چاه توجیه، انکار خطا و تولد یک سرنوشت

9 بهمن 1404 - خواندن 9 دقیقه - 107 بازدید

چاهتوجیه؛ چگونه انکار خطا، ظلم را به سرنوشت تبدیل می کند..

ای تو که از ظلم چاهی میکنی
از برای خویش دامی میکنی
مولوی

ما وقتی اشتباهی میکنیم و ظلمی به دیگران مرتکب می شیم بعدا ها معمولا یاد آوری اون صحنه و لحظات تصمیم گیری انجام اون اشتباه برامون خیلی سخته چون ما در اون لحظات ذات فایده گرا و منفعت طلب و تاریک خودمان را دیده ایم!

و پذیرش این که ما در اون لحظات حاضر به انجام چنین کاری شدیم خیلی سخته...
مسئله فقط خطا نیست، مسئله دیدن خود فایده گرای تاریک است.
ذهن انسان از دیدن تصویری که با خود ایده آل ناسازگار است، وحشت دارد. آنچه سخت است، پذیرش این نیست که اشتباه کردم، بلکه این است که:

من توان انجام این کار را داشته ام
من در آن لحظه چنین انسانی بوده ام

اینجا اضطراب وجودی فعال می شود، نه صرفا عذاب وجدان اخلاقی.



پس در ناخودآگاه خودمان شروع به توجیه و منطقی سازی یا سایر مکانیسم های دفاعی ذهنی می کنیم تا فقط اون رفتار و ظلم مون رو توجیه و حتی لازم و درست جلوه بدیم...

حالا فکر کنید چه اتفاقی می افته! اون رفتار اشتباه و خطا تبدیل به یک رویه در ما میشه! ما نمیخوایم بپذیریم که اشتباه کردیم و اون کارمان خطا بوده ، پس در مواجه بعدی با اون افراد که بهشون ظلم کردیم یا افراد شاهد و با خبر از ظلم ما، به طور ناخودآگاه با شیوه و روش قبلی که رفتار کردیم (همان روش ظالمانه) رفتار می کنیم.

انگار خودمون از خودمون و دیگران هم از ما انتظار دارند که طبق شیوه اشتباه قبلی رفتار کنیم!

این یکی از حیرت آور ترین جلوه های حق و حقیقت است!
کسی نمیتونه از حقیقت فرار کنه...

منظورم اینه که اون رفتار اشتباه قسمتی از سرشت و وجود فرد میشه اون نحوه رفتار، انگار کل دنیا و عالم ازش انتظار دارند همونجوری رفتار کنه، چرا که اشتباهش رو نپذیرفته...
و شروع کرده با انواع روش های ذهنی توجیه و منطقی سازی اشتباهش. پس حالا کل دنیا هم ازش انتظار داره که همونجوری با همان الگوی مواجه ادامه بده.
و اون هم در تمام مواجه ها و موقعیت های بعدی هر بار با تکرار همان اشتباه میخواد به بقیه ثابت کنه که در بار اول یا دفعه قبلی اشتباه نکرده!

یک مثال ساده وجود داره!
هنگامی که پات رو روی نور میذاری (تا نور رو لگدمال کنی)، نور روی پات میفته...



اما راه نجات پذیرش اینه که ذات انسانی این است!

یک حقیقت بنیادین جهان این است که هیچ انسانی نمی تواند خیری از جانب خودش را به دیگری برساند چرا که در ریشه ای ترین و عمیق ترین حالت ممکن برای نفع خودش (تولید معنا بریا ایگوی خودش) هر کاری را انجام میدهد.

انسان «شرور» نیست؛ انسان معناطلب ایگو محور است. حتی خیر رساندن، اگر صادقانه بررسی شود، اغلب در خدمت ساخت معنا برای خود است.

در حقیقت، خود انجام اشتباه آنقدر ها مسئله ای حیاتی نیست!
انسان ذاتا ناشکر و ناسپاس است.

مسئله اصلی توبه و پذیرفتن اشتباه و مسئولیت عمل خود و جبران است.

بگذارید یک مثال عملی بزنم.
من ظلم های بسیاری در حق دیگران کرده ام، و وقتی با آن افراد رو به رو میشوم، بدون هیچگونه فرافکنی و توجیهی بلافاصله می گویم؛
بله، اون رفتار من خطاب به شما اشتباه بود، و من اون رفتار اشتباه رو با وجود اینکه میدونستم بده ، و میدونستم میتونم رفتار بهتری را انجام داد ، انجام دادم و الان می پذیرم که خطا کارم.
بدون هیچگونه شرمی

چرا که ذات واقعی انسان فایده گرایی و معنا یابی برای ایگوی خودش است! انسان ها هر کاری را هم که انجام میدهند برای معنای خودشان است.

من یک لحظه بی پرده و بدون هیچگونه توجیهی می پذیریم که اشتباه کردم/ آدم بدی در آن لحظه بوده ام/ و ظالم بوده ام. و اینچنین خودم را از چرخه بی پایان توجیه و توجیه بیشتر و تکرار و تکرار بیشتر اون اشتباه نجات میدم.

جایی که بدون شرم می گویم من در آن لحظه آدم بدی بوده ام، دقیقا نقطه ی رهایی است. نه انکار، نه تبرئه، نه زیباسازی.

و این تنها راه درست مواجه شدن پس از بروز اتفاق با اشتباهاتمان است.


ومن اظلم ممن ذکر بآیات ربه ثم اعرض عنها ۚ انا من المجرمین منتقمون

ستمکارتر از کسی که به وسیله آیات پروردگارش تذکر داده شود، سپس از آنها روی برگرداند، کیست؟ بی تردید ما از مجرمان انتقام می گیریم.
آیه 22 سوره سجده

آیه درباره ی ظلم اولیه نیست؛ درباره ی اعراض پس از تذکر است.
یعنی لحظه ای که حقیقت دیده شده، اما پس زده می شود.

انتقام الهی در این خوانش، نه واکنش احساسی، بلکه همان تثبیت پیامدهاست؛ همان چاهی که عمیق تر می شود.

[ضلال مبین، کلید واژه ای که در قرآن تکرار شده است.]

خطا، انسان را نابود نمی کند
انکار خطا، انسان را اسیر می کند
حقیقت، فرارناپذیر است، اما انتقام جو نیست
توبه، بازگشت به خوب بودن نیست، بازگشت به صادق بودن است

و شاید مهم ترین نکته ی پنهان اینه که؛
نجات، از قهرمان بودن نمی آید؛ از پذیرفتن هیولایی می آید که لحظه ای بوده ای.


چگونه نقش قربانی گرفتن باعث تعمیق خودشیفتگی در فرد ظالم می شود.

چگونه فرو رفتن ما در نقش قربانی؛ باعث تشدید خودشیفتگی (تشدید ظلم) در طرف مقابل می شود.

ما بخاطر اثبات ارزش خودمان به آن فرد که در موضع قدرت بیشتر قرار گرفته،
در موضع ضعف در برابر وی قرار می گیریم، در نقش مظلوم، ضعیف و قربانی در برابر وی فرو می رویم.

یعنی فرد برای بقا و دریافت تایید، خود را کوچک تر و ناتوان تر از آن چه هست به فرد در موضع قدرت نشان میدهد نه برای صلح، بلکه برای تسکین اضطراب و دریافت توجه وجودی یا تامین نیازها یا برای معنایی که تنها راه بر آورده کردنش آن فرد هستند.

و ناخودآگاه برای مقابله با او از خدمت کردن به وی به مثابه ابزار شرم سازی در وی استفاده می کنیم.
(استفاده از اخلاق و فروتنی به عنوان سلاح)

یعنی قربانی بودن به ابزاری یا تنها ابزار موجود (مکانیسم بقا) برای کنترل ظالم تبدیل می شود. فرد با نمایش مظلومیت، ناخودآگاه می خواهد ظالم را شرمنده کند که در حقیقت شکل دیگری از کنترلگری است. یا تنها راه دفاع از خود مقابله. راه بقا.

از طرفی هیچکس نمی تواند قبول کند که فرد بدی است و دارد بدی می کند به دیگران برای ایگوی خودش. (حداقل اکثر مردم)

پس بیشتر در نقش فرد والا و بی نقصی که شایسته خدمت گرفتن است فرو می رود (خودشیفتگی (( بزرگ شدن ایگو)

پس فرد بیشتر و بیشتر ظلم می کند.
و در نقشش فرد می رود.
اینگونه است که کوچک نمایی خود در برابر فرد قدرتمند او را بیشتر در نقش خودشیفته فرو می برد.

و بخاطر اینکه هیچ کس نمی خواهد قبول کند آدم بدی است، او در نقش خودشیفته و فرد لایق احترام و فرمان دهی بیشتر در در نقش خودش فرد می رود. (ایگوی بزرگ تر)

وقتی فردی در مقابل رفتار ظالمانه اش با پذیرش و احترام مواجه می شود،
۱ تکذیب می کند که من بد هستم (مکانیسم دفاعی انکار)
دو،خود را لاایق خدمت میبیند (توسعه ایگو)
و سه رفتار ظالمانه را بیشتر تکرار میکند


البت باید سنجید و مراقب بود در جوامع توتالیتر خودشیفته ها معمولا در سمت های کلیدی قرار می گیرند.

توتالیتری محصول دروغ بزرگ گفتن و خودشیفتگی است از نگاهی. و همین افراد را هم در خودش جذب می کند.

باید دانست زدن حرف حق شاید در کوتاه مدت باعث بروز مشکلات برای ما باشه.

ولی نزدن حرف حق در بلند مدت همون ضرر رو داره.. وقتی جامعه ای بر مبنای دروغ، خودشفیتگی و فرافکنی تشکیل بشه.


قربانی بودن انتخاب نیست، اگر برای کنترل دیگران انتخاب شود.

سکوت در برابر دروغ، همدستی در ساختن جامعه ای بیمار است
خودشناسی و شجاعت در برابر حقیقت، شاید تنها راه فرار از این چرخه معیوب است.