دشمن مردم/ هنریک ایبسن
آنچه در دشمن مردم هنریک ایبسن بیش از هر چیز برای من برجسته بود، نه صرفا تقابل یک فرد با یک جامعه، بلکه تصویری بود که نمایشنامه از سازوکار قدرت، بروکراسی و مناسبات اجتماعی ارائه می دهد؛ جامعه ای که در آن حقیقت، زمانی ارزشمند است که با منافع صاحبان قدرت تعارض نداشته باشد. در چنین فضایی، مسئله فقط این نیست که چه کسی حقیقت را می گوید، بلکه مهم تر این است که چه کسی قدرت تعیین حقیقت را در اختیار دارد.
در ابتدای نمایشنامه، بسیاری از شخصیت ها با نوعی نگاه اصلاح طلبانه به مسائل اجتماعی می نگرند. گویی امیدی به تغییر وجود دارد و گروه هایی از روشنفکران و مردم می خواهند با مشارکت اجتماعی و غلبه بر ساختارهای تثبیت شده، وضع موجود را اصلاح کنند. حتی نوعی گرایش به ایستادگی در برابر طبقه حاکم و منافع سرمایه داران دیده می شود. اما این امید از همان ابتدا با تردید همراه است؛ زیرا هنوز معلوم نیست این اصلاحات قرار است واقعا به تغییر ساختارها منجر شود یا صرفا جای برخی افراد را در همان ساختار قدرت عوض کند.
یکی از نکات قابل تامل نمایشنامه، «هیجان توده» است. مردم و گروه های اجتماعی در مواجهه با یک مسئله، خواهان حرکتی سریع و جدی اند؛ اما این شتاب الزاما با سنجش همه جوانب همراه نیست. توده می تواند در مدت کوتاهی از یک فرد حمایت کند و در فاصله ای کوتاه، تحت تاثیر منافع، ترس یا فضای عمومی، همان فرد را کنار بگذارد. از همین جا یکی از پرسش های اساسی نمایشنامه شکل می گیرد: آیا برخورداری از حمایت اکثریت، به خودی خود به معنای برخورداری از حقیقت و توانایی ایجاد تغییر است؟ یا اکثریت نیز می تواند تحت تاثیر شرایط، منافع و هیجانات جمعی، همان خطاهایی را مرتکب شود که قدرت حاکم مرتکب می شود؟
ایبسن در برابر این مسئله، دو راهی دشواری قرار می دهد: حقیقت یا مصلحت؟ حقیقت ممکن است درست باشد، اما هزینه آشکارکردن و اجرای آن نیز می تواند سنگین باشد. گاهی حقیقتی که گفته می شود، نظم موجود را برهم می زند، منافع گروه های مختلف را تهدید می کند و آشوب و ناهنجاری به همراه می آورد. در نقطه مقابل، مصلحت گرایی قرار دارد؛ انتخاب راهی که شاید مسئله را حل نکند، اما آرامش ظاهری جامعه را حفظ می کند. نمایشنامه در اینجا پاسخ ساده ای ارائه نمی دهد و مخاطب را با پرسشی دشوار روبه رو می کند: آیا جامعه ای که برای حفظ آسایش خود حقیقت را قربانی می کند، واقعا به ثبات رسیده است؟
در این میان، واکنش طبقه حاکم نیز قابل توجه است. هنگامی که فردی تلاش می کند برخلاف منافع صاحبان قدرت حرکت کند، ابزارهای مختلفی برای خاموش کردن او به کار گرفته می شود؛ از تهدید و فشار گرفته تا منزوی کردن و از بین بردن موقعیت اجتماعی. گویی در چنین ساختاری، حق نه لزوما با کسی است که حقیقت را می گوید، بلکه با کسی است که قدرت بیشتری برای تحمیل روایت خود دارد. فرد اصلاح طلب باید میان حقیقت و امنیت، میان اصول و زندگی شخصی، یکی را انتخاب کند و در نهایت ممکن است برای پایبندی به باور خود، آسایش و منافع خودش و خانواده اش را قربانی کند.
اما شاید غریب ترین و درعین حال دردناک ترین بخش نمایشنامه برای من، رفتار کسانی بود که خود را در سوی دیگر قدرت می بینند. کسانی که از عدالت و اصلاحات سخن می گویند، لزوما در عمل از منطق همان ساختار قدرت فاصله نگرفته اند. آنان نیز ممکن است برای رسیدن به هدف، به فشار، حذف، تهدید یا رفتارهای نادرست متوسل شوند. در این وضعیت، آزادی خواهی می تواند به تدریج از مسیر اصلی خود منحرف شود و به عقده گشایی، انتقام یا تسویه حساب شخصی تبدیل شود. مسئله دیگر فقط مبارزه با قدرت نیست؛ بلکه این پرسش مطرح می شود که آیا مبارزه کننده، در فرایند مبارزه، خود به بخشی از همان چیزی که با آن می جنگد تبدیل نشده است؟
از این منظر، چرخش ناگهانی شخصیت ها نیز اهمیت پیدا می کند. حمایت ها و وعده هایی که در شرایط امن داده می شوند، با نخستین تهدید یا برخورد جدی با منافع شخصی می توانند کنار گذاشته شوند. آدم ها تا زمانی از حقیقت و عدالت دفاع می کنند که هزینه آن را نپردازند؛ اما وقتی پای موقعیت، امنیت، سرمایه و آینده شخصی به میان می آید، مواضع می توانند به سرعت تغییر کنند. همین مسئله، پیوند میان طبقه حاکم و منافع اقتصادی را نیز آشکار می کند؛ جایی که قدرت سیاسی و سرمایه در برابر فرد منتقد و توده ای که خواهان تغییر است، به یکدیگر نزدیک می شوند.
در چنین جامعه ای، استقلال فردی نیز دشوار می شود. فرد یک چهره در خلوت خود دارد و چهره ای دیگر در برابر جامعه. آنچه در تنهایی به آن باور دارد، لزوما همان چیزی نیست که در جمع بر زبان می آورد. ترس از قضاوت، سانسور، تهدید و از دست دادن موقعیت اجتماعی، انسان را وادار می کند بخشی از خود را پنهان کند.
در نتیجه، جامعه ای شکل می گیرد که در آن افراد کمتر امکان رفتار مستقل دارند و همین ناتوانی در استقلال، به ایستایی و عقب ماندگی اجتماعی دامن می زند. وقتی افراد نتوانند بدون ترس از پیامدها فکر و عمل کنند، اصلاحات نیز پیش از آنکه به نتیجه برسند، در مناسبات قدرت گرفتار می شوند.
از طرف دیگر، نمایشنامه تصویری چندان خوش بینانه از افکار عمومی ارائه نمی دهد. افکار عمومی ثابت نیست؛ می تواند در مدت کوتاهی از حمایت به مخالفت برسد و گاهی نه بر اساس حقیقت، بلکه بر اساس ترس، منفعت و میل به بقا تصمیم بگیرد. در اینجا انسان اجتماعی، موجودی کاملا عقلانی نیست؛ غرایز، ترس ها و میل به حفظ موقعیت می توانند تصمیم های او را تغییر دهند. شاید به همین دلیل است که کسی که امروز قهرمان است، فردا می تواند به «دشمن مردم» تبدیل شود.
در نهایت، دشمن مردم برای من بیش از آنکه درباره یک پزشک، یک شهر یا یک مسئله مشخص باشد، درباره جامعه ای است که در آن حقیقت برای بقا باید دائما با قدرت، منفعت و افکار عمومی بجنگد. نمایشنامه نشان می دهد که فساد فقط در راس هرم قدرت قرار ندارد؛ بلکه می تواند در رفتار توده، روشنفکر، سرمایه دار و حتی اصلاح طلب نیز بازتولید شود. شاید یکی از تلخ ترین نتایج این وضعیت آن باشد که فردی که حاضر نیست خود را با قواعد چنین جامعه ای تطبیق دهد، سرانجام چاره ای جز انزوا، طردشدن یا حتی ترک جامعه نداشته باشد. در چنین شرایطی، مهاجرت تنها جابه جایی از یک مکان به مکان دیگر نیست؛ می تواند نتیجه نهایی جامعه ای باشد که در آن فرد برای حفظ استقلال و حقیقت گویی، دیگر جایی برای ماندن نمی یابد.
به همین دلیل، عنوان دشمن مردم نیز برای من معنای پیچیده تری پیدا می کند: شاید «دشمن مردم» الزاما کسی نباشد که علیه مردم ایستاده است؛ گاهی کسی است که حاضر نیست برای آرامش جمعی، حقیقتی را که به آن باور دارد قربانی کند. و شاید تراژدی اصلی نمایشنامه دقیقا همین جا باشد؛ جایی که جامعه برای حفظ نظم خود، فرد حقیقت گو را حذف می کند و فرد نیز برای حفظ حقیقت، ناچار می شود در برابر همان جامعه بایستد.
✍️امیرمحمد جودی ثمرین