از بازتولید تا مقاومت: دیالکتیک آموزش و جنبش های اعتراضی
نهاد آموزش در جوامع مدرن هم زمان عامل تداوم نظم اجتماعی و بستر شکل گیری اعتراض است. از یک سو، مدرسه و دانشگاه با انتقال برنامه درسی پنهان، مشروعیت بخشی به نابرابری و تربیت نیروی کار منضبط، در خدمت بازتولید وضع موجود عمل می کنند. از سوی دیگر، همین نهاد با پرورش تفکر انتقادی، ایجاد شبکه های دانشجویی و فراهم آوری فضای گفت وگو می تواند به کانون بسیج اعتراضی تبدیل شود. نکته مهم آن است که این دو کارکرد را نباید به صورت یا این یا آن دید. رابطه آموزش و اعتراض رابطه ای دیالکتیکی است: آموزش هم شرط امکان اعتراض است و هم ابزار مهار آن؛ و جنبش های اعتراضی نیز به نوبه خود بر مفهوم، محتوا و سیاست های آموزش اثر می گذارند. بنابراین پرسش تحلیلی اصلی این است که در چه شرایطی و از طریق چه سازوکارهایی، نهاد آموزش از بازتولید به مقاومت می چرخد و جنبش ها چگونه این چرخش را تقویت یا محدود می کنند.
برای پاسخ به این پرسش می توان رابطه آموزش و اعتراض را در سه سطح به هم پیوسته تحلیل کرد. در سطح نخست، نهاد آموزش هم زمان دو کارکرد متضاد دارد: کارکرد بازتولیدی آن با انتقال ایدئولوژی مسلط، مشروعیت بخشی به نابرابری، تربیت نیروی کار منضبط و مهار نقد در قالب های آکادمیک عمل می کند، اما کارکرد توانمندساز آن با پرورش تفکر انتقادی، ایجاد تشکل های دانشجویی، فراهم آوری سرمایه فرهنگی و تولید چارچوب های معنایی انتقادی زمینه ساز بسیج می شود. در سطح دوم، جنبش های اعتراضی صرفا مصرف کننده منابع دانشگاهی نیستند؛ آن ها خود به کنشگران پداگوژیک تبدیل می شوند و از سه طریق بر آموزش اثر می گذارند: خلق فضاهای یادگیری جایگزین مانند دانشگاه های مردمی، کارگاه های آزاد و حلقه های مطالعاتی؛ نقد دانش رسمی و تولید دانش جایگزین؛ و نفوذ در سیاست گذاری آموزشی. در سطح سوم، شدت و شکل این رابطه به بستر تاریخی-اجتماعی بستگی دارد: نوع نظام سیاسی، شرایط اقتصادی، سنت های مبارزاتی، فناوری های ارتباطی و جایگاه کشور در نظام جهانی. به همین دلیل نمی توان حکم کلی درباره نقش دانشگاه در اعتراضات صادر کرد و باید هر مورد را در بستر خاص خود فهمید.
تجربه آمریکا نمونه ای از پیوند کالایی شدن آموزش با جنبش های هویتی است. نظام آموزش عالی آمریکا با بدهی دانشجویی ۱.۷ تریلیون دلاری، شهریه های سرسام آور و منطق بازار، نابرابری طبقاتی و نژادی را بازتولید می کند، اما همین دانشگاه ها خاستگاه جنبش هایی مانند اشغال وال استریت، Black Lives Matter و اعتصاب شهریه کلمبیا بوده اند. جنبش اشغال با ایجاد «دانشگاه های مردمی» و تدریس های عمومی الگویی از پداگوژی افقی ارائه داد، هرچند نقدها به «خلاهای پداگوژیک» آن نیز جدی است. در آمریکا اعتراضات بیشتر حول محور هزینه های فردی، نابرابری نژادی و هویتی شکل می گیرد. تجربه انگلستان نشان دهنده پیوند ریاضت، شهریه و سنت اتحادیه ای است. افزایش سه برابری شهریه ها در سال ۲۰۱۰ و سیاست های ریاضتی، بزرگ ترین جنبش دانشجویی انگلستان در چند دهه اخیر را برانگیخت. اشغال دانشگاه ها، تدریس های عمومی و جنبش «چرا برنامه درسی من سفید است؟» نمونه هایی از تبدیل جنبش به فضای یادگیری جایگزین هستند. در انگلستان سنت اتحادیه ای و پیوند با جنبش کارگری به اعتراضات دانشجویی هویتی چندطبقاتی و ائتلافی بخشیده است. تجربه فرانسه اما ترکیبی از دولت متمرکز، نخبگان و سنت انقلابی است. نظام آموزشی فرانسه با دوگانگی مدارس عالی نخبه پرور و دانشگاه های دولتی، هم ابزار بازتولید نخبگان است و هم بستر رادیکالیسم دانشجویی. جنبش مه ۱۹۶۸، اعتراضات علیه CPE در ۲۰۰۶ و جنبش های اخیر همگی نشان می دهند که در فرانسه اعتراضات دانشجویی به سرعت با اتحادیه های کارگری پیوند می خورند و به چالشی ملی تبدیل می شوند. در این بستر جنبش ها نه تنها فضاهای یادگیری جایگزین می سازند، بلکه به طور مستقیم بنیان های نظام متمرکز و نخبه پرور را هدف می گیرند.
از این تحلیل چند درس تحلیلی می توان گرفت. نخست اینکه رابطه آموزش و اعتراض بافت محور است. نئولیبرالیسم در هر سه کشور حضور دارد، اما واکنش ها متفاوت است: در آمریکا به سمت نقد بدهی و نابرابری نژادی، در انگلستان به سمت مبارزه با ریاضت و شهریه، و در فرانسه به سمت چالش با دولت متمرکز و نخبه پروری. دوم اینکه جنبش ها فقط مصرف کننده نیستند؛ تولیدکننده دانش و فضاهای یادگیری اند. این بعد پداگوژیک جنبش ها در نظریه های کلاسیک جنبش اجتماعی کمتر دیده شده است. جنبش ها «مدرسه» می سازند، «برنامه درسی» نقد می کنند و «دانش» جایگزین تولید می کنند. سوم اینکه خطر هضم شدن همیشگی است. جنبش ها می توانند بر سیاست آموزشی اثر بگذارند، اما این اثرگذاری همواره با خطر نهادینه شدن و از دست دادن رادیکالیسم همراه است. نمونه فرانسه پس از ۱۹۶۸ نشان می دهد که اصلاحات می توانند به تدریج تضعیف شوند. چهارم اینکه سرکوب همیشه جنبش را نابود نمی کند. در بسیاری از موارد، سرکوب و بستن فضای سیاسی به تنوع کنشگران و گسترش گفتمان اعتراضی دامن زده است؛ دیالکتیکی که در تحلیل جنبش کره جنوبی نیز قابل مشاهده است.
در جمع بندی باید گفت نهاد آموزش نه ذاتا محافظه کار است و نه ذاتا انقلابی؛ میدان منازعه ای است که نیروهای اجتماعی متعارض در آن حضور دارند. جنبش های اعتراضی نیز نه فقط محصول این میدان، بلکه تولیدکننده فضاها و دانش های جدیدند. بنابراین فهم رابطه آموزش و اعتراض نیازمند نگاهی دیالکتیکی است که هم زمان به کارکردهای بازتولیدی و رهایی بخش آموزش، به خلاقیت پداگوژیک جنبش ها، و به بستر تاریخی-سیاسی هر جامعه توجه کند. برای پژوهش های آینده، به ویژه در بافت ایران، پرسش کلیدی این است که دانشگاه ایرانی در کدام لحظه های تاریخی از بازتولید به مقاومت چرخیده است و جنبش های دانشجویی چه فضاهای یادگیری جایگزینی خلق کرده اند. پاسخ به این پرسش ها می تواند و هم به فهم بهتر پیوند آموزش و کنش جمعی در ایران کمک کند