ریشه ی پیدایش بت، فرعونیت و ایدئولوژی در جوامع چیست؟

29 دی 1404 - خواندن 4 دقیقه - 120 بازدید


بت های قطعیت، ریشه های ناخودآگاه استبداد در جوامع


نپذیرفتن عدم قطعیت= بذر استبداد در ناخودآگاه جمعی


قبل از خواندن این پست پیشنهاد میکنم ابتدا یادداشت دیگر من با عنوان؛
حکومت درون، سرنوشت بیرون
(ناخودآگاه فردی و جمعی)
در سیلویکا درج شده را مطالعه کنید.
یادداشت





ریشه ی پیدایش بت، فرعونیت و توتالیتری در جوامع چیست؟

ریشه ای پیدایش ایدئولوژی ها، نپذیرفتن عدم قطعیت است.
خدا نامحدود است و قابل درک و پیش بینی نیست و پذیرش فرمانروایی خدا، یعنی پذیرش عدم قطعیت بنیادین این جهان.


ایجاد بت ها در زمان حضرت ابراهیم و ایجاد فرعون در زمان موسی و ایجاد دیکتاوری هایی مثل کره شمالی یا هیلتر ، همه جزء تلاش هایی برای قطعیت بخشیدن به این دنیا است، یعنی چه بت و چه فرعون و دیکتاتور ها تلاش ناخوداگاه جامعه است برای ایجاد یک خدای زمینی، خدای قابل پیش بینی، خدای قابل لمس و خدای قابل ادراک و سپس ایجاد قطعیت است.

چرا که پذیرش عدم قطعیت یعنی پذیرش اینکه فارغ از اینکه چه مشکل و اتفاقی پیش آمده ما هم در آن مقصر هستیم!
پذیرش عدم قطعیت مستلزم پذیرش مسئولیت جمعی و فردی در قبال مشکلات و اتفاقات است.
و پذیرش این نکته علاوه بر حکمت و دانایی به فروتنی احتیاج دارد.

یعنی قومی که گرفتار بت/فرعون، مثل کره شمالی می شود، این اتفاق برآیند ناخودآگاه تک تک افراد آن جامعه بوده است!

و برای نجات آنها ، باید آنها (قوم) را از دست خودشان نجات داد!

اما پذیرش چنین چیزی (عدم قطعیت) سخت است چرا که ما با حکمت و خرد خود در لحظه می توانیم برچسب خوب یا بد بودن به اتفاقی بزنیم! و نکته عجیب این است که اشتباه هم نمیکنیم که آن اتفاق در آن لحظه آن اتفاق خوب است یا بد.

ولی، در نگاه کلی نه!

یعنی نکته اینجاست در زندگی فردی ما با حکمت و حقیقت درستی خودمان خوب و بد را می سنجیم و درست هم فکر می کنیم! ولی در نگاه از بالا و نقشه ی کلی دنیا آن بد ممکن است که به نفع ما باشد!

ایمان یعنی باور داشتن اینکه چیزی که داره اتفاق می افته بهترین نحوه ممکن اتفاق افتادن در این شرایط بود که میتونست انفاق بیفته و دازاین (هر اتفاقی که در زندگی ما می افته، بخشی از این برجاهستی هست و ما رو به درک عمیق تری از خودمون و هستی مون هدایت می کنه. حتی اتفاقات بد و ناخوشایند هم می تونن فرصتی برای رشد و تکامل ما باشن، به شرطی که ما با آگاهی و مسئولیت اونها رو بپذیریم.) ممکن بود، که نسبت به این شرایط می توانست اتفاق بیفتد!

و این یعنی پذیرش عدم قطعیت! و باور به حکمت خدا.

توتالیتری محصول دروغ گفتن (بخوانید نقش بازی کردن/ مسئولیت حرف و کار خود را نپذیرفتن/ و سرکوب کردن احساسات/ یا مستقیم و مسئولیت پذیرانه کنش نکردن یعنی (بازی های روانی ناشی از خودشیفتگی راه انداختن است به جای مستقیم و واکنش پذیرانه و از روی اراده معطوف به قدرت عمل کردن) در جامعه بوجود می آید!

هنگامی که قومی شجاعت پذیرفتن تاریکی های درون و اینکه هر عمل خیری که انجام می داد برای نفع و سود (ایجاد معنا برای ایگوی خودش) بود و پذیرش اینکه در هر شکست و ناکامی (اعم از رابطه، شغل، مالی و...) خودش هم مقصر است نه فقط طرف مقابل ،

از هنگامی که جامعه به این فروتنی دست میابد و هر عمل و کنشی را از روی اراده معطوف به قدرت انجام میدهد و سپس عشق به سرنوشت اش را می پذیرد، بستر توتالیتری برچیده می شود.