ولی
"ولی" "
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که دراین دایره سرگردانند" (حافظ)
همه ماجراها الزاما در مکان و زمان اتفاق نمی افتند. اینگونه نیست که رفتن به آسمان یا به عمق دریا و شکافتن امواج سهمگین و درنوردیدن صخره های عظیم و قله های سربه فلک کشیده و طعمه از دهان شیر ربودن و با مارهای سمی همبستر شدن و....نشان ماجراهایی باشد که برسر بشر رفته و می رود. اگرچه هرکدام ازاین ها و بیش از اینها، ماجراهای بزرگی بوده و هستند اما گاهی ماجرا در کلمات اتفاق می افتد. وقتی می نویسیم کلمه دقیقا معادل فکر است. یعنی در گوشه ای از ذهن ماجرایی اتفاق می افتد که به قول صادق هدایت مثل خوره می افتد به روح و جان آدمی و تا وقتی درباره اش حرف نزنی و ننویسی، آرام نمی گیری. به همین خاطر است که به قول همان صادق هدایت " حرف نشخوار آدمیزاد است". حتما حافظ هم همین گونه بوده است و خوره ای در جانش افتاده است که آن را با " ولی" نشخوار می کند. او ماجرایش را اول خودش بنا می کند و بعد...تمام ماجرای حافظ با یک " ولی" آغاز می شود اما تمام نمی شود. به همین کوتاهی. حافظ یک هاله جادویی در این کلمه می دمد که آن را جاودانه می سازد. اصلا تمام اندیشه بشری را به چالش می کشد و به قول مدعیان " هل من مزید" می طلبد. ماجراهای عادی به هرحال پایان می پذیرند اما تفاوت ماجرای حافظ درهمین امر نهفته است که آغازش با اوست اما انجامش، تا همیشه انسان جاری است. اصلا برای آن پایانی نمی توان تصور کرد. این جاودانگی حاصل تقابلی است که حافظ میان عقل و عشق جاری می سازد. ماجرای حافظ دو وجه دارد وجه اولش عقل را بر مسند می نشاند و مرکز هستی می انگارد: " عاقلان نقطه پرگار وجودند". دارد تعریف می کند. برصدر می نشاند تا اینکه آن " ولی" تعیین کننده سر می رسد. چیز دیگری هم هست. هنوز فکر منعقد نشده است. مفهوم چیزی می طلبد. کاملا مشخص است که در تمام وجودحافظ شور و هیجان و ماجراجویی جاری است. حافظ نمی تواند به سادگی از این خانه ای که ساخته است بگذرد. باید عقل را به زیر بکشد. باید ویرانش کند و تا این کار را نکند آرام نمی گیرد. اینجاست که "ولی" به داد حافظ می رسد : " عشق داند که دراین دایره سرگردانند". تکمله: 1_وجود، دایره است همانگونه که حرکات اجرام فلکی دایره واراست. همانگونه که سرنوشت، دایره است: "دردایره قسمت". مگر نه حرکت جوهری ملاصدرا هم در قوس نزولی و صعودی اش، دایره واراست. البته که موسیقی هم با ایجاد هارمونی، در بستری دایره وار شکل می گیرد. حتما که سرگردانی هم نوعی دوران است که به دایره پهلو می زند.2_ مرکز دایره وجود اما به قول حافظ عاقلانند. 3_دانستن هم از جنس عقل است به عشق نمی خورد اما حافظ است دیگر. گاهی عشق هم عاقلانه حرف می زند. 4_ماجرای پایانی حافظ که تازه آغاز فکراست با سرگردان بودن عاقلان در دایره وجود شکل می گیرد و این را عشق می داند و بس. سعیدباجووند