۱۴۰۳/۱۲/۱۱

11 اسفند 1403 - خواندن 4 دقیقه - 263 بازدید

بنام خالق مهر 

ارادت خدمت همگی شما

یه دهه هفتادی ام

یکی که در لا به لای این روزها و شب های اون به هر طریقی سپری میشه سعی میکنه به دنبال یک نوع از فلسفه یا دید تازه تر بگرده

سعی نمیکنه چیزی رو اونطور که نیست تفسیر و تعریف کنه

یعنی گاهی به مسئله ای فکر می کنیم و وقت ارزشمندمون رو صرف اون می کنیم

که برامون اونقدر اهمیت داره که نمی تونیم جز مسئله ای که جز ارزشمندی درونی شخصیمون هست سری بزنیم

به قول مولانا باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم

و یا یه جایی که میگه ما را به چشم سر مبین 

ما را به چشم سر ببین

الان نمیتونم علامت های اشاره ای اون رو براتون ترسیم کنم

اما فهمیدم چیزی که دارای اهمیته زمان الان و حال حاضره

گذشته جز از مسیری که برای درس بوده چیز دیگری نیست

اما اهمیتی داره از جهت درسی که بهمون داده همیشه مهمه

الان اگر وقتی در جایی میزاریم از این نیست که داریم اون رو درست یا غلط بررسی می کنیم

بلکه نوع نگاه یا چشم اندازی هست که مورد بررسی قرار میگیرن 

یعنی هم می پذیرم هم می بینم و هم براش قدم هامو مورد بررسی قرار میدم

من اهمیت لحظه هامو فهمیدم

اونجایی که دونستم اگر با حال خوب تر به زوایا و داستان ها نگاه کنم و برخوردم نسبت به آدمها صحیح تر بشه

اتفاقات مثبت یکی یکی پیش میان

معجزه ای که در انتظار اون هستم و براش قدم های کوچیکم و در جاهای تکراری دارم جستجو میکنم

شاید از من یه آدم بهتر ساخته 

از من فرد صبورتری ساخته

آنجایی که میشد حضورم را متصور شدم

اما دید خودم را مورد بررسی قرار دادم

یعنی که فهمیدم در پس هر کلمه ای که شخصی بیان می کند و لبخند بر لب می زند

می تواند معنای زندگی باشد

در پس هر اشک شاید غمی پنهان باشد

هیچ شخص در این میدان زندگی تنها به نبرد نابرابر نمی رود

با کوهی از حرف ها و گذشته هایش سر به حضور می رساند

اما نگاهی هم هست که ما مورد بررسی قرار می دهیم زیرا از پشت پرده ی این همه غم ها و شادی ها هیچ نمی دانیم

کجای قصه ی پر تکرار و پر تنش زندگی چیزی را نمی دانیم

همه را از دیدی مثبت نگاه میکنم

زیرا معجزه ای را در قلبم احساس میکنم که الان بیان آن و درست و غلط بودنش را نمی دانم

من از دید هنر و توسعه خواهی مینویسم

اما جدا از معجزه ای که پیش خواهد آمد همواره ترس از چیزهای تحمیلی که در قالب کلیشه بر من و روزها و شب هایم تحمیل میشود 

نمی دانم

یا الان باید منتظر بود به ساخت

یا باید بخشی از قصه را دست گرفت و روایت کرد

پس همینقدر که بیان کردن درد دارد

همانقدر سکوت نیز برایم درد دارد

من در روزهایی که اوج جوانی ام گره به حرف های نا مفهوم و نا مربوط شده قدم هایم را و قلم هایم را بر رشته تحریر در می آورم

چه چیز در دل این من میگذرد

راوی این شهر خلیج تا ابد فارس با حرف ها چه راحت زمین و زمان را به هم می دوزد

این عشق است که انسان را به بازی می گیرد

درگیر کردن یک فرد با چیزهای مختلف است که مسئولیت باعث میشود او گردن گیرد

خنده های کودکانه/ روایت های بی کرانه/ قدم و قلم هاست که مرا پرت در این شکل گیری می کند.