مدیریت پس از قطعیت؛ از واسازی «حقیقت مدیریتی» تا رهبری بازتابی

27 شهریور 1405 - خواندن 13 دقیقه - 39 بازدید
مدیریت پس از قطعیت؛ از واسازی «حقیقت مدیریتی» تا رهبری بازتابی

(نگاهی گذرا به سبک مدیریت پست مدرنیسم)

وقتی مدیر دیگر فقط نمی پرسد «چه چیزی کار می کند؟»، بلکه می پرسد «چه کسی تعیین کرده چه چیزی کار می کند؟»

مدیریت مدرن به ما آموخته است که سازمان را می توان اندازه گیری، تحلیل و کنترل کرد. بهره وری، کیفیت، عملکرد، تعالی، شایستگی و حتی «رهبری موثر» به شاخص ها، مدل ها و استانداردهایی تبدیل شدند که قرار بود به مدیر کمک کنند واقعیت سازمان را بهتر بشناسد و تصمیم بهتری بگیرد.

این نگاه دستاوردهای بزرگی داشته است. بدون اندازه گیری، داده و استاندارد، سازمان می تواند گرفتار سلیقه، آشفتگی و تصمیم های شخصی شود.

اما مسئله از جایی آغاز می شود که ابزار اندازه گیری را با خود واقعیت اشتباه بگیریم. پست مدرنیسم دقیقا از همین نقطه وارد می شود. پرسش پست مدرن این نیست که «آیا کیفیت وجود دارد یا نه؟»

پرسش عمیق تر این است:

چه کسی کیفیت را تعریف کرده است؟ با چه معیاری؟ برای چه هدفی؟ چه چیزی در این تعریف دیده نشده است؟ و چه کسانی از این تعریف سود یا زیان می برند؟

این تغییر سوال، کوچک به نظر می رسد؛ اما می تواند نگاه مدیر به سازمان را کاملا تغییر دهد.

👈از «حقیقت مدیریتی» تا «روایت مدیریتی»

مدیر سنتی ممکن است بگوید:

«این روش، بهترین روش مدیریت کارکنان است.»

نگاه انتقادی می پرسد:

«بهترین برای چه کسی؟ در چه زمینه ای؟ بر اساس چه تعریفی از موفقیت؟»

مدیر ممکن است بگوید:

«این واحد عملکرد پایینی دارد.»

پرسش بعدی باید باشد:

«عملکرد را چگونه تعریف کرده ایم و چه چیزهایی را اصلا اندازه نگرفته ایم؟»

ممکن است KPIها افزایش پیدا کنند، اما اعتماد کارکنان کاهش یابد.

ممکن است بهره وری بالا برود، اما فرسودگی نیز بیشتر شود.

ممکن است سازمان در گزارش ها «عالی» باشد، اما تجربه واقعی کارکنان یا مشتریان چیز دیگری نشان دهد.

بنابراین مسئله این نیست که شاخص ها بی ارزش اند.

مسئله این است که هیچ شاخصی تمام واقعیت را در خود جای نمی دهد.

این همان نقطه ای است که مدیریت از «اندازه گیری» به «تفسیر» نیاز پیدا می کند.

👈وقتی مدیریت خودش واقعیت را می سازد

یکی از جذاب ترین پرسش های مطالعات انتقادی مدیریت این است:

آیا سازمان فقط واقعیت را اندازه گیری می کند، یا با روش اندازه گیری خود بخشی از واقعیت را نیز می سازد؟

فرض کنید سازمان فقط فروش را پاداش می دهد.

به تدریج کارکنان یاد می گیرند فروش مهم ترین واقعیت سازمان است.

اگر سازمان فقط سرعت پاسخ گویی را اندازه بگیرد، سرعت تبدیل به اولویت می شود.

اگر فقط تعداد پروژه های انجام شده مهم باشد، تعداد پروژه ها اهمیت بیشتری از کیفیت آنها پیدا می کند.

در نتیجه:

آنچه اندازه گیری می کنیم، فقط واقعیت را توصیف نمی کند؛ می تواند رفتار سازمان را نیز شکل دهد.

اینجاست که یک مدیر بازتابی باید گاهی حتی به KPIهای خودش شک کند.

نه برای حذف آنها؛

بلکه برای پرسیدن این سوال:

«این شاخص چه چیزی را به ما نشان می دهد و چه چیزی را از دید ما پنهان می کند؟»

👈از نقد کردن تا فهمیدن

در مطالعات انتقادی مدیریت، نقد کردن همیشه به معنای مخالفت با مدیریت نیست.

نقد سازمانی نباید در «نفی» متوقف شود. بلکه حرکت از نقد یک بعدی به تفکر سه بعدی انجام پذیرد:

Understanding → Questioning → Reparation

یعنی: (فهمیدن - پرسش کردن - ترمیم کردن)

این ایده برای مدیریت بسیار مهم است.

قبل از اینکه بگوییم: «این سیستم بد است»،

باید بفهمیم چرا این سیستم به وجود آمده است.

قبل از اینکه بگوییم: «این مدیر ناکارآمد است»،

باید ساختار، محدودیت ها، مشوق ها و فشارهای محیطی او را نیز ببینیم.

و بعد از نقد، باید سوال سوم را بپرسیم: «حالا چه چیزی می توانیم بهتر بسازیم؟»

این همان چیزی است که نقد را از بدبینی جدا می کند. نقد بدون ساختن، خیلی زود تبدیل به ژست روشنفکرانه می شود.

👈مدیر آینده؛ تکنسین مدیریت یا مفسر سازمان؟

در این نگاه، نقش مدیر تغییر می کند.

مدیر دیگر فقط کسی نیست که مدل های مدیریتی را اجرا می کند.

او باید بتواند معنای پشت مدل ها را نیز بفهمد.

مثلا وقتی یک سازمان می گوید: «ما فرهنگ عملکرد بالا داریم.»

مدیر بازتابی می پرسد:

  • عملکرد بالا برای چه کسی؟
  • با چه هزینه ای؟
  • آیا فشار عملکرد با یادگیری همراه است؟
  • آیا کارکنان می توانند درباره اهداف سوال کنند؟
  • آیا شکست در این سازمان فرصت یادگیری است یا دلیل تنبیه؟

یا وقتی سازمان می گوید: «ما سازمانی داده محور هستیم.»

مدیر بازتابی می پرسد: «چه چیزی به دلیل قابل اندازه گیری نبودن، از تصمیم گیری حذف شده است؟»

این مدیر دشمن داده نیست. او می داند داده مهم است، اما می داند داده تمام واقعیت نیست.

👈واسازی ؛ یعنی خراب کردن نیست

یکی از سوءبرداشت های رایج از مفهوم Deconstructionاین است که واسازی یعنی خراب کردن (ساختارشکنی) یا رد کردن یک مفهوم.

در معنای فلسفی، واسازی بیشتر به معنای آشکار کردن پیش فرض ها، دوگانه ها و سلسله مراتب پنهانی است که یک مفهوم بر آنها بنا شده است.

مثلا:

رهبر / پیرو (چرا رهبر را فعال و پیرو را منفعل تصور می کنیم؟)

استراتژی / عملیات (چرا استراتژی را تفکر و عملیات را صرفا اجرا می دانیم؟)

کارایی / انسان (چرا هر چیزی که قابل اندازه گیری است «سخت» و معتبر تلقی می شود و معنا، تجربه و احساس کارکنان «نرم» و ثانویه؟)

واسازی نمی گوید این تقسیم بندی ها حتما غلط اند.

می پرسد: «این تقسیم بندی چگونه شکل گرفته و چه چیزی را در نتیجه آن نمی بینیم؟»

این تفاوت بسیار مهم است.

👈خطر دیگری که باید دید: وقتی «ظاهر» جای واقعیت را می گیرد

در سازمان های امروز، تصویر سازمان گاهی به اندازه عملکرد واقعی آن اهمیت پیدا می کند.

گزارش های پایداری، شعارهای فرهنگی، ارزش های سازمانی، برند کارفرمایی، پوسترهای «کارکنان مهم ترین سرمایه ما هستند» و حتی عنوان های پرزرق وبرق مدیریتی می توانند تصویری بسیار متفاوت از تجربه واقعی افراد بسازند.

اینجا مفهوم Simulacra ژان بودریار (( Simulacra (شبیه واره ها) از مفاهیم کلیدی ژان بودریار (Jean Baudrillard) است . او می گوید گاهی تصویر، نشانه یا بازنمایی یک واقعیت، آن قدر پررنگ می شود که دیگر خود واقعیت در حاشیه قرار می گیرد.)) جذاب می شود:

گاهی نشانه ها چنان قدرتمند می شوند که به جای بازنمایی واقعیت، خودشان تبدیل به واقعیت اجتماعی سازمان می شوند.

مثلا: «ما سازمانی یادگیرنده هستیم.»

اما اگر کارکنان از اشتباه کردن بترسند، این جمله ممکن است بیشتر یک نشانه باشد تا یک واقعیت.

«ما به نوآوری متعهد هستیم.»

اما اگر ایده مخالف مدیر هزینه شغلی داشته باشد، نوآوری شاید بیشتر در پوستر سازمان وجود داشته باشد تا در رفتار سازمانی.

بنابراین مدیر بازتابی باید میان دو چیز تفاوت بگذارد: آنچه سازمان درباره خودش می گوید و آنچه سازمان واقعا انجام می دهد. این فاصله، یکی از مهم ترین نقاطی است که باید دیده شود.

👈Morocracy ؛ وقتی انتخاب افراد اشتباه می شود

یکی از مفاهیم جدید و قابل توجه در ادبیات مدرن مدیریت ، Morocracy است.

Tipurić، Hruška و Kovač این مفهوم را در بحث رهبری پست مدرن در آموزش عالی به کار می گیرند و آن را به الگویی مرتبط می دانند که در آن افراد از نظر فکری یا حرفه ای ضعیف یا از نظر اخلاقی بی تفاوت به موقعیت های اقتدار ارتقا می یابند.

نکته مهم اینجاست: مسئله فقط «یک مدیر ضعیف» نیست. گاهی سیستم انتخاب، خودش افراد نامناسب را انتخاب می کند.

  • اگر سازمان دائما به این ویژگی ها پاداش دهد:
  • اطاعت بیشتر از شایستگی
  • وفاداری شخصی بیشتر از تخصص
  • سکوت بیشتر از پرسشگری
  • تایید بیشتر از حقیقت گویی

بعد از مدتی، سازمان افرادی را در راس قرار می دهد که دقیقا با همین قواعد سازگارند. بنابراین مقابله با Morocracy فقط با آموزش مدیران حل نمی شود. باید منطق انتخاب و ارتقا نیز مورد پرسش قرار گیرد.

👈از Managerialism به Reflexive Praxis

Managerialism = مدیریت گرایی

Reflexive Praxis = کنش بازتابی / عمل تاملی

یکی دیگر از مسیرهای مهم این بحث، گذار از Managerialism به Reflexive Praxis است.

Managerialism زمانی غالب می شود که سازمان بیش از حد بر: کنترل، کارایی، عملکرد، استانداردسازی و اندازه گیری تمرکز کند. در مقابل، Reflexive Praxisاز مدیر می خواهد نه فقط درباره کارکنان و سازمان، بلکه درباره خود تصمیم ها و مفروضات خودش نیز فکر کند.

پژوهش Anam، Nirwana و Mala در ۲۰۲۶، در زمینه رهبری آموزشی، همین گذار را از مدیریت گرایی به رهبری بازتابی بررسی می کند و بر سه عنصر تاکید دارد:

  • آگاهی انتقادی
  • مسئولیت اخلاقی
  • خودبازاندیشی مستمر

مدیر بازتابی بنابراین فقط نمی پرسد: «آیا تصمیم من نتیجه داد؟»

بلکه می پرسد:

• «چرا چنین تصمیمی گرفتم؟»

• «چه فرضی پشت آن بود؟»

• «چه کسی از این تصمیم شنیده نشد؟»

• «اگر دوباره تصمیم بگیرم، چه چیزی را متفاوت خواهم دید؟»

👈اما یک سوال جدی: آیا پست مدرنیسم خودش خطرناک نیست؟

اگر هر حقیقتی را صرفا «روایت» بدانیم، ممکن است به نسبی گرایی افراطی برسیم:

• اگر همه چیز ساخته اجتماعی است، پس چه چیزی واقعی است؟

• اگر هر روایت معتبر است، پس چگونه میان حقیقت و تبلیغ تمایز بگذاریم؟

• اگر همه معیارها وابسته به زمینه اند، پس چگونه درباره اخلاق قضاوت کنیم؟

این همان جایی است که پست مدرنیسم اگر بدون مرزهای اخلاقی و شواهد تجربی استفاده شود، می تواند از ابزار نقد به ابزار توجیه تبدیل شود.

بنابراین:

پست مدرنیسم نباید بهانه ای برای بی اعتمادی به داده، علم یا استاندارد باشد. همان طور که استاندارد و داده هم نباید بهانه ای برای سرکوب معنا، تجربه انسانی و صداهای متفاوت باشند. مسئله انتخاب یکی علیه دیگری نیست. مسئله ساختن تعادل میان شواهد، زمینه، معنا و اخلاق است.

👈برای سازمان ایرانی، نسخه پست مدرن چه شکلی دارد؟

برای سازمان های ایرانی، شاید بهترین راه این نباشد که یک مدل مدیریتی غربی را با برچسب «پست مدرن» وارد سازمان کنیم.

بهتر است از پست مدرنیسم به عنوان یک ابزار پرسشگری استفاده کنیم.

مثلا: وقتی می گوییم «ارشدیت»، بپرسیم: آیا سابقه بیشتر همیشه به معنای شایستگی بیشتر است؟

وقتی می گوییم «وفاداری»، بپرسیم: آیا وفاداری بدون امکان مخالفت حرفه ای، واقعا وفاداری سازمانی است؟

وقتی می گوییم «انضباط»، بپرسیم: آیا انضباط یعنی اطاعت، یا می تواند همراه با مسئولیت پذیری و استقلال حرفه ای باشد؟

وقتی می گوییم «مدیر خوب»، بپرسیم: خوب برای چه کسی و بر اساس چه معیاری؟

و وقتی می گوییم: «همیشه همین طور انجام داده ایم»

شاید مهم ترین سوال این باشد: «اما آیا هنوز هم باید همین طور انجامش دهیم؟»

👈مدیر پست مدرن چه تفاوتی با مدیر سنتی دارد؟

مدیر سنتی ممکن است بگوید: «من پاسخ را می دانم.»

مدیر بازتابی می گوید: «بیایید فرض کنیم ممکن است بخشی از پاسخ را ندانیم.»

مدیر سنتی می پرسد: «چگونه این سیستم را بهتر اجرا کنیم؟»

مدیر بازتابی می پرسد: «آیا اساسا این سیستم را درست طراحی کرده ایم؟»

مدیر سنتی می پرسد: «چگونه کارکنان را با این تغییر همراه کنیم؟»

مدیر بازتابی می پرسد: «آیا خود کارکنان در تعریف این تغییر مشارکت داشته اند؟»

مدیر سنتی می پرسد: «KPI ما چه می گوید؟»

مدیر بازتابی می پرسد: «KPI چه چیزی را نمی گوید؟»

و شاید همین سوال آخر، یکی از مهم ترین سوالات مدیریت آینده باشد.

👈مدیریت پس از قطعیت

مدیریت آینده الزاما مدیریتی نیست که کمتر اندازه گیری کند.

ممکن است برعکس، داده محورتر از همیشه باشد. اما تفاوت در این است که مدیر دیگر داده را با حقیقت یکی نمی گیرد.

او می داند:

  • شاخص، واقعیت نیست.
  • مدل، واقعیت نیست.
  • Best Practice، قانون جهان شمول نیست.
  • روایت سازمانی، لزوما تجربه واقعی کارکنان نیست.

و حتی:

تجربه شخصی مدیر نیز تمام واقعیت سازمان نیست.

بنابراین مدیر آینده باید دو قابلیت را هم زمان داشته باشد:

1.توانایی تحلیل

2.توانایی شک کردن به تحلیل خودش.

اولی به او کمک می کند تصمیم بگیرد. دومی کمک می کند بفهمد چرا ممکن است تصمیمش اشتباه باشد.

👈از تکنسین مدیریت به معمار پرسش ها

شاید مهم ترین میراث نگاه پست مدرن برای مدیریت، یک مدل جدید سازمانی نباشد.

شاید یک عادت ذهنی باشد:

پرسش کردن از چیزهایی که دیگران بدیهی فرض کرده اند.

اما این پرسشگری نباید به تخریب ختم شود.

Alvesson و Spicer دقیقا در همین نقطه اهمیت پیدا می کنند: (فهم - پرسش - ترمیم.)

یعنی:

  • اول واقعیت را بفهم.
  • بعد آن را به چالش بکش.
  • و در نهایت چیزی بهتر برای ساختن پیشنهاد بده.

پس مدیر بازتابی نه یک نیهیلیست است و نه یک تکنوکرات.

او میان این دو ایستاده است:

  • § به شواهد احترام می گذارد، اما آنها را مقدس نمی کند.
  • § به ساختار نیاز دارد، اما آن را تغییرناپذیر نمی داند.
  • § به معیار نیاز دارد، اما می پرسد چه چیزی بیرون از معیار باقی مانده است.
  • § قدرت دارد، اما نسبت به قدرت خودش نیز پرسشگر است.
  • و شاید مهم تر از همه:
  • § نقد می کند، اما مسئولیت ساختن را رها نمی کند.

👈نتیجه

مدیریت پست مدرن را نباید پایان مدیریت مدرن دانست.

این نگاه بیشتر یک هشدار است: هرگاه مدیریت به یقین کامل درباره خودش رسید، باید دوباره مورد پرسش قرار گیرد. زیرا سازمان ها پیچیده تر از آن اند که در یک مدل، یک KPI یا یک «بهترین شیوه» خلاصه شوند. مدیر قرن بیست ویکم شاید دیگر فقط مدیر منابع، فرایند و عملکرد نباشد. او باید مفسر معنا، آشکارکننده پیش فرض ها و طراح فضاهای گفت وگو نیز باشد.

و در نهایت، شاید تفاوت یک مدیر معمولی با یک مدیر بازتابی در این جمله خلاصه شود:

  • مدیر معمولی می پرسد: «چگونه بهتر مدیریت کنیم؟»
  • مدیر بازتابی ابتدا می پرسد: «چرا اصلا این گونه مدیریت می کنیم؟»
  • و شاید بلوغ واقعی مدیریت از لحظه ای آغاز شود که سازمان جرئت کند پاسخ این سوال را نیز زیر سوال ببرد.

در نهایت، ارزش تفکر پست مدرن در مدیریت نه در رد کردن همه مدل ها و نه در نسبی کردن همه چیز، بلکه در ایجاد یک عادت فکری است:

قبل از اینکه بپرسیم «چگونه بهتر مدیریت کنیم؟»، یک بار بپرسیم «اصلا چرا این گونه مدیریت می کنیم؟»

شاید همین سوال، نقطه آغاز مدیریت پس از قطعیت باشد.