاوت.

تفسیر: «او دارد به هستی و هویت من توهین می کند.»

واکنش: آزادسازی شدید آدرنالین به دلیل نبود ترمز همدلی و منطق.

نتیجه: خشمی بسیار فراتر از موضوع مورد بحث.


در واقع، خشم در اینجا نقش «نگهبان زندان تعصب» را بازی می کند؛ هر چقدر دیوار زندان (تعصب) بلندتر باشد، نگهبان (خشم) باید وحشی تر عمل کند تا کسی نتواند به آن دیوار نزدیک شود.


به نظر شما، آیا ممکن است کسی آگاهانه از این ترکیب (تعصب + خشم) برای کنترل دیگران یا توده ها استفاده کند؟ 



استفاده از ترکیب تعصب و خشم برای کنترل توده ها، یکی از قدیمی ترین و موثرترین ابزارها در روان شناسی سیاسی و اجتماعی است. وقتی توده ها متعصب و خشمگین باشند، قدرت تفکر انتقادی آن ها سلب شده و به ابزاری برای مقاصد خاص تبدیل می شوند.


در اینجا به چند استراتژی کلیدی که برای مهندسی این وضعیت استفاده می شود، اشاره می کنم:


۱. دشمن تراشی و قطبی سازی (Polarization)

اولین قدم برای کنترل یک توده، تقسیم دنیا به دو گروه «ما» (پاک و برحق) و «آن ها» (پلید و خطرناک) است.


ایجاد تعصب: با تبلیغات مداوم، ویژگی های منفی به گروه مقابل نسبت داده می شود.


تحریک خشم: به توده القا می شود که گروه مقابل تهدیدی برای نان، آیین یا امنیت آن هاست.


نتیجه: فرد در توده احساس می کند برای زنده ماندن باید متعصب باشد و خشم خود را به سمت «دشمن» هدایت کند.


۲. بهره برداری از «تخلیه هیجانی» (Catharsis)

رهبران کنترل گر می دانند که توده های تحت فشار (اقتصادی یا اجتماعی) دارای خشم نهفته هستند. آن ها با ارائه یک «سیبل» (Target)، این خشم را جهت دهی می کنند.


به جای اینکه خشم مردم صرف بهبود شرایط شود، صرف جنگیدن با یک تعصب خاص (مثلا علیه یک نژاد، مذهب یا تفکر سیاسی دیگر) می شود. این کار باعث تخلیه انرژی توده و بقای سیستم کنترل گر می گردد.


۳. تضعیف فردیت (Deindividuation)

در روان شناسی توده ها (نظریه گوستاو لوبون)، فرد وقتی در میان جمعی متعصب قرار می گیرد، «من» خود را از دست می دهد و به «ما» تبدیل می شود.


در این حالت، مسئولیت پذیری فردی از بین می رود. فرد کارهایی انجام می دهد (ناشی از خشم و تعصب) که هرگز به تنهایی انجام نمی داد.


۴. استفاده از «زبان تهدید» به جای «زبان منطق»از دیدگاه عصبی، وقتی توده ها دائما در معرض اخبار یا سخنرانی های تحریک آمیز قرار می گیرند، در وضعیت «ترس مزمن» می مانند. همان طور که قبلا گفتیم، در حالت ترس، قشر پیش پیشانی مغز (مرکز منطق) خاموش شده و آمیگدال (مرکز هیجان و خشم) فرماندهی را بر عهده می گیرد. توده ای که با آمیگدال خود تصمیم می گیرد، به راحتی قابل هدایت است.


__چرا این روش همیشه جواب می دهد؟


سادگی: تعصب، دنیا را ساده می کند ،سیاه و سفید؛ در حالی که حقیقت پیچیده و خاکستری است. توده ها معمولا از پیچیدگی فراری اند.

هویت بخشی: خشم مشترک به افراد احساس قدرت و پیوند می دهد.

بی حسی نسبت به اخلاق: وقتی تعصب به اوج برسد، «خشم» به عنوان یک «وظیفه اخلاقی» جلوه داده می شود.


راه مقابله چیست؟

تنها راه شکستن این چرخه، تقویت «تفکر مستقل» و «همدلی فعال» است. یعنی فرد آگاهانه تلاش کند تا ورای برچسب ها، انسان ها را ببیند و اجازه ندهد هیجانات توده ای، جایگزین تحلیل شخصی اش شود.

نمونه تاریخی یا اجتماعی بسیاری وجود دارد که می توانیم از این زاویه تحلیلش کنیم.

 می خواهیم بدانیم چطور می توان در برابر این «مهندسی خشم» در زندگی روزمره مقاومت کرد؟


 برای اینکه بفهمیم چطور می توان در برابر این «مهندسی خشم و تعصب» مقاومت کرد، باید از تفکر نقادانه به عنوان یک پادتن استفاده کنیم. در واقع، همان طور که سیستم های کنترل گر روی نقاط ضعف بیولوژیکی ما سرمایه گذاری می کنند، ما هم باید روی توانمندی های عالی مغزمان کار کنیم.


در اینجا چند استراتژی عملی برای محافظت از ذهن در برابر این فشارها آورده شده است:


۱. شناسایی «ماشه چکان های هیجانی» (Emotional Triggers)

هر زمان که مطلبی (در اخبار، فضای مجازی یا سخنرانی ها) خواندید یا شنیدید که بلافاصله در شما حس خشم شدید یا تنفر نسبت به یک گروه ایجاد کرد، یک لحظه مکث کنید.


سوال طلایی: «آیا این پیام سعی دارد به منطق من نفوذ کند یا فقط می خواهد آمیگدال مغز مرا تحریک کند؟»


اگر پیامی حاوی صفت های مطلق (همه آن ها فلان هستند، همیشه این طور است)(خطای شناختی) باشد، احتمالا یک تله ی تعصب است.


۲. تکنیک «انسان سازی دوباره» (Re-humanization)

بزرگترین سلاح تعصب، «غیرانسانی کردن» (Dehumanization) طرف مقابل است.

تمرین: سعی کنید داستان های فردی انسان هایی را بشنوید که در گروه مورد غضب شما قرار دارند. وقتی با رنج ها، آرزوها و زندگی شخصی یک فرد (خارج از برچسب های گروهی) آشنا می شوید، مدار همدلی در مغز دوباره وصل می شود و خشم فروکش می کند.


۳. پذیرش ابهام (Embracing Ambiguity)

مغز متعصب عاشق قطعیت است. برای مقابله، باید به خودمان بیاموزیم که دنیا خاکستری است.


به جای اینکه بگویید «حق با ماست و آن ها باطل اند»، سعی کنید به این فکر کنید که: «کدام بخش از حرف های آن ها ممکن است درست باشد؟» یا «چه ریشه هایی باعث شده آن ها این گونه فکر کنند؟»


۴. شکستن «اتاق پژواک» (Echo Chambers)

الگوریتم های شبکه های اجتماعی ما را در حلقه ای از هم فکرانمان محصور می کنند که مدام تعصبات ما را تایید و خشممان را نسبت به «دیگران» شعله ور می کنند.


راهکار: آگاهانه منابعی را دنبال کنید که با شما مخالف هستند، اما با لحنی محترمانه و منطقی صحبت می کنند. هدف این نیست که نظرتان عوض شود، بلکه هدف این است که بفهمید «دیگری» هم برای خودش منطقی دارد.


۵. تقویت «خود مشاهده گر»

در روان شناسی، تمرینات مایندفولنس (تامل آگاهانه) به ما کمک می کنند تا بین «احساس خشم» و «عمل بر اساس خشم» فاصله بیندازیم.


وقتی حس می کنید خشم ناشی از تعصب در حال بالا آمدن است، به جای اینکه سوار بر موج خشم شوید، از دور به آن نگاه کنید: «اووه، الان بخش بدوی مغز من احساس تهدید کرده و دارد مواد شیمیایی خشم ترشح می کند.» همین آگاهی ساده، قدرت تخریب خشم را کم می کند.


نکته پایانی: مقاومت در برابر تعصب و خشم توده ای، یک «عمل قهرمانانه» است. چرا که حرکت کردن برخلاف جهت رودی که همه را با خود می برد، انرژی روانی زیادی می طلبد. 

اما پاداش آن، آزادی ذهن است.


نتیجه اصلاح الگوهای شناختی (خطاهای شناختی ) اصلاح الگوهای رفتاری، رسیدن به یک گفتگوی مشترک و همزیستی مسالمت آمیز 

و رسیدن به این مهم ، اگر چه عقاید و باورهای تو با من متفاوت است ،اما حقیقی ،قابل احترام هستند ،همان گونه که عقاید ، باورهای من حقیقی و محترم هستند.

در نگاهی بالاتر و در سطح بین المللی نیز می توان این مفاهیم را گسترش داد،در ارتباط و تعامل با سایر کشورها تا زمانی که منافع ،مرزها ،ارزش های و...کشور من برای تو محترم است متقابلا کشور من در مقابل برای منافع ،ارزش ها، ،مرزها و... کشور تو احترام و ارزش قائل است.

و نهایت همزیستی،صلح و آرامش... برای تمام دنیا است.


یک سوال مهم،

شما،

آیا تا به حال در موقعیتی بوده ای که حس کنید، تحت تاثیر جو جمعی، دچار خشم یا تعصب شده ای و بعدا از آن پشیمان شوید؟



خشم و تعصبی که هنگام بی عدالتی و تجاوز خارجی می تواند ارزشمند باشد، در بطن یک جامعه عامل تخریب ،فرسایش و نا امیدی است.



و در پایان

آرزوی، امنیت ،آرامش،اتحاد ،همدلی ،صلح ،سازگاری ،سازش و تعامل سازنده و امید برای ایران وطن عزیزمان ، ایرانی هموطن مهربان ، برای مردم دنیا و برای همه ی دنیا.